
نه واردی قصره علاقه م، نه مایل تاجم
فقط حسینه، حسینه، حسینه محتاجم
اگر حسین دیی رم کافر اولمیشام یاران
گلون چکون منی داره که من ده حلاجم
حسینین او گوری، عطشان، یانان دوداخلارینا
اولوم جن آغلاماسام، یوسف اوغلی حجاجم
حسینه سجده نی رد ادسه عقل، بشدا منی
اوتوز بش ایل دی که عقلین صفین نن اخراجم...
ما را ز سر بريده مي ترسانيد؟
شاعر نخلستان
به ما بگو
دوباره
«كي اعتنا به نيزه و شمشير مي كنيم؟»
كه در دل ما هم هلهله حيدر، حيدر است
***
اين دوستان
تا از توي ويلاهايشان
حرف هايت را بفهمند
- آن ضرب المثل چه بود؟...
...دل صاحبش آب شود-
محمدجواد میری
تقديم به پيشگاه پايمردي شاعرِ "مولا ويلا نداشت" و "از نخلستان تا خيابان"، عليرضا قزوه، که چشم در چشمِ طوفان فتنه ایستاده است...
ابوذروار در درگاه مولا
نداري -عين مولا- برج و ويلا
ولي از وارثان ذوالفقاري
به دستي "لا" و ديگر دست، "الّا"
*
لب دريا، به بارونت چه حاجت؟
به هوهوي بيابونت چه حاجت؟
تو نخلستوني و مهتابه شبهات
به فانوس خيابونت چه حاجت؟
http://www.palakhmun.blogfa.com/post-105.aspx
مصطفي محدثي خراساني

این دوبیتی تقدیم به آزادگی های قزوه و دوستانی که درباره او خودشان را گرفتار شبهه کرده اند:
نه از تزویرها ترسیده بودی
نه حرفت را به زر سنجیده بودی
شهادت می دهم در محضر عشق
سرودی هر چه را حق دیده بودی
علیمحمد مؤدب

در هندوستان جهان
که برخی گاوها را میپرستند
و برخی آلت دیگران را
همچون آدم در سراندیب
غریب!
ما غریبیم، غریب، برادرم قزوه!
***
باید جواب بدهید!
این همه سال چه میکردید؟
در مقامهای مختلف
اگر فیلمهای تبلیغاتیتان دروغ نبود؟
وقتی برادرم قزوه "مولا ویلا نداشت" را میگفت
شما چه میکردید؟...
شعري از عليرضا قزوه

جوحی به حج واجب ماه رجب رسید
همراه شیخنا که به درک رطب رسید
می خواست تا شراب طهوری دهد به ما
جوشید آن قدر که به آب عنب رسید
صبحی به منبر آمد و فرمود باک نیست
گر واجبات رفت به ما مستحب رسید
از نو صلا زدند که ما را وجب کنند
از رای ها به شیخ همان یک وجب رسید
مشت و وجب برای همین آفریده شد
بی آن که انتخاب شود منتخب رسید!
جمعی وضو نکرده دویدند در صفوف
آخر نمازجمعه نخواندند و شب رسید
صفین و نهروان و جمل نوش جانشان
این کوفیان که مِهر علی شان به سب رسید
هر کس که دم زد از ادب مرد حرف بود
هر کس که فحش داد به فیض ادب رسید
بعد از سه ماه شعبده رنگ و ننگ و زنگ
آیینه شکسته شان از حلب رسید
شکر خدا که عابد و زاهد به هم شدند
این از جلو درآمد و آن از عقب رسید
دنبال کرسی اند بر این سنگ آسیا
دندان کرم خورده شان تا عصب رسید
با غرب و شرق مسخره بازان یکی شدند
نوبت به ریشخند سران عرب رسید
گوساله های سامری از طور آمدند
با سبز اشتری که بر آن بولهب رسید
چیزی نبود حاصل شان از هجوم وهم
جز مشت ریسمان که به کام حطب رسید
خاموشی ام مبین که در این آتش نفاق
روحم به چشم آمد و جانم به لب رسید
آبان ۱۳۸۸
http://ghazveh.blogfa.com/post-222.aspx

يك پيشنهاد:
به كجا مربوط ميشود؟ در اختيار چه كسي است كه به اين پيشنهاد لااقل فكر كند. همين كه بتوانيم سازمان و نهادي پيدا كنيم كه متولي بررسي پيشنهادها درباره «مديريت مطبوعات» و بقيه رسانهها باشد، هنر كردهايم.ميشود از جماعت ريز و درشت مشغول و معطل در مطبوعات هم رأي گرفت و نظرشان را درباره اين پيشنهاد دانست. كاش جايي مثل« اداره كل رزومهنويسي و سابقهيابي مديران كشور»، لطف كند و اداره كردن يا رييس يك روزنامه و نشريه بودن را از «سوابق مديريتي» رزومههايي كه براي صعود به مديريتهاي بزرگتر و مهمتر نوشته ميشوند، حذف كند. يا مثلا بخشنامهاي صادر شود و در آن اعلام كنند توليگري يك رسانه، از «سوابق مديريتي قبلي» آقاي مدير به حساب نميآيد. بلكه جماعت مديران حرفهاي يقه اين شي عجيب را رها كنند و اداره مطبوعات را به اهلش بسپارند.
ممنون ميشويم.
اي جذابيت!
درباره شاخصهاي جذابيت در مطبوعات حرفهاي مختلفي ميزنند. ولي انگار ناچاريم خيلي از تعريفهاي موجود و پذيرفته شده را مثل بقيه مفاهيم مشهوري كه به اهالي نظر در حوزه رسانه وحي شده، كنار بگذاريم و بر مبناي واقعيتهاي اجتماعي موجود به موضوع نگاه كنيم.
اشكال اينجاست كه اساسا نميدانيم دليل پرفروش بودن فلان مجله يا روزنامه چيست و بدون اينكه به جواب درستي درباره آن برسيم، براي بقيه مطبوعات برنامهريزي ميكنيم. حتي نميدانيم فلان نامزد رياستجمهوري در سال ۱۳۷۶يا ۱۳۸۴، چرا رأي مردم را به سوي خود جذب كرده و تا به ارزيابي سالمي در اينباره نرسيم، برنامهريزيهاي تبليغاتي براي هر نظرسنجي و انتخابات ديگر به نتيجه درست و درماني نميرسد. مثال بزنيم؟...
http://www.panjerehweekly.com/main/index.php?Page=definitioncontent&UID=107125
جستوجوي درمان براي بيماري روشنفكري در روزنامهنگاري انقلاب اسلامي

... راننده تاكسي، پيك موتوري، بقال، قصاب و كارمند فلان اداره، وقتي با فاصله و تكبر با او برخورد كنيد، شغل شما را ميپرسد و ميگويد: «شما نويسندهايد؟ فيلمسازيد؟» اين يعني بله، جماعت اهل هنر و سينما وظيفه تاريخي خود را در آرمان روشنفكري بهخوبي ايفا كردهاند و فاصله قابلتوجهي با مردم دارند و هيچ جاي نگراني نيست. با كمال مسرت، اولين چيزهايي كه در مدرسههاي سينمايي و دانشكدههايي از اين دست به شاگردان منتقل ميشود، حفظ همين فاصله است...
http://panjerehweekly.com/main/index.php?Page=definitioncontent&UID=85033
حرفهايي درباره روزنامهنگاري انقلاب اسلامي

