تبليغاتX
یادداشت های شبانه

  • مادر آب

    گفتم ام البنین، دلم پا شد
    گره هایی که داشتم وا شد

    مادر آب را صدا زدم و ...
    خشکسالم شبیه دریا شد

    سوره حمد نذر او کردیم
    گم شده داشتیم و پیدا شد


    : محمدحسين بدري |

    موسای حسین(ع)

    ...

    حالا نفس ها مونده تو گلو

    همه یه حالی دارن که نگو

    میاد صدای تکبیر حسین

    میاد صدای لبیک عمو

    *

    پشت سر، دعای زینب و رباب

    پیش رو، صدای زمزمه آب

    یک تنه

        می زنه

              به قلب لشکر ابوتراب

    *

    روی لب سقای حرم

    ای ساقی کوثر مدد

    علم به دست و روی علم

    نوشته «یا حیدر مدد»

    *

    از همه ما سوا

    از دل و جان ما

    تا ابد می رسد، این ندا

    یا اباالفضل ادرکنی...


    : محمدحسين بدري |

    جنگ بوده

    http://www.ido.ir/myhtml/article/1386/m11/13861120021.jpg

    نه تنها تیر و تیغ و سنگ بوده

    سر پیراهنت هم جنگ بوده

    ولی شرمنده، زینب دیر فهمید

    که انگشتر به دستت تنگ بوده


    : محمدحسين بدري |

    فقط علی بود

    http://www.alkafeel.net/gallery/images2/231.jpg

    عیسی نبود

              نوح نبود

                   هود نبود

                         فقط علی بود


    ایثار نبود

          فضل نبود

                 جود نبود

                       فقط علی بود، علی بود، علی بود


    : محمدحسين بدري |

    نفس تازه کنیم

     سفر دشت غریبی است نفس تازه کنیم
    آخرین جنگ صلیبی است نفس تازه کنیم

    *

    هرزه هر بته که رویید به داسش بندیم
    گرد خود هرکه بچرخد به خراسش بندیم


    : محمدحسين بدري |

    بی رسانه ها

    بیشتر رسانه‌ها در انحصار حکومت نیستند، در انحصار مخالفان حکومتند.

    http://www.teribon.ir/archives/59850


    : محمدحسين بدري |

    برای حضرت شاه مردان، امیر مومنان(ع)

    هزار جان گرامی فدای نام علی

    http://www.iraqazad.com/UploadImage/Najaf47.jpg

    گفت دست از پای ننشینم، جز آن­ که حق مظلوم را از ظالم بگیرم و به او برسانم. یکی نبود بگوید آقا، بزرگوار، کارهای مهم ­تر از این هم هست. حالا چه کار داری که رسانه‌های تبلیغی دست عده‌ای خاص افتاده و برای کاخ شام پروپاگاندا راه انداخته‌اند؟

    معروف است، شنیده‌اید که آمدند پیش آقا، که یا امیرالمومنین(ع) فعلا کار به کاخ سبز شام نداشته باشیم، پایه‌های حکومت را محکم کنیم، بعد خدمت پسر ابوسفیان هم می‌رسیم. قبول نکرد. معروف است، گفت یک روز هم اجازه نمی‌دهد حکومت اسلام آمریکایی معاویه ادامه پیدا کند. که به قول حضرت آوینی اسلام آمریکایی از خود آمریکا دیرپاتر است. چه می‌گفت امام که «اسلام رفاه و تجمل، اسلام التقاط، اسلام سازش و فرومایگی، اسلام مرفهان بی‌درد و...» معاویه مظهر همین‌ها بود که از زیر قبایش عمروعاص بیرون می‌زد.

    ندیده‌اید؟ به همین سن و سالی که دارید، نمونه‌هایش را ندیده‌اید؟ که بله، بیا با بزرگان! بنشین، با نخبگان، آدم‌های خاص و گور پدر مردم، کدخدامنشی از حق مردم مهم­ تر است! بیایید یک‌جوری همین بالا بین خودمان قضیه را حل و فصل کنیم!