«پرچمهاي قلعه كاوه» كه در بخش مسابقه جشنواره فيلم فجر پذيرفته نشد، محمد نوريزاد نامه تندي به وزير وقت ارشاد نوشت و علاوه بر گلايههاي فراوان از اتفاقي كه در بخش انتخابي جشنواره افتاده، فيلم خود را مصداق تحول در سينما و بازشدن دريچهاي جديد به فرهنگ و هنر ايران و چيزهايي در اين قواره خواند. فيلم هنوز جايي به نمايش درنيامده بود و نميشد درباره آن قضاوت كرد، اما پيش از آن نوريزاد سريالي ساخته بود با نام «پروانهها مينويسند» كه البته با ضعفهايي آشكار همراه بود. اما اين كارگردان اصليترين دليل ضعف اولين كار داستاني خود را كمبود بودجه اعلام كرد. از قضا چند سال بعد وقتي «چهل سرباز» ساخته شد و به نمايش درآمد، اصليترين اعتراض منتقدان به صرف هزينه بالا براي مجموعهاي بود كه بازيگران مشهور و پروداكشن مفصلي داشت، اما نظر موافق مخاطبان را جلب نكرد. فيلم بعدي نوريزاد «پرچمهاي قلعه كاوه» كه در بخش خارج از مسابقه جشنواره فيلم فجر بهنمايش درآمد، كار نسبتا پر خرجي بود، اما در نمايش عمومي اين فيلم هم بسيار كم فروخت – ميگفتند پانزدهميليون تومان – راستش فيلم، مصداق تحول و نوگرايي و آغاز سبك جديد در سينما و دريچه و پنجرهاي رو به فرهنگ و هنر نبود، اما نوريزاد از آن دفاع ميكرد و آن را دوست داشت و نقدهاي جدي به او برميخورد و ناراحتش ميكرد. البته اين طبيعي است و خيلي از آدمها از كاري كه كردهاند و برايش زحمت كشيدهاند، دفاع ميكنند.
«پرچمهاي قلعه كاوه» در شبكه فيلمهاي ويديويي هست، شما هم ببينيد و قضاوت كنيد. معلوم است كه با زحمت زيادي ساخته شده، اما نه در ميان فيلمهاي تاريخي، نه در مقايسه با بقيه فيلمهاي موجود سينماي ايران و نه حتي بين آنچه فيلمسازان منتسب به انقلاب ساختهاند، چنان نبود كه به نامهنگاري با وزير و اصرار بر يگانگي آن – لااقل در سينماي ايران – منطبق باشد. حتي عدهاي معتقد بودند ساختن اين فيلمها خاطره خوش مجموعههاي مستندي مثل «شبهاي رمضان» و «حماسه خميني» را هم كمرنگ كرده است. اما چرا كارگردان، آنهمه جدي بر كيفيت بالاي آنچه ساخته اصرار ميكرد؟...
حرفهايي درباره روزنامهنگاري انقلاب اسلامي

آدمهايي كه در مطبوعات ايران كار ميكنند، دو دستهاند. آنها كه روزنامهنگارند و آنها كه روزنامهنگار نيستند. اين موضوع اختصاصي به روزنامههاي يك جريان سياسي خاص ندارد. اين اتفاق تقريبا در بيشتر مطبوعات ايران افتاده است.
در بيشتر روزنامهها، غير از كساني كه در بخشهاي اداري و مالي، پشتيباني و فني، ليتوگرافي، چاپخانه، توزيع و... كار ميكنند و طبيعي است كه روزنامهنگار نباشند، آدمهايي هم پيدا ميشوند كه در تحريريه راه ميروند، پشت ميزها مينشينند، تلفن ميزنند و گاهي وقتها به طرز بامزهاي چيزهايي روي كاغذ مينويسند.
اما كاري كه ميكنند، روزنامهنگاري نيست و بيشتر به كار كارمندان بخشهاي بايگاني ادارههايي مثل ثبت احوال و دادگستري شباهت دارد. كاري كه كارمندان بايگاني انجام ميدهند، اگرچه لازم است و نميتوان از نظم و نسقي گذشت كه همين اشخاص بهوجود ميآورند.
اما هرچه هست، «روزنامهنگاري» نيست. همكاران مطبوعاتي حتما تصديق ميكنند كه معمولا بار اصلي كارهاي مختلف يك مجموعه خبري - مطبوعاتي برعهده تعدادي از كاركنان اين مجموعههاست، نه همه آنها و البته كه گاهي سالها ميگذرد و همين وضعيت ادامه پيدا ميكند و آب از آب تكان نميخورد.
براي دانستن اينكه گاهي چه اتفاقهاي بانمكي در روزنامههاي ايراني ميافتد، حتما هم لازم نيست در يكي از آنها كار كنيد. از ورق زدن خيلي از اين محصولات فرهنگي و توجه به محتواي صفحههاي مختلف آنها هم ميتوان ظرافتهاي پنهان و پيداي اين قصه را دريافت. در خيلي از روزنامههاي ايراني، صفحههايي هست كه محتواي آنها مثلا از چندسال پيش تا به حال تغيير ويژهاي نكرده است. فقط گاهي تغييري در ساختمان صفحهها اتفاق ميافتد و اندازه كادرها و عكسها كوچك و بزرگ ميشود. اما چيزهايي كه داخل صفحه و كادرها نوشته ميشوند و روش و منشي كه براي طبع آنها به كار رفته، غالبا بر همان مهر و نشان است كه هست...
http://panjerehweekly.com/main/index.php?Page=definitioncontent&UID=10981
حرفهايي درباره روزنامهنگاري انقلاب اسلامي

«روزنامهنگاري حرفهاي» عنوان پر سر و صدايي است كه كاركردهاي مختلفي دارد. ميگويند «روزنامهنگار حرفهاي» و منظورشان مردهشويي است كه در برابر پول از هر جنازهاي پادشاه ميسازد. ميگويند «روزنامهنگار حرفهاي» و هر كس رأي و نظري يا معيار و مبنايي براي سنجيدن اخبار و اطلاعات داشته باشد، از اين دايره خارج ميكنند. براي اين عنوان ميان گيومه، مصداقهايي هم دست و پا كردهاند و مثل آيههاي وحي از قداست آن مراقبت ميكنند.
تا 10- 15 سال پيش، وقتي به اين عنوان نزديك ميشديد، حداكثر چند مصداق ميشد يافت، حدود انگشتهاي يك دست و هر كس ميخواست «روزنامهنگار حرفهاي» به حساب آيد، بايد از مشرب و رويه آنها پيروي ميكرد. اين جماعت حتي حوزه آموزش روزنامهنگاري را هم در انحصار خود گرفته بودند و در سالهايي كه سخن گفتن از احتمال اشتباه در پروژه فلان سد نزديك تهران، «تضعيف نظام» به حساب ميآمد، با كمال ملاحت شاخهاي به نام «روزنامهنگاري توسعه» تعريف كرده بودند كه كار آن توجيه صددرصد كارهايي بود كه در قالب برنامههاي اول و دوم توسعه اتفاق ميافتاد.
سر كلاس اين شاخه جعلي از آموزش روزنامهنگاري، ميگفتند روزنامهنگار حق اجتهاد، اظهار نظر و حتي تشخيص درباره موضوع توسعه ندارد. ميگفتند «راه ميافتيد و همراه گروهي كه در معيت آقاي فلان براي بريدن روبان پروژههاي مختلف جمع شدند، ميرويد و از خوبيهاي طرح سخن ميگوييد» و براي مثال چند گزارش از بولتنهاي فلان وزارتخانه سوئد و فنلاند و نروژ را معرفي ميكردند و به روزنامههاي ايران و همشهري آن سالها ارجاع ميدادند كه روزنامهنگاري توسعه يعني اين. همان سالها اگر دانشجويي پيدا ميشد كه در اصل اين روش اشكال ميكرد، او را فاقد مشخصات روزنامهنگاري حرفهاي ميناميدند و تقريباً با همين روشي كه امروز هم دارند با او برخورد ميكردند؛ تحقير و حذف...
دوهفته نامه پنجره- شماره 5
http://panjerehweekly.com/main/index.php?Page=definitioncontent&UID=1858
خمینی(ره) چشم ما بود و روح خدا و اگر چه گفتار و کردارش در میان عده ای فراموش شود، اما راهش هرگز از میان نخواهد رفت.
۱- میگویند قنبر غلام و خادم و مولایمان علی(ع) مدتی پس از شهادت مرد یگانه همه عالم زنده بود. او را به دربار معاویه بردند تا مولایش علی(ع) را سبّ و لعنت کند. قنبر که این راه را با پای خود نرفت. قنبر را در یک روز سخت و عجیب به زور تا سرسرای معاویه کشاندند. از او خواستند مولایش علی(ع) را لعن گوید. قنبر وقتی لب گشود، گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم. اشهد ان لاالهالاالله و اشهد و ان محمداً عبده و رسوله» و پس از آن دایماً گفت آقایم علی است، حیدر علی است، صفدر علی است، قلندر علی است، غضنفر علی است. آتش به جان معاویه افتاده بود. قنبر دستهایش را باز کرده بود و میچرخید و حیدر حیدر میکرد. معاویه دستور داد سرش را در همان حال قطع کنند. مزدور معاویه با ضربه شمشیر سر قنبر را جدا کرد و قنبر همچنان میچرخید و خون از رگهای گلویش بیرون میریخت...