    امیرالمومنین(ع) به همین حرف‌ها «نه» گفت. چه کسی نمی‌داند؟ راه می‌افتاد با کوله‌بار نان، می‌رفت جلوی خانه فلان پیرزن که همه امیدش به حکومت اسلامی بود. جلوی خانه زن و مردی که از هم کدورت به دل گرفته بودند، نزد خانواده‌ای که پسرشان را در بدر، احد، صفین از دست داده بودند. با پدرش می‌نشست، حرف می‌زد و فکر نمی‌کرد الان اشراف سیاسی کوفه و شام چه می‌گویند که «بیا علی را ببین! نشسته با بچه یتیم‌ها حرف می‌زند.» مهم نبود. همه حرف اوباش سیاسی برای علی(ع)، به اندازه همان که گفت، آب‌بینی چارپایی ارزشی ندارد.

    مرد، ایستاده بود در میانه عالم و علم عدالت به دوش می‌کشید. چه کارش بود با رسانه‌های شام؟ که بگویند «مگر علی هم نماز می‌خواند؟». علی نماز می‌خواند، بزرگ ­ترین نماز روی زمین که اقامه حکومت بود. حکومتش ناتمام ماند؟ بله، ماند. ولی آن­چه با برادرش عقیل کرد، آن همه حرف‌های عجیب و استثنایی که از او در آن مجموعه «نهج‌البلاغه» مانده که گفت، آن سنگ بناها که در تعامل حاکم و مردم گذاشت.

    آن وقت‌ها هم می‌گفتند که ای بابا! این علی کلاس حکومت را پایین آورده، آدم خلیفه مسلمانان باشد، جانشین پیامبر خدا باشد، بروم با این مردم طبقه‌های فرودست بنشیند لقمه‌ای نان به دهان ببرد؟

    ما هرچه در عالم داریم، از عظمت رفتارهای ساده و معمولی مرد بزرگی است که برای مردم عامه شأنی بیشتر از کاخ ظلم شام قایل بود و از حرف و تبلیغ رسانه‌های فراگیر آن روز نمی‌ترسید. به احترام مردی که جاهلان خوارج و شارلاتان‌های شام به یک اندازه از بودن و زیستن و حکومت کردنش در عذاب بودند؛ سلام خدا بر تو ای امیرمومنان.


    : محمدحسين بدري |

    بی بهانه

    http://hoorib.persiangig.com/Hoorib/Weblog%20Image/Baabolmorad.jpg

    جایی که خدای آب قاضی باشد

    خون باید سهم این اراضی باشد

    از علقمه بارها بنوشید، فقط

    عباس خدا کند که راضی باشد


    : محمدحسين بدري |

    خروج از محاصره رسانه اي

    حرف‌هايي درباره سابقه تاسيس روزنامه‌نگاري انقلاب اسلامي

    نه برادر، تجربه روزنامه‌نگاري انقلاب اسلامي تازگي‌ها شروع نشده. همان‌ها كه وسط فشار محمدرضا پهلوي و دستگاه‌هاي اطلاعاتي‌اش، يك برگ براي اطلاع مردم به هزار مرگ و بدبختي توليد مي‌كردند و به قيمت جانشان به دست جماعت مي‌رساندند، روزنامه‌نگاران انقلاب بودند...

    نگاه نكنيد به اين لودگي‌هاي سياسي كه يك عده اقليت پررو، شبكه‌هاي جهاني تلويزيوني در اختيار دارند و هزار رسانه ديگر در خدمت آنهاست، آن وقت نشريه يك برگي به ايميل من و شما مي‌فرستند كه «واويلا، ما رسانه نداريم، رسانه شماييد»...

    همه آنها كه روزنامه‌ديواري‌هاي مسجد محله‌شان را درمي‌آوردند، همه آنها كه اول جواني رفتند «كيهان بچه‌ها» را از توده‌اي‌ها گرفتند. جوان‌هايي كه «نهال انقلاب» آن سال‌ها را منتشر مي‌كردند، روزنامه‌نگاري انقلاب را هم تاسيس كرده‌اند...