اوضاع و احوال فرهنگ در سرزمين ما ايران، چنان نيست كه بشود با خيال راحت درباره آن حرف زد. حال «فرهنگ» خوب نيست. اين برايند برداشت ما از مطالعه در مؤلفههاي مختلف فرهنگي در كشور است. سياهنمايي شد؟ ببخشيد. غرض نااميد كردن مخاطبان فرهنگ و هنر و ادبيات و انديشه و اينجور چيزها نيست. ستارههاي كوچك و بزرگي هم در گوشه و كنار اقليم فرهنگي ايران ميدرخشند، اما كارهاي خوب، معمولاًدنباله ندارند و همه اتفاقهاي اميدواركننده، حاصل تلاش فرد يا جمعي است كه با انگيزههاي خود وارد ميداني از حوزههاي مختلف فرهنگي شدهاند...
اول) ابراهیم پیامبر نزد همسرش هاجر آمد و به او گفت پیامی از سوی خداوند آمده که میگوید صبح فردا باید با اسماعیل به ملاقات او بروم. لباسهای نویی بر تن اسماعیل کن و گرامیاش بدار و ...
هاجر - همسر پیامبر بود دیگر - اسماعیل را حاضر کرد. شوهرش ابراهیم حرفهایی زده بود. از این که خداوند گفته با پسرت به فلان نقطه بیا. هاجر، تسلیم اراده خداوند و گوش به فرمان پیامبر، کارهایی را که او گفته بود، انجام داد و پسر را اگر چه نه چندان راحت - مادر هم بود دیگر - به دست ابراهیم سپرد.
***
دوم) حسین - علیهالسلام - با اهل و عیال و خانواده رو به سوی مکه کرد. از مدینه بار سفر بستند و راه افتادند. روزهای حج نزدیک بود و اوضاع، بعد از مرگ معاویه در هم ریخته بود. پسر معاویه حاکم سرزمینهای اسلامی شده بود و لااقل مثل پدرش ظاهر دین را حفظ نمیکرد. در حضور دیگران شراب میخورد و مست میشد. احترامی برای احکام خداوند قایل نبود و زنان بسیاری با عقد و بیعقد در اطراف خود جمع میکرد. حالا یزید، خلیفه مسلمانان شده بود و به زور از کوچک و بزرگ بیعت میگرفت.
حسین - علیهالسلام - با اهل و عیال و خانواده رو به سوی مکه کرده بود و حاکم مکه، قرار بود از پسر دوم امیرالمؤمنین(ع) بیعت بگیرد.
روزی امام نزد خانوادهاش رفت و آنها را از سفر دیگری خبر داد. سفر به سوی عراق و به دعوت هزاران عراقی که از مدتها پیش نامههای مفصلی به دعوت امام مینوشتند. بار سفر جمع کردند و راهی سرزمینی شدند که کسی از نتیجه سفر به آن، خبر دقیقی نداشت.
اهل و عیال امام جای خود، زینب خواهر امام، خودش فرزند امیرمؤمنان و فاطمه زهرا بود. زینب را حتی قبل از ماجرای کربلا هم عقیله بنیهاشم میگفتند. کسی بود برای خودش زینب. همه، اسباب سفر جمع کردند و راه افتادند. مگر کسی با امام، با کسی مثل حسین چون و چرا میکند؟ کسی نگفت ای پسر رسول خدا! چه میشود کوتاه بیایی و بیعت کنی؟ و کسی کار را به توجیه ترس خود از مرگ نکشاند که مثلاً بگوید اگر بمانی، اگر در نهایت بیعت کنی و بمانی چیزی نشده که. عوضش هستی و میتوانی بعدها تأثیر بیشتری بر امت مسلمان روزگار بگذاری. هیچ کس از این حرفها نزد...
میشود از لطف و صفای سفره های افطار گفت، یا از اینكه طبق قانون، روزهخواری در انظار مردم ممنوع است، یا مثلا از این حرف زد كه قیمت مواد غذایی مورد نیاز مردم در آستانه ماه رمضان گرانتر شده و میشود به این پرداخت كه هر سال سر دیدن هلال ماه در اول و آخر ماه میهمانی خدا، به مشكلاتی برمیخوریم. حتی میتوان از این گلایه كرد كه جماعت متولی یا مدعی علوم هیات و نجوم، اصلا به چه كاری مشغولند كه همین یك كار هم، بدون دردسر از آنها سرنمیزند؟
میشود دور از دغدغه و دردسری كه گفتن این حرفها دارد، از این قصه تكراری حرف زد كه روزه، برای این است كه شما گرسنگی بكشید و از احوال مردم گرسنه باخبر شوید و اگر فرصت شد، ثواب نفسهایی كه در ماه رمضان كشیدهاید و خواب تبركی كه كردهاید و قرآنهایی كه خواندهاید و هر آیهاش را برایتان به قدر یك ختم قرآن حساب كردهاند، جمع بزنید. میشود خوشحال بود از اینكه شیطان در این ماه به غل و زنجیر كشیده شده و افطار دادن به هر روزهدار، چقدر ثواب و اجر و پاداش دارد...
رهبر زمانه ايمان