    حالا اگر فرصتي فراهم مي‌شود و مجله‌هايي درمي‌آيد كه بچه مسلمان‌ها هم در آن مي‌نويسند، اين مبدأ تاسيس روزنامه‌نگاري انقلاب نيست. نتيجه درآمدن بچه‌مسلمان‌ها از محاصره رسانه‌اي حرفه‌اي‌هاست...

    فقط مساله آن است كه وقتي يك «راست جوان» پشت ميز فلان مركز آموزش روزنامه‌نگاري مي‌نشيند، دوباره سراغ همان‌ها مي‌رود كه مهم‌ترين تجربه‌هايشان، خبرنگاري ويژه دربار است و براي آموزش روزنامه‌نگاران جوان، كساني را وسط گود مي‌آورند كه محض رودربايستي مديران و مديربچه‌ها در مطبوعات حضور دارند...

    تجربه‌هاي حسين صفارهرندي در كيهان دوره‌اي كه فشار آزادي‌خواهان هوادار اصلاحات، اجازه نفس كشيدن به كسي نمي‌داد، نوشته‌هاي شجاع سيدمرتضي آويني و مسعود فراستي و يوسف ميرشكاك و ناصر هاشم‌زاده در دوره‌اي كه بي‌اعتقادي به «توهم توسعه»، جرم به حساب مي‌آمد، سال‌هاي سخت روزنامه‌نگاري انقلاب اسلامي‌اند،‌ اما اقليت پررو كه اكثريت نقطه‌هاي تاثيرگذار جمهوري اسلامي را در اختيار داشته، هيچ‌وقت اجازه طرح كارهاي اين آدم‌هاي شگفت‌انگيز را نداده است...

    رفقايي كه فكر مي‌كنند رونق روزنامه‌نگاري بچه‌مسلمان‌ها به دليل غلبه جريان سياسي خاصي بر مالكيت كشور است يا سنشان به دوره خفقان مطبوعاتي اصلاحات نمي‌رسد، يا دوست ندارند اين دوره و البته دوره هشت ساله قبل از آن را به خاطر بياورند...

    ادامه ...


    : محمدحسين بدري |

    ما امشب مي‌ميريم!

    http://www.cometonet.com/Picture/Snow/Snow02.jpg

    نور چراغ‌هاي ماشين مي‌افتد كف پر از برف جاده، روي صخره‌هاي سمت راست كه تيغه بلندي است تا آنجا كه برف مي‌ريزد پايين و روي شاخه درخت‌هايي كه روي سراشيبي سمت چپ تكان مي‌خورند. بخاري ماشين را خاموش كرده‌اند كه بنزين كمتري مصرف شود و خداي ناكرده توي راه نمانيم. جاده يك بخش در منطقه ارس را به روستاهايي كه در يك مسيرند، وصل مي‌كند. حسن گير داده كه نمي‌دانيد، يك جاهايي هست به عمرتان هم نديده‌ايد. قبلا خودش توي اردوهاي جهادي دانشگاه آمده اينجا را ديده. با آب و تاب تعريف مي‌كند كه چه آب و هوايي. تابستان بوده، توي تعطيلي دانشگاه آمده‌اند چند روستاي منطقه ارس را ديده‌اند و وضع مردم را و... . ما هم همين حرف‌ها خاممان كرد كه راه بيفتيم وسط كوه و كمر. فقط يك فرق ساده هست كه ما وسط زمستان آمده‌ايم و برف امان جاده و ماشين و ما را بريده.

    هر چند دقيقه دستش را به طرف تاريكي دوردست مي‌گيرد كه اينجا درخت چي هست و آن پايين توي دره‌اي كه هيچي ازش پيدا نيست، چه آب زلالي رد مي‌شود. وسط حرف‌هاي حسن ماشين گير مي‌كند. راننده - مهدي نام -مي‌گويد حتما درختي چيزي وسط جاده هست. نمي‌بينيم؛ آن قدر كه برف از آسمان مي‌آيد. حسن شروع مي‌كند كه چيزي نمانده، فوقش پياده مي‌رويم. مي‌پرسيم چقدر؟ مي‌گويد نمي‌دانم. نيم ساعت، يك ساعت، فوقش دو ساعت.

    حميدرضا مي‌گويد: «فوقش دو ساعت؟ توي اين برف؟»

    در ماشين را باز مي‌كنم، پا كه زمين مي‌گذارم، خرت تا زانو فرو مي‌رود. برمي‌گردم سمت حسن كه «گفتي چقدر؟»

    حميدرضا گير داده كه بمانيم توي ماشين، بالاخره يك طوري مي‌شود. حرفش بي‌ربط‌تر از آن است كه كسي جوابش را بدهد. راننده، ماشين را خاموش مي‌كند و راه مي‌افتيم. هر قدم، پايمان را از وسط برف بيرون مي‌كشيم و دو وجب جلوتر دوباره پايمان تا زانو فرو مي‌رود. مي‌گويم: «حسن، يه چيزي بپرسم، ناراحت نمي شي؟» خودش مي‌گويد: «آن وقت كه ما آمديم، جاده باز بود...!»

    هفت - هشت دقيقه‌اي كه مي‌رويم، برف كمتر مي‌شود. اما پاهايم يخ كرده و به زور جابه‌جا مي‌شود.

    لباس زياد پوشيده‌ايم ولي توي همين چند دقيقه گرماي لباس‌ها كفاف نمي‌دهد. دست‌هايم يخ كرده، با آرنج مي‌زنم به حميدرضا، به حسن مي‌گويم: «حسن، بپرسم؟ ناراحت نمي‌شي؟»

    نيم ساعت است كه راه مي‌رويم. خبري نيست؛ حتي از نور چراغي كه نشانه‌اي از روستايي باشد. پاهام تا بالا يخ كرده. وضع بچه‌ها هم بهتر از من نيست؛ حميدرضا، حسن و مهدي كه راننده است. مي‌گويم: «ما امشب مي‌ميريم!»

    سر تا پايمان را برف پوشانده. حميدرضا شوخي از سرش پريده. مي‌گويد: «من هم به دلم افتاده. باور كن امشب مي‌ميريم». حسن ساكت شده و آرام‌تر از بقيه راه مي‌رود.

    فقط خط جاده ديده مي‌شود. يك طرف كوه با ديواره تيغه‌اي و آن طرف، دره‌اي كه چيز زيادي ازش پيدا نيست. 50-60 متر جلوتر، جاده مي‌پيچد به راست. حسن مي‌گويد: «من تا سر پيچ مي‌آيم. اگر چيزي پيدا نبود، ديگر راه نمي‌آيم.»

    وضع بدتر از آن است كه كسي چيزي بگويد. چند دقيقه بعد از سر پيچ نور چراغي ديده مي‌شود و پارس سگي. از همان جا با بدبختي سرازير مي‌شويم سمت نور چراغ كه حالا چندتاي ديگر هم كنارش به چشم مي‌آيند.

    سگ آمده بيرون و ما را ديده است. از دور پارس مي كند. نزديك‌تر مي‌دود به سمت ما. حميدرضا مي‌گويد: «سگ آدم را بخورد، بهتر است كه به حرف حسن اعتماد كند.»

    جلو در خانه دست‌هايمان تكان نمي‌خورند؛ پاهايمان هم. حسن خودش را مي‌زند به در، در آهني دو تكه صدا مي‌كند. مرد خانه داد مي‌زند و صداي پايش نزديك مي‌شود. در را كه باز مي‌كند، حسن بي‌حس و حال می‌افتد توي حياط خانه؛ جلو پاي پيرمرد.

    همشهري؛ كتاب داستان ششم


    : محمدحسين بدري |

    اگر حسین نباشد، بهشت بیهوده ست


    : محمدحسين بدري |

    یعنی تا حالا زراعت نکرده ای؟

    بعد از كرمان به سمت جنوب، چند شهر تا جیرفت هست؛ ماهان و راین(به كسر یا) و دلفارد و میجان و یكی - دو جای دیگر و خود جیرفت، كه مقصد ما هم هست. باغ­های قدیمی شازده، آخرین نشانه­های كرمان­اند و «آذرستان» محمدعلی علومی و آن كتاب دیگرش «اندوهگرد» چه تصویر جالبی از این شاه­نشین­ها داده­اند. ماهان هم تا آنجا كه به اندازه گذشتن از جاده معلوم است، چنین فضایی است و راین(به كسر یا)، عجب شهری است. یك طبقه و خلاصه و كوچك. بهشت زمینی وسط كویر و آدم­های ساده و مغازه­هایی با در و پنجره چوبی و بقالی­هایی كه یخچال آشپزخانه خانگی دارند.