زمانه ما، زمانه جديدي در تاريخ چندصدساله بعد از انقلاب صنعتي و رنسانس است. معمولا از انقلاب صنعتي و رنسانس به عنوان مقطعي از تاريخ همه دنيا استفاده ميكنند، در حالي كه هر دو اتفاقها در اروپا، به عنوان تنها بخشي از همه دنياي جديد است.
در دنيايي كه تاريخنگاري كشورهاي مشرقزمين نه در اين نوشته، كه در كتابهاي معتبر تاريخي دنيا براساس اتفاقهاي اروپايي به عنوان غرب جديد محاسبه ميشوند، اتفاق بزرگي رخ داد كه منصفانه يا غيرمنصفانه نميشود از آن گذشت.
وقتي مسابقه ساخت آسمانخراشها از دهه 1930 ملاك و معيار پيشرفت شده بودند، در سپهر اطلاعات غرب كه تقريباً همه رسانههاي دنيا را به تبعيت از نظام فكري خود كرده بود و رسانههاي ناراضي و معترض گوشه و كنار جهان هم ناگزير از شيوه و روش امپراتورهاي رسانهاي غرب تبعيت ميكردند، در عالم جديدي كه بياجازه از كدخداهاي دهكده جهاني برگي از ميان ورقهاي اخبار و اطلاعات منتشر شده سراسر زمين جابهجا نميشد، حادثهاي عظيم اتفاق افتاد كه به حكم «الجنس معل الجنس يميلوا» اصحاب و دوستان خود را پيدا كرد. آدمهايي كه مثل حلقههاي يك زنجير طولاني، نه، مثل قطرههايي پراكنده همديگر را كمكم يافتند و از سخن مشتركي كه از گلوي مرد غريبي بيرون ميآمد، خوششان آمد و در آن چيزي ديدند كه از سالها، نه، از قرنها قبل در گلويشان مانده بود...
رمضان است. پیرمردی آذری زبان که مغازه كوچكی دارد، به جای حرف زدن از ماه مبارك، حكایتی تعریف میكند به همان زبان آذری. پیرمرد میگوید: «مرد نعلبندی بود، در روستایی زندگی میكرد و مغازه كوچكی هم داشت. یك روز قشون شاه سراغ پیرمرد آمدند و گفتند ما راهی جنگیم، یا شاید به شكار میرویم - تردید از پیرمرد بود - گفتند تا صبح فردا تعداد زیادی نعل لازم داریم و تعداد بیشتری میخ برای نصب نعلها به پای اسبها و... نعلبند گفت یك روزه كه نمیشود این همه نعل و میخ ساخت. گفتند ما كاری به این حرفها نداریم، اگر كار را انجام دادی كه هیچ، اگر نه خودت و زن و بچهات را میكشیم و زندگیات را به غارت میبریم.»
پیرمرد نفسی تازه میكند و می گوید: «نعلبند همسرش را صدا زد و همسایهها را خبر كرد كه تا صبح فردا، آن همه نعل و میخ را بسازند. شدنی نبود. هرچه میساختند، كم بود.»
پیرمرد توضیح میدهد اگر میخواستند مثلا هزار جفت نعل بسازند، تا شب كه كار كردند. به زور به صد جفت رسیده بودند و ادامه میدهد: «زن نعلبند آمد و گفت فلانی، بیا شبانه جمع كنیم و برویم. تا صبح نصف نعلها را هم نمیسازیم. خودمان و بچههایمان را میكشند. نعلبند گفت: نترس، نعلبند هم خدایی دارد.
تا صبح كار كردند و مثلا 200-300 جفت از نعلها را ساخته بودند. اول صبح از قشون شاه آمدند و گفتند چه كردید؟ نعلبند گفت: ما همینها را ساختهایم، هر كاری میخواهید، بكنید. گفتند همین قدر هم كافی است. زود یك تابوت هم بساز كه شاه مرده و... برای تشییع جنازهاش همین تعداد نعل و میخ هم كافی است.»
پیرمرد، اشك چشمهایش را پاك میكند و به آذری شیرینی میگوید: «همه زندگی همین است. چه درباره ماه رمضان بپرسید، چه درباره چیز دیگر، جوانها، بروید این حكایت را به دلهایتان بسپرید و به كار ببندید.»

۱) هیچکس مثل تو نیست. هیچکس به قدر تو مهربان نیست. هیچکس نیست که بشود با او دردی بگوییم و او، ماجرا را بر سر دست به دوست و دشمن خیرات نکند، هیچکس مثل تو نیست. همه ما، برای دوستی و محبت و معرفت و مردانگی و لوطیگریمان خط کشی کردهایم. همه ما یک جایی از مسیر رندی را با دیواری بستهایم و پشت آن دیوار، آخر معرفت است.
ما میگوییم برای دوست و رفیق و بچهمحل و هم کلاسی میمیریم. اما این، وقتی است که او هم شرط مردی بهجا آورد و مردانگی پیشه کند. ما جماعت، هر وقت از کسی نامردی بینیم، هر دو دستمان را از هر چه معرفت و رفاقت است، پاک میکنیم و دیگر هر چه شود پای حرفمان برنمیگردیم. شوخی که نیست، مردانگی کردهایم و نامردی دیدهایم. میدانی، نامردی خیلی بد چیزی است، هیچکس نامردها را دوست ندارد...

ماه رجب سال 1384- مكه مكرمه
با چند نفر از دوستان و آشناها به مكه آمدهایم؛ سفر عمره. و چند نفر دیگر را اینجا پیدا كردهایم.
كسانی كه در رفتوآمد به مسجدالحرام و البته بازارهای مكه همدیگر را میبینیم و میشناسیم، محمدرضا حدادی مدیر «کتاب نیوز» و خانم مجتهدزاده همسر سیدمحسن موسوی كاردار سفارت ایران در لبنان – که سالها است اسیر دست صهیونیستها شده – و ... چند نفر دیگر.
همه اینها به علاوه كسان دیگری از دوستان كه به عمره ماه رجب مشرف شده بودند و ما خبر نداشتیم. با یكی از همینها رفتیم مسجدالحرام و از شرطههای جلو در پرسیدیم: «حاجی، اعتكاف مسجدالحرام؟»
میخواستیم بپرسیم چهطور میشود اعتكاف را توی مسجدالحرام بود؟ كلی طول كشید كه شرطه حرف ما را بفهمد - و ما حرف شرطه را - و بعد از اینكه مطمئن شد به بهانه این سوال نمیخواهیم دوربین عكاسی همراه ببریم، خندید و گفت: «اینجا اعتكاف را فقط در ماه رمضان میگیرند، رمضان كریم»- ظاهرا این لقب ماه مبارك رمضان در كشورهای مختلف عربی و از جمله عربستان است. شرطه میگفت تا رمضان كه زیاد نمانده بمانید و تازه با مهربانی اصرار هم میكرد- شرطه مهربان دیدهاید؟ - و وقتی دید دوست داریم وسط ماه رجب به اعتكاف مسجدالحرام برویم، مهربانیاش تمام شد و پرخاش كرد كه: «از خودتان دین درآوردهاید؟ مگر رجب هم اعتكاف دارد؟» و سر ما داد كشید كه: «شما دیدهاید پیغمبر(ص) در ماه رجب اعتكاف بگیرد؟»
خب ندیده بودیم و شرطه مهربان! را رها كردیم. همسفر ما كه خیلی توی ذوقش خورده بود، میگفت: «دیدی آمدیم مكه، اعتكاف از دستمان رفت؟»
گفتم: «دیدم، دیدم».
دی ماه سال 1384 است، به دعوت استانداری سیستان و بلوچستان به این استان رفتهایم. توی مدرسه پسرانه ابتدایی روستای اسماعیل آباد از توابع شهرستان خاش، بچهها دورمان ریختهاند و از سر و کولمان بالا میروند.
چند دقیقه بعد مدیر مدرسه که از اهالی همان روستاست، اجازه میدهد با معلمان جوان مدرسه حرف بزنیم.
10-12 پسر و دختر جوان که همگی در مرکز تربیت معلم زاهدان درس خواندهاند و به دلیل سکونت در خاش، این روستا را برای کار انتخاب کردهاند. فارس و بلوچ و سنی و شیعه دور اتاقی مینشینند که روی در آن نوشتهاند: «نمازخانه».
از حال و هوای تهران میپرسند و میشنوند. بقیه حرفها به وضعیت مدرسههای سیستان و بلوچستان میکشد و خاطرههای مدرسههای 3 شیفت سالهای جنگ ـ در همین تهران ـ زنده میشود. یکی از بچهها ـ فاروق نام ـ میگوید: «انگشترتان را ببینم؟» روی انگشتر عقیق سادهای که به دست کردهام، نوشته شده: «علی ولی الله». انگشتر را در میآورم و روی کاغذی میگذارم که جلوی فاروق روی زمین است. نگاه میکند و زیر لب میگوید: «قشنگ است». بقیهاش را هم میدانید؛ قابلی ندارد و صاحبش قابل باشد و این حرفها.
به اصرار انگشتر را به فاروق میدهم. پسر جوان 20 سالهای که در مدرسه ابتدایی روستای اسماعیل آباد شهرستان خاش، معلم پسربچههای کلاس پنجم است. بعد از این همه تازه یادم میآید «فاروق» بلوچ است. خودش میگوید: «ها، چیه؟ میخوای بپرسی واسه چی گرفتم؟ با این که اسم «علی» روش نوشته؟» از صراحتش خندهام میگیرد. سر بلند میکنم که چیزی بگویم. فاروق میگوید: «علی اینجاست برادر، اینجا.» و دستش را میگذارد سمت چپ سینهاش، روی قفسه سینه.
***
شب سیزده رجب سال 1385، توی مسجدی نشستهایم، رفتهایم دیدن بچههای اعتکاف، تلفن زنگ میخورد. شمارهای روی صفحه موبایل افتاده با پیش شماره 0543، از شهرستان خاش. گوشی را برمیدارم. فاروق است. زنگ زده بگوید امشب، مراسم عقد دارد. تبریک میگویم. به خودش و عروس جوانش. میگوید: «با اجازه شما انگشترتان را تقدیم کردم به عروس خانم، جای انگشتر عقد.» میپرسم: «انگشتر؟» میگوید: «ها، همان که روش نوشته بود: علی ولیالله.»
باقيمانده اوليا در ميان ما
روزهای نوجوانی و بخشی از جوانی ما در رفتوآمد به مسجد و مدرسه علمیهای گذشت كه آن طرف كوچههای تنگ و باریك بازارچه مولوی بود. غروب جمعهها، میرزا عبدالكریم حقشناس در مسجد امینالدوله، نماز مغرب و عشا را اقامه میكرد و غیر از طلبههای دو مدرسه امینالدوله و فیلسوفالدوله، آدمهای دیگری مثل ما هم پیدا میشدند كه از آن طرف شهر راه بیفتند و بیایند پای صحبت مردی كه دفتری به دست میگرفت و روایتهایی را كه در آن نوشته بود، برای ما جوانها میخواند و از ما میخواست به خاطر خدا روی از گناه برگردانیم.
از آخر و عاقبت كارمان میگفت و هشدارمان میداد و وقتی به گفتن از رحمت خداوند میرسید، مرد به آن بزرگی و ابهت، اشكهایش رها میشد و با چه حالی گریه میكرد. یك بار مثالی از علم شیمی میزد و میگفت اگر فلان ماده را با فلان ماده مخلوط كنید، تغییر میكند. میگفت وقتی نگاهش كنید، هیچ مثل اولش نیست. مثل هیچ یك از دو مادهای كه با هم مخلوط كردهاید. بعد چشمهایش را از اشكهای روانش پاك میكرد و با لحن مخصوص خود میگفت: «داداش من! خودت را، وجودت را با خدا مخلوط كن، ببین با گل وجودت چه كار میكند...».
حرف میزد و گاهی از جوانیهایش میگفت. از روزهایی كه راه میافتاده و میرفته سر جاده خاوران ... دوستی مخصوصی با امام علیبنموسیالرضا(ع) داشت و هر وقت كسی از ما جوانها جلو میرفت و میخواست حاجآقا، دعایش كند، میگفت خودت دعا كردی؟ و اگر میشنید كه بله حاجآقا و مشكل هنوز حل نشده، میگفت زیارت حضرت رضا(ع) هم رفتی؟ و با تعجب میگفت باز هم نشد؟
به آن چه میگفت ایمان داشت و... بیخود نبود مهرش و مهر حرفهایی كه میزد، تا عمق جان جوانهای مشتاقی كه اطرافش جمع میشدند، نفوذ میكرد.
دعا میكرد، همه را دعا میكرد و توی دعاهایش میگفت: «اللهم لا تسلط علینا من لا یرحمنا» و میگفت: «خدایا! دنیا را غم و غصه بزرگ ما مكن» و میگفت: «مشكل و مصیبت ما را در دینمان قرار مده.» و خدا را به عصمت فاطمه زهرا(س) قسم میداد و همانطور كه دستهایش رو به رحمت خدا بود، خدا را به جوانهای پای منبرش قسم میداد و سخت به گریه میافتاد و همه ما را از بزرگواریاش شرمنده میكرد.
سر در محفل دیگر داشت و گاهی گوشههایی از آنچه به چشم جان شاهد بود، برای اطرافیان میگفت. خدایش رحمت كناد و در محفل قرب خود جایش دهاد.

میخواستم برایت نامه بنویسم. میخواستم هزار صفحه بنویسم که بخوانی و شاید باور کنی وقتی نیستی، وقتی کممحلی میکنی و از گوشه چشمهایت دزدکی هم نگاهم نمیکنی، این همه جا، دنیا به این بزرگی، برایم تنگ میشود و این همه موجودات قد و نیمقد... باور کن آدمها موجوداتی هستند که اگر ته دلشان کمی همدیگر را دوست داشته باشند، دلشان میگیرد. آدمها خیلی وقتها دلشان میگیرد...