    ‌‌‌‌‌‌‌‌

    نه این كه همه اینطور باشند، اما در راسته خیابان اصلی شهر، مسگری و عطاری و الافی و از این جور مغازه ها كه در كودكی­های ما جا مانده­اند و تراكم این نشانه­ها در یك شهر كوچك ساده، یعنی راین(به كسر یا) شهر زندگی است...

    www.rahmag.ir

    ادامه ...


    : محمدحسين بدري |

    نقاره مي‌زنند... مريضي شفا گرفت

    قلبي شكست و دور و برش را خدا گرفت

    نقاره مي‌زنند... مريضي شفا گرفت

    ادامه ...


    : محمدحسين بدري |

    پیغام آفتاب

    انا لله و انا الیه راجعون

    حادثه اهانت به قرآن و پیامبر عظیم‌الشأن صلی‌الله‌علیه‌وآله، با همه تلخی، در دل خود حامل بشارتی بزرگ است؛ خورشید پرفروغ قرآن روزبه‌روز بلندتر و درخشنده‌تر خواهد شد.

    http://farsi.khamenei.ir/message-content?id=10117


    : محمدحسين بدري |

    ما و رمضان و خدای مرد نعل بند

    رمضان است. پیرمردی آذری زبان که مغازه كوچكی دارد، به جای حرف زدن از ماه مبارك، حكایتی تعریف می‌كند به زبان آذری. پیرمرد می‌گوید: «مرد نعل­بندی بود، در روستایی زندگی می‌كرد و مغازه كوچكی هم داشت. یك روز قشون شاه سراغ پیرمرد آمدند و گفتند ما راهی جنگیم، یا شاید به شكار می‌رویم - تردید از پیرمرد بود - گفتند تا صبح فردا تعداد زیادی نعل لازم داریم و تعداد بیشتری میخ برای نصب نعل‌ها به پای اسب‌ها و... نعل­بند گفت یك روزه كه نمی‌شود این همه نعل و میخ ساخت. گفتند ما كاری به این حرف‌ها نداریم، اگر كار را انجام دادی كه هیچ، اگر نه خودت و زن و بچه‌ات را می‌كشیم و زندگی­ات را به غارت می‌بریم.»

    پیرمرد نفسی تازه می‌كند و می گوید: «نعلبند همسرش را صدا زد و همسایه‌ها را خبر كرد كه تا صبح فردا، آن همه نعل و میخ را بسازند. شدنی نبود. هرچه می‌ساختند، كم بود.»

    پیرمرد توضیح می‌دهد اگر می‌خواستند مثلا هزار جفت نعل بسازند، تا شب كه كار كردند. به زور به صد جفت رسیده بودند و ادامه می‌دهد: «زن نعل­بند آمد و گفت فلانی، بیا شبانه جمع كنیم و برویم. تا صبح نصف نعل‌ها را هم نمی‌سازیم. خودمان و بچه‌هایمان را می‌كشند. نعل­بند گفت: نترس، نعل­بند هم خدایی دارد.

    تا صبح كار كردند و مثلا 200-300 جفت از نعل‌ها را ساخته بودند. اول صبح از قشون شاه آمدند و گفتند چه كردید؟ نعل­بند گفت: ما همین‌ها را ساخته‌ایم، هر كاری می‌خواهید، بكنید. گفتند همین قدر هم كافی است. زود یك تابوت هم بساز كه شاه مرده و... برای تشییع جنازه‌اش همین تعداد نعل و میخ هم كافی است.»