مركز خريد «باوارث» در مكه، جاي شلوغي است و حاجيهاي ايراني بیشتر سوغاتيهايشان را از همین جا ميخرند. بالاخره سفر حج است و نمي شود كه آدم دست خالي برگردد، ميشود؟
توي يك پارچهفروشي مرد پاكستاني ميانسالي با سرعت پارچههاي خوب و بد را به بهاي بيشتر از قيمت رايج بازار، به ضرب و زور فارسي دست و پا شكستهاي كه بلد است، به ايرانيها ميفروشد. فروشنده پاكستاني موهايش را حنا گذاشته و رنگ جو گندمي سفيد و سياه را يك دست حنايي و قرمز كرده است. دور و بر ما مي چرخد و سعي ميكند چيزي هم به ما بفروشد. اما ما حرفهايتر از اين حرفهاييم و تمام بازارهاي مكه و مدينه را گشتهايم و قيمت هر جنسي، حتي اين پارچههاي خوب و بد را ميدانيم.
دو مرد سياهپوست ـ به نظرم آفريقايي ـ داخل مغازه ميآيند و پارچههاي الوان ارزانقيمتي را برانداز مي كنند و از هر رنگش سي ـ چهل متر سفارش ميدهند. قدوقامت بلندي دارند و هيكل بزرگي، شبيه به «جان كافي» بازيگر فيلم دالان سبز، ساخته «فرانك دارابونت» كه بارها از تلويزيون ما هم پخش شده است. دلم ميخواهد با دو مرد سياهپوست حرف بزنم، اما بهانه پيدا نميكنم.
***
دو روز قبل، شب ميلاد اميرالمومنين(ع) يك كيف دوشي كوچك را از شكلات پر كرديم و برديم مسجدالحرام. جلو در كه كيف را ديدند، به شرطههاي سعودي نفري يك مشت شكلات دادم و همين طور كه «اهلاً و سهلاً» حواله مي كردند، شكلاتها را توي جيبهايشان ريختند.
داخل مسجد، به هزار زایر خانه خدا شكلات تعارف كرديم و توضيح داديم كه امشب، شب ميلاد عليبنابيطالب(ع) است، داماد رسول خدا و ميهمان لبخندشان شديم.
بعضي از مردم حتي پرسيدند از كجا آمدهايد و وقتي نام ايران را ميشنيدند، لبخند دوبارهاي ميزدند كه «رحم الله امام الخميني».
شب بعد كارمان را دوباره تكرار كرديم. كيفي پر از شكلات و... اين بار جلو در مسجدالحرام گفتند نمي توانيد شكلاتها را داخل ببريد؛ ممنوع. همه درها را امتحان كرديم، واقعاً ممنوع شده بود و شرطهاي كه به ضرب و زور دو مشت از همان شكلاتها صورتش را بوسيدم، شكلاتهايمان را گرفت و كيف خالي را پس داد و اعلام كرد كه مأمور است و معذور و ...
***
دو مرد سياهپوست كه حالا فهميدهايم از اتيوپي آمده اند، با هم صحبت ميكنند و قرار ميگذارند خودشان به تعداد خانواده و فاميل و دوست و آشنا، پارچهها را قسمت كنند و دردسر خريد سوغات مكه را همينجا تمام كنند.
توي جيب هايم چند شكلات مانده كه به دو مرد اهل اتيوپي و فروشنده پاكستاني و دو ـ سه مشتري ايراني تعارف مي كنم.. بهانه صحبت با زایران سياه پوست مكه فراهم شده، احوال هم را ميپرسيم و از كشورهايمان. از اتيوپي، آديسآبابا و من، از ايران «مدينه طهران». مرد سياهپوست با من دست مي دهد و بغلم ميكند. ميرسم تا وسط سينه مرد سياهپوست. ميگويد ايرانيها خوباند؛ مردم خوب. و به زحمت توضيح ميدهد كه شما اسلام را زنده كرديد. كمي بعد حتي نام سلمان فارسي را به زبان مي آورد و... .
دوستش ميپرسد ميرويد؟ حرم ميرويد؟ حرم «امامالخميني»؟ ميگويم بله، گاهي. قواره مرد بيشتر از دو متر است، با اندامي درشت و صورتي سياه و به شدت مردانه و چشمهايي كه از ديدن يك نفر از اهالي شهري كه «خميني» در آن زيسته، برق ميزنند.
گوشه مغازه روي زمين مينشينيم و حرف ميزنيم. به عربي دست و پا شكستهاي كه بلدم و انگليسي اندكي كه آنها ميدانند. باور نميكنيد با چه دقت و وسواسي حواسشان به اتفاقهاي داخل ايران است. مرد ميگويد اميد ما به شماست. به شما ايرانيها كه خميني زندگي و مبارزه را يادتان داده است. مكث مي كند و سرش را پايين مياندازد.
فكر نميكنم مرد به اين درشتي، با اين رفتار خشن مردانه، بغض كرده باشد، اما كرده است. دستهايم را ميگيرد و صاف نگاه ميكند توي چشمهايم. دستهايم، كف دستهاي بزرگ مرد گم شدهاند. چشمهايش پر از اشكي است كه پلك ميزند و ميريزد توي صورتش.
ميگويد خميني... خميني مرد بزرگي بود. همه ما را نجات داد. ميخواهم بگويم بله درست ميگويي كه ادامه ميدهد خيلي دوستش داشتيم. وقتي از دنيا رفت، گريه كردم و سرش را ميگذارد روي شانه جواني كه از ايران آمده است، جایی که خمینی سالها در آن زندگی میکرد. خرداد ۱۳۸۵
قبرستان بقيع را در دو نوبت، بعداز نماز صبح و بعد از نماز عصر باز ميكنند. جابهجا، شرطههاي سعودي ايستادهاند و نميگذارند كسي به قبرها نزديك شود. نزديك قبر چهار معصوم، نزديك قبر فاطمه بنت اسد، مادر اميرالمومنين(ع) و نزديك قبر امالبنين، مادر حضرت اباالفضل(ع).
غير از شيعيان لبنان و بحرين و عراق و پاكستان و كم و بيش افغانستان تكوتوك جاهاي ديگر، ايرانيها دور و بر اين قبرها ميايستند. خواندن زيارتنامه در بقيع ممنوع است، پاشيدن گندم روي قبرها ممنوع است و روضه خواندن و زياد ايستادن و زياد نگاه كردن هم در بقيع ممنوع است. شرطههاي بقيع، فارسي ميدانند و دل سير زاير ايراني را اذيت ميكنند. صبح، بعد از نماز راه ميافتم طرف بقيع، كفشهايم را درميآورم و ميگيرم دستم و ميروم تو. شرطه دم در، اشاره ميكند كه كفشهايت را بپوش، ممنوع!
دور قبر امالبنين، مادر حضرت اباالفضل(ع)، جماعتي ايستاده اند كه از اردبيل آمدهاند. روضه نميخوانند، حرفهاي روضه را خيلي عادي براي هم تعريف ميكنند. شرطه، آذري نميفهمد و كلافه شده. ميپرسد: چه ميگويند؟ ميگويم: نميدانم، فارسي حرف نميزنند!
هوا كمكم روشن ميشود. حرفهاي روضه را خيلي عادي براي هم تعريف ميكنند و لبهايشان را گاز گرفتهاند و چشمهايشان كم مانده بتركد. اينجا مدينه است، قبرستان بقيع، بالاي سر قبر امالبنين، مادر حضرت اباالفضل(ع).
فکر کردم حرفهایم را که گفتم و گفتی قبول، دیگر تمام است. یادت هست گفتی بیشتر حرف بزنیم، گفتم باشد، حرف بزنیم. تازه داشتیم حرف میزدیم که دیرت شد. گفتی «باید زودتر برسم خانه» و رفتی. خانهتان طرفهای آریاشهر بود، ولی بهاش میگفتید صادقیه. حالا اسماش را بعد عوض کرده باشند یا نه، فرقی نمیکرد. خانهی شما آریاشهر بود.
گفتی خیلی سال نبود که آمدید، قبلاً جای دیگر بودید جایی مثل خرمشهر یا اسمی شبیه به همین. بعد جنگ شما را زد، بدجوری هم زد. آن شد که مجبور شدید تا تهران بیایید، تا آریاشهر، همان جا که بهاش میگفتید صادقیه.
يک روز همهاش را برایم تعریف کردی. گفتی جنگ آمده بود و شوخی نداشت. گفتی پدرت دو کوچه آنطرفتر با عراقیها میجنگید و مادرت بچهها را آماده میکرد که جنگ آنها را نزند. خیلی سال پیش بود، آن وقتها که دست دشمن گیر کرده بود به گریبان ما و ول نمیکرد. و چه جالب! این روزها که اینها را مینویسم، باز هم اوایل خرداد است و روزهایی که خرمشهر آزاد شد و نمیدانم چرا تلویزیون بیشتر از هر سال دیگر سر و صدا میکند. گفتی بالاخره جنگ شما را زد، بدجوری هم زد. آنقدر که بیایید تهران، طرفهای آریاشهر، جایی که شما بهاش میگفتید صادقیه.
***
پدرت تلفن زده بود و نگران مادرت بود که بچهای حمل میکرد و از زور جنگ، با دمپایی لنگه به لنگه، خود و بچههایش را از جلوی جنگ کنار کشیده بود. گفتی پدرت پشت تلفن به مادر میگفت «میتوانم همهچیز را برایت بیاورم، حتی میخ دیوار» و مادرت گفته بود «اگر جنگ، جنگ حق و باطل است، هیچ نمیخواهم، هیچ» و پدرت همهچیز را آورده بود، جز میخ دیوار. آدم میخ دیوار میخواهد چه کار وقتی جنگ او را زده و با دمپایی لنگه به لنگه جان خودش و بچههایش را برداشته و برده تهران، دور و بر آریاشهر؟ همانجا که بعداً وقتی همه آمدند تهران و بازار چیزهای جدیدی سکه شد و رونق گرفت، بعضی آدمها بهاش میگفتند صادقیه.