    پیرمرد، اشك چشم‌هایش را پاك می‌كند و به آذری شیرینی می‌گوید: «همه زندگی همین است. چه درباره ماه رمضان بپرسید، چه درباره چیز دیگر، جوان‌ها، بروید این حكایت را به دل‌هایتان بسپرید و به كار ببندید.»


    : محمدحسين بدري |

    رمضان

    سحر اول ماه رمضان است.

    خدایا ما غیر از تو کسی را نداریم...


    : محمدحسين بدري |

    اين بسم الله اول سوره ماست

    حرف‎هایی درباره نسل روزنامه‎نگاران انقلاب اسلامی

    ... فشارهایی كه در دوره‎های مختلف بر بچه‎های انقلاب در حوزه روزنامه‎نگاری وارد شده، نتیجه عكس داده و اگر مدیران فرهنگی و مطبوعاتی بگذارند، استعدادهایی از خود نشان خواهد داد كه اوضاع برای آپارتاید روزنامه‎نگاری حرفه‎ای از این سخت‎تر شود.

    حالا فلان تهیه كننده تلویزیون صدای آمریكا مجبور است دست به دامن جماعتی از این جوان‎ها شود و از آن‎ها بخواهد روی خط تلویزیون دولت آمریكا حرف بزنند و اعتبار و آبرویی به جریان شكست خورده از مردم - حتی در حوزه فرهنگ و رسانه - اضافه كنند.

    جریان روزنامه‎نگاری انقلاب اسلامی با همه فشارهایی كه تحمل كرده، صاحب تجربه و عده و عده‎ای شده و اگرچه همچنان جوان است، به شدت مشغول تولید نسل بعدی خود در فضای دهه چهارم انقلاب اسلامی است، تا جایی‎كه روزگار انكار و حذف به آخر برسد و «حرفه‎ای‎ها» مجبور شوند كم‎كم نام كسانی را به میان بیاورند كه تا به حال وجودشان را از اساس انكار می‎كرده‎اند، و برای از بین بردن این حركت جدی چاره‎ای پیدا كنند...

    http://www.panjerehweekly.com/main/index.php?Page=definitioncontent&UID=506088

    ادامه ...


    : محمدحسين بدري |

    رهبر زمانه ایمان

    برای امام خمینی که به مسلمان­ ها آبرو داد

    http://www.alghaem.org/rahpouyan/user7/emam-khomeini/59-khomeini.jpg

    ... نمونه‌اي مثل امام خميني(ره) نه حتي در ميان علماي قديم كه فقط در زمانه انبياي سلف تكرار شده بود و جلوه‌‌هايي از آ‌ن را در دوران حيات امامان پس از پيامبر اعظم(ص) مي‌شد ديد. مهر و قهر و دانش و عرفان و سياست و ادبيات و فقه و تفسير و فلسفه و دين و... كه همه نه به نوبت، يك جا و هم‌ زمان در وجود مردي عجيب جمع شده بود. مرد ناشناخته‌اي كه حاصل خرق همه عادت‌هاي دوران خود بود و حالا، در ميانه نيمه دوم قرن پاياني هزاره رشد تكنيك و صنعت و تمدن فراگير غربي، انقلابي به پا كرده بود و همه داشته و نظام سلطه را به سخره مي‌گرفت. غرب، نه آن روزها، تا همين امروز هم مدهوش اتفاق بزرگي است كه در زمانه ما افتاد و در آرزوي تحليلي دقيق از ظهور چهره ناشناخته‌اي به نام امام خميني است.

    از راه رسيده بود و مثل انبياي سلف زندگي مي‌كرد و وسط معركه حاكمان نظام ظالمانه جهاني، از دنيايي نو حرف مي‌زد كه قدرت بلامنازع آن «ايمان» بود. ايمان به همه چيزهايي كه داشت فراموش مي‌شد و فراموش شده بود. دنياي امروز به قول آن صاحب‌نظر غربي، هنوز هم دست‌كم صدسال از تحليل شخصيت، انقلاب و تأثير امام‌خميني در دنياي جديد، عقب است.

    ادامه ...


    : محمدحسين بدري |

    ما را نجات داد؛ همه ما را نجات داد

    http://crytc.uwinnipeg.ca/images/mahdian/Pictures_of_Revolution2.jpg

    مركز خرید «باوارث» در مكه، جای شلوغی است و حاجی­های ایرانی بیشتر سوغاتی­هایشان را از همینجا می­خرند. بالاخره سفر حج است و نمی­شود كه آدم دست خالی برگردد، می­شود؟

     

    توی یك پارچه­فروشی مرد پاكستانی میان­سالی با سرعت پارچه­های خوب و بد را به بهای بیشتر از قیمت رایج بازار، به ضرب و زور فارسی دست و پا شكسته­ای كه بلد است، به ایرانی­ها می­فروشد. فروشنده پاكستانی موهایش را حنا گذاشته و رنگ جو گندمی سفید و سیاه را یك دست حنایی و قرمز كرده است. دور و بر ما میچرخد و سعی می­كند چیزی هم به ما بفروشد. اما ما حرفه­ای­تر از این حرف­هاییم و تمام بازارهای مكه و مدینه را گشتهایم و قیمت هر جنسی، حتی این پارچه­های خوب و بد را می­دانیم. 

    دو مرد سیاه­پوست - به نظرم آفریقایی - داخل مغازه می­آیند و پارچه­های الوان ارزان­قیمتی را برانداز میكنند و از هر رنگش سی - چهل متر سفارش می­دهند. قد و قامت بلندی دارند و هیكل بزرگی، شبیه «جان كافی» بازیگر فیلم دالان سبز، ساخته «فرانك دارابونت» كه بارها از تلویزیون ما هم پخش شده است. دلم می­خواهد با دو مرد سیاه­پوست حرف بزنم، اما بهانه پیدا نمی­كنم.

    ***

    دو روز قبل، شب میلاد امیرالمومنین(ع) یك كیف دوشی كوچك را از شكلات پر كردیم و بردیم مسجدالحرام. جلو در كه كیف را دیدند، به شرطه­های سعودی نفری یك مشت شكلات دادم و همین طور كه «اهلاً و سهلاً» حواله می­كردند، شكلات­ها را توی جیب­هایشان ریختند. داخل مسجد، به هزار زایر خانه خدا شكلات تعارف كردیم و توضیح دادیم كه امشب، شب میلاد علی­بن­ابی­طالب(ع) است، داماد رسول خدا و میهمان لبخندشان شدیم.

    بعضی از مردم حتی پرسیدند از كجا آمده­اید و وقتی نام ایران را می­شنیدند، لبخند دوباره­ای می­زدند كه «رحم الله امام الخمینی».

     

    شب بعد كارمان را دوباره تكرار كردیم. كیفی پر از شكلات و... این بار جلو در مسجدالحرام گفتند نمی­توانید شكلات­ها را داخل ببرید؛ ممنوع. همه درها را امتحان كردیم، واقعاً ممنوع شده بود و شرطه­ای كه به ضرب و زور دو مشت از همان شكلات­ها صورتش را بوسیدم، شكلات­هایمان را گرفت و كیف خالی را پس داد و اعلام كرد كه مأمور است و معذور و... .

    ***

    دو مرد سیاه­پوست كه حالا فهمیده­ایم از اتیوپی آمده­اند، با هم صحبت می­كنند و قرار می­گذارند خودشان به تعداد خانواده و فامیل و دوست و آشنا، پارچه­ها را قسمت كنند و دردسر خرید سوغات مكه را همین­جا تمام كنند.

     

    توی جیب­هایم چند شكلات مانده كه به دو مرد اهل اتیوپی و فروشنده پاكستانی و دو - سه مشتری ایرانی تعارف میكنم. بهانه صحبت با زایران سیاهپوست مكه فراهم شده، احوال هم را می­پرسیم و از كشورهایمان. از اتیوپی، آدیس­آبابا و من، از ایران «مدینه طهران». مرد سیاه­پوست با من دست می­دهد و بغلم می­كند. می­رسم تا وسط سینه مرد سیاه­پوست. می­گوید ایرانی­ها خوب­اند؛ مردم خوب. و به زحمت توضیح می­دهد كه شما اسلام را زنده كردید. كمی بعد حتی نام سلمان فارسی را به زبان می آورد... .