آن روزها چند سالت بود؟ یک سال، دو سال. اما الان دیگر بزرگ شدهای، برای خودت خانمی شدهای. آنقدر بزرگ و خانم شدهای که آتش به جان کسی بیندازی، که داغ پشت دستاش را پاک کند و بیاید به تو بگوید «ببین، حال و روز من همین است که میبینی. اگر زنده باشم و خدا روزی بدهد، لابد توقع دارد یک فرقی با عوام کالانعام داشته باشم. لابد این آب و هوا و غذایی که حرامم میشود، باید جایی به درد بخورد. پس فرق من و آن کسی که گلوله میریخت توی خانهی شما، توی خانههای بقیهی مردم خرمشهر، پس فرق من و خیلیهای دیگر چه؟»
***
گفتی «خب میخواستی همان موقع باشی. تو که این حرفها را میزنی، تو که خیلی بلدی، آن وقت کجا بودی که ما را همان طوری زار و نزار، پابرهنه و با دمپایی لنگه به لنگه از شهرمان بیرون کرد؟»
گفتم «خوب کاری کرد. اصلاً اگر از شهر بیرونتان نکرده بود، الان کجا نشسته بودی روبهروی من؟ الان از کجا پیدایت میکردم؟»
گفتم «من؟ من هم مثل تو. من هم یک سال، دو سالم بود. اگر بودم مثلاً فکر کردی چه کار میکردم؟ ولی خوب شد نبودم، اگر نه، الان کلی از زمین و زمان طلبکار شده بودم. من هم الان زبانم دراز شده بود برای همه که آن روزها کجا بودی؟»
گفتم «ببین، جای داغ پشت دستم پیداست؟»
گفتم «پشت دستم را داغ کرده بودم که این حرفها را نزنم»
***
گفتی «نمیخواهم توی زندگیام، مرد رییس باشد و هرچه بگوید همان بشود»
گفتم «زندگیام یا زندگیمان؟ چقدر به تو فارسی یاد بدهم؟ هنوز یاد نگرفتهای فارسی حرف بزنی؟» گفتم «کی گفته مرد رییس باشد؟ من میگویم اگر یک روز، اتفاقی تو حرف درستی زدی، اگر یک وقت حق با تو بود، فکر میکنی من بدم میآید حرفت را گوش کنم؟»
گفتم «بالاخره که چی؟ بالاخره اگر حق گیر کرده بود بین ما، حرف آخر را کی میزند؟»
***
گفتی «نمیدانم، شاید هرکس برود دنبال راه خودش». ماتم برده بود. رنگم پرید. یعنی چه که هرکسی برود دنبال راه خودش؟ اگر من نخواستم بروم دنبال راه خودم چه؟ باید کی را ببینم؟»
گفتی «بابام. بابا حرف آخر را میزند.»
فکر کردی نرفتم؟ رفتم. اول زنگ زدم که سلام حاج آقا و مخلصیم و به غلامی قبول کنید و از این حرفها. گفت «خانوادهی شما از شیراز آمدند؟» گفتم «شیراز کجا بوده؟» خانوادهام به عمرشان رنگ شیراز را ندیدهاند، حتی توی نقشه». گفت «آهان شما همان هستی که مغازهداری، لباسفروشی تو خیابان سلسبیل؟» گفتم «نه حاجآقا. حتماً خواستگار زیاد بوده، اشتباه گرفتهاید».
اخمهایش رفت توی هم. نمیدانم این نویسنده جماعت بهاش چه میگویند آهان! سگرمه یا یک همچین چیزی. کلی دست دست کرد و یکیاش را گذاشت زیر چانهاش و گفت «باید ببینمت. الان میآیی؟»
گفتم «الان سر کارم حاجآقا». گفت «فردا ساعت 6 صبح» گفتم «چشم!» و پاهایم را محکم زدم به هم، به رسم دورهی سربازی. یادش به خیر! حکایتی داشت این دورهی سربازی ما.
***
گفتی «آخر پشت تلفن، این چیزها را چطوری دیدی؟» گفتم «دیدم دیگر. تو فضولی؟ همان یک نفر اصول دین میپرسد بس نیست؟» نه، یادم نرفت. بلند شدم و رفتم. سوار شدم و رفتم طرف های میدان بهارستان. میدانی که مثل همیشه دیر شده بود. عجله داشتم و بقیهی راه را دویدم تا رسیدم به محل کارش که یک ساختمان قدیمی بود و سوت و کور. یاد یک فیلم افتادم که همین اواخر توی سینماهای تهران روی پرده بود، یک فیلم با پوستر سیاه و داستان ترسناک و هنرپیشههای معروف. خدا را شکر کردم که شب نیست و مجبور نمیشوم از ترس بمیرم. از پلههای ساختمان کهنه بالا رفتم. پیرمرد 65ـ60 سالهای سر راهم ایستاده بود و پرسید «کاری داری؟» خودش بود، حاج آقا. پیرمرد موسفید و قدبلندی که زیرکانه نگاهم میکرد و میخواست همهچیز را با همین نگاه کشف کند که مجبور نباشد اصول دین بپرسد، مجبور نشود سؤالهای سطحی کودکانه بپرسد که به فلان اعتقاد داری یا نه و نظرت را دربارهی بهمان بگو و از این چیزها.
***
گفتم این سؤالها را برای چه میپرسد؟ یکطوری ازش گفته بودی که فکر کردم عیبی ندارد، هرچه میپرسد، مطمئنتر میشود و نانم میافتد توی روغن. گفت که چه کار میکنی و چرا این کارها را میکنی، مگر عقلت کم شده و...؟ «به من مربوط نیستها، ولی این دوره و زمانه وقت این حرفها نیست. آدم دیناش سرجاش، زندگیاش هم سرجاش. از دین و خدا و حق و عدالت، برای آدم نان سفره درست نمیشود که بگذارد جلوی زن و بچهاش. دورهی این حرفها گذشته پسر، گذشته!» و کلی چیز تعریف کرد از آن روز که دشمن به زور فرستادتان تهران، طرفهای آریاشهر، همانجا که بهاش میگفتید صادقیه. اوه که چقدر نصیحت کرد و دست آخر، من ماندم و پیرمرد و «خوشحال شدم» و «خوشآمدی؛» و حرفهای دیگری که نه شنیدم و نه حوصله داشتم که بشنوم. آنقدر حالم جابهجا شده بود که از همان جلوی در ساختمان، راهم را کشیدم و اینهمه راه را پیاده رفتم، دمغ و دلخور.
بعد از آن هم رفتم. آن موقع که به نگهبان گفت راهم ندهد، نگهبان بیچاره شرمنده شده بود و هی سر و رویم را میبوسید که آقا من شرمندهام و از این حرفها.
من هم نوشتم روی یک تکه کاغذ که «حاجآقا سلام. آمده بودم برای عرض ادب که وقت نداشتید، یعنی نگهبان دم در گفت لابد وقت ندارید. این دفعه را میروم، اما بعداً دوباره مزاحم میشوم» و چسباندماش روی جعبهی شیرینی، چه میدانم شکلات که مثلاً خریدم برای چشمروشنی، و راه افتادم بالا، طرف میدان بهارستان، از کنار ساختمان جدید مجلس. فکر کنم کسی نماند که بد و بیراهاش نگفته باشم.
***
گفتی «دیدی گفتم کار به این راحتی نیست؟ دیدی؟ کم آورده بودی و شده بودی دختر خوب خانه معلوم بود، همهچیز معلوم بود». گفتم «این خبرها نیست. کنار میکشی، بکش. من هستم. به همهشان حالی میکنم دنیا دست کیه» و اصلاً دست من نبود. بلوف میزدم مثل چی! معلوم بود که کاری از دستم نمیآید.
دوباره براق شدم توی چشمهایت که داشت ازشان باران میآمد.
گفتی «راستی تو چرا هر وقت قصه مینویسی، یا آدمها گریه میکنند، یا از آسمان قصهات همینطور وقت و بیوقت باران میآید؟»
گفتم «به من چه؟ من چه کار کنم؟ گریهی تو که دست من نیست، میخواهی اختیار باران خدا دست من باشد؟ چه حرفها میزنی».
***
گفتم «تو چه کار داری؟ من راضیشان میکنم» گفتی «امکان ندارد. راضی بشو نیستند. اگر بودند که خودم عاجز نبودم». گفتم «دوباره بگو. آدم جز با جنگیدن به حقاش نمیرسد، میرسد؟ اگر همان همشهریهایت نایستاده بودند بزنند توی دهن دشمن، اگر باهاش نجنگیده بودند، اگر بابایت نرفته بود میخ دیوار را بکشد برای مادرت که با دمپایی لنگه به لنگه بچههایش را جمع کرده بود و از دست جنگ رفته بود تهران، فکر میکنی دشمن میگذاشت میرفت؟ نمیرفت. حق آدمها توی دهن جنگ گیر کرده. اگر حال جنگیدن نداری، بگو». صاف نگاه کردی توی چشمهایم. روزه بودی انگار. ماه رمضان نبود، همینطوری روزه میگرفتی. چشمهایت داشت از حال میرفت، گوشهی هر کداماشان یک طرفی شده بود. گفتم «افطار نکردی؟» گفتی «مگر میگذاری؟» و دست کردی توی کیفت. نمیدانم چه بود که پیچیده بودی لای روزنامه، کیکی، ساندویچی، چیزی. گفتی «میخوری؟» گفتم «نه. جوابم را بده. اگر نجنگی، همچین حقت را میخورند که رنگاش را هم نبینی. حاضر نیستی برای حقت بجنگی؟ برای چیزی که لیاقتاش را داری، برای زندگی که دلت میخواهد، زندگی به سبک خودت، شیوهی خودت که با زندگی همهی آدمها فرق میکند. همهی آدمهایی که از چهل سال پیش، سی سال پیش، بیست سال پیش، ده سال پیش خودشان را کشتهاند که بقیه را مثل خودشان کنند».
فکر کردم حالا که این حرفها را زدهام، چه میگویی؟ دوباره صاف نگاه کردی توی چشمهایم. گفتم «با من، با حرفهایم، با کارهایی که ازم سراغ داری، هستی؟»
***
گفتی «نه». گفتی «ببین، همهی حرفهایت خوب، خودت عزیز، ولی من میخواهم زندگی کنم، نه جنگ». و رفتی توی ایستگاه مترو، همان که هر ده دقیقه یک بار میرفت آریاشهر، همان جا که بهاش میگفتید صادقیه. تابستان ۱۳۸۲

دوستان جلال آلاحمد بسيارند؛ همه كساني كه سوادي دارند و چيزي از كارهايش را خوانده اند و بدون توصيههاي ديگران، خود را به آنچه اين استاد مسلم ادبيات فارسي نوشته، سپردهاند. همه آنها كه با مدير مدرسه رشد كردهاند و با بچه مردم غصه خوردهاند و گريستهاند و با... كساني كه به جلال آلاحمد و حرفها و نوشتههايش و اينكه چطور آنچه سالها پيش نوشته، هرچه ميگذرد بيشتر نو ميشود و رو ميآيد و به همه توان نهفتهاش كه عمر 46 ساله، فرصت بروز آنها را نداد، حسادت نميكنند. اجازه ميدهيد جرات بيشتري خرج كنم و بگويم همه مردم عادي كوچه و بازار و بچه مدرسهاي ها و كاسبها و دانشجوهاي كتابخوان و ... كه با جلال آلاحمد روبهرو شده اند، همه اينها دوستان او هستند؟
***
دشمنان جلال آلاحمد اما چند دستهاند؛ يك دسته روشنفكراني كه مردم داري جلال را تحمل نميكردند و سفر او را به مكه براي حج واجب و حرفهايش درباره غربزدگي و روشنفكران و ادعاهاي بوروكراتها و... را تاب نميآوردند؛ كساني كه اگرچه ۳0-۴0 سال پيش از جلال از نان و آب زمين خوردند و چيزهاي فراوانتري نوشتند، هيچ وقت به اندازه او كه هيچ، به اندازه جوانيهاي او هم نشدند. دسته ديگر مدعيان دينداري كه هرچه خاك بر صورت جلال ميپاشند و از تراشيدن صورتش و حرفهاي خودش در سفرنامههاي آمريكا و روس و جاهاي ديگر، پيراهن عثمان ميتراشند، نه از قواره جلال چيزي كم ميكنند، نه حجم جايي كه در ميدان هنر و فرهنگ و ادبيات اشغال كردهاند، بزرگتر ميشود.
درباره هر دو دسته، حرفهاي ديگري هم ميشود نوشت و از اندازه كوچك روح و جانشان سخن گفت و به دسته سوم نرسيد. دسته سوم، به هر دو دسته اول وابستهاند؛ نويسندگان روشنفكر و شاگردان نوپاي كلاسهاي داستان نويسي نويسندگان مدعي دينداري و هر دو دسته از بزرگترهاي خود، كوچكتر و بيمايهتر.
آلاحمد را از داخل ويژهنامهها و سخنرانيها و بزرگداشتها نميتوان يافت، از خاطرهگوييهاي دوست و دشمن و حتي از سخنان شمس آلاحمد برادرش و سيمين دانشور همسرش هم. سيدجلال آلاحمد بيش از همه توي كتابهايش نشسته و مثل همان روزها كه بود و حرف ميزد و سفر ميرفت و مينوشت و درس ميداد، هست و حرف ميزند و سفر ميرود و مينويسد و درس ميدهد. خواندن يك دوره آثار آلاحمد، بسيار آسانتر از دوره كردن آثار بسياري از نويسندگان ديگر است.
چيزهايي كه آلاحمد توي قصههايش ياد ميدهد، تنها ادبيات و فرهنگ نيست؛ راه و رسم زندگي را هم از همين قصهها ميشود آموخت. دلزدگي جلال از طبقه روشنفكر مدعي و موجودات متظاهر به دينداري سطحي و بيپايه در داستانهايش شايد به يك اندازه است و چه بانمك است كه هر دو دسته، بر سر زدن و پوشاندن هنرهاي كمنظير او با هم توافق كردهاند.در ميان روشنفكران، كساني هستند كه او را به خاطر آنكه پدرش روحاني مشهوري بود و به اين سبب كه به سفر حج رفت و از آن رو كه به ملاقات امام خميني(ره) مشتاق بود و رفت، هنوز از خود نميدانند و طردش ميكنند و در ميان متظاهرهاي مذهبي، كساني كه چون صورتش را ميتراشيد و به اين دليل كه رياكاري پيشه نميكرد، عيب و كوتاهي خود را به صداي بلند به همگان ميگفت، تكفير ميكنند و كتابهايش را با تندي از دست بچههاي مذهبي ميگيرند.
جلال زود مرد. هنوز وقتش نشده بود و عدد سنش هنوز چند سالي تا 50 داشت و لابد شنيدهايد كه علت مرگش، مرگ طبيعي اعلام شد و ساواك كه جنازهاش را از شمال به شهرري مي آورد، اجازه كالبدشكافي يا حتي توقف كوتاه به همراهانش نداد.
جلال آلاحمد سالها بعد از مرگش، دوستان فراواني دارد و دشمنان اندكي. دوستان فراوان جلال، او را دوست دارند و كتابهايش را بارها و بارها ميخوانند و چيزهاي دوباره از او ياد ميگيرند و دشمنانش، به هر بهانهاي از تريبونهايي كه در اختيار دارند، ميخواهند خاك به صورت جلال بپاشند و ميكوشند نامش را در تاريخ ادبيات ايران كمرنگ كنند.

.::.حالا .::.