    دوستش می­پرسد می­روید؟ حرم می­روید؟ حرم «امام­الخمینی»؟ می­گویم بله، گاهی. قواره مرد بیشتر از دو متر است، با اندامی درشت و صورتی سیاه و به شدت مردانه و چشم­هایی كه از دیدن یك نفر از اهالی شهری كه «خمینی» در آن زیسته، برق می­زنند.

    گوشه مغازه روی زمین می­نشینیم و حرف می­زنیم. به عربی دست و پا شكسته­ای كه بلدم و انگلیسی اندكی كه آنها می­دانند. باور نمی­كنید با چه دقت و وسواسی حواس­شان به اتفاق­های داخل ایران است. مرد می­گوید امید ما به شماست. به شما ایرانی­ها كه خمینی زندگی و مبارزه را یادتان داده است. مكث می كند و سرش را پایین می­اندازد.

    فكر نمی­كنم مرد به این درشتی، با این رفتار خشن مردانه، بغض كرده باشد، اما كرده است. دست­هایم را می­گیرد و صاف نگاه می­كند توی چشم­هایم. دست­هایم، كف دست­های بزرگ مرد گم شده­اند. چشم­هایش پر از اشكی است كه پلك می­زند و می­ریزد توی صورتش.

    می­گوید خمینی... خمینی مرد بزرگی بود. همه ما را نجات داد. می­خواهم بگویم بله درست می­گویی كه ادامه می­دهد خیلی دوستش داشتیم. وقتی از دنیا رفت، گریه كردم و سرش را می­گذارد روی شانه جوانی كه از ایران آمده است، جایی که خمینی سال­ها در آن زندگی می­کرد.


    : محمدحسين بدري |

    کم کم باید ثابت کنیم آوینی مسلمان بود

    حرف هايي درباره دشمني هاي پنهان با سيدمرتضي آويني

    http://media.farsnews.com/Media/8705/Images/jpg/A0479/A0479940.jpg

    ...با اين حساب، حتي ممكن است چند سال ديگر مجبور باشيم ساعتها حرف بزنيم و بحث كنيم و از نوشتهها و فيلمهاي آويني كد و مثال بياوريم كه ثابت كنيم آدم مسلماني بوده و از انقلاب اسلامي و امام خميني(ره) دفاع كرده و با توسعه غربي و نمادها و ابزارهاي آن مشكل مبنايي داشته. مجبور خواهيم شد بگوييم خبر نداشته در انتخابات مثلاً 16-17 سال بعد، قرار است چه كساني با چه كساني ائتلاف كنند كه براي خوش آمد آنها، چيزهايي كه صلاح نيست، عليه توهم توسعه ننويسد و... شايد حتي مجبور شويم ثابت كنيم امام خميني(ره) - كه ظاهرا و بر مبناي آنچه نوشته، همهچيزِ آويني بود - رهبر انقلاب اسلامي مردم ايران بوده و پس از آن اتفاقهاي ديگري در كشور افتاده و جنگ شده و بعد، دولتهايي در دورههاي 8 ساله سر كار آمدهاند و رييسجمهورها و نخستوزيرهايي داشتهاند، نه برعكس.

    درباره اتفاقهايي كه همين چند سال پيش و در زمان حيات و عقل ما اتفاق افتاده، به اين سادگي دروغ ميگويند و مثلاً از موضع منتهياليه روشنفكري، براي دفاع از سينماي بيمخاطب روشنفكري، توپ دعواي چاپ يك كتاب در حوزه سينما را با مقايسه با نهجالبلاغه و طرح اسراف در بيتالمال به ميدان بچهمسلمانها مياندازند تا اشتباه آن سالهاي كساني را - كه البته كسوت مسلماني داشتهاند - به پاي همه هواداران انقلاب اسلامي بنويسند و كينه تاريخي جريان روشنفكري با سيدمرتضي آويني بهعنوان هنرمند و متفكر مسلمان را لاي برگهاي روزنامهها و مجلهها پنهان كنند. در اين سالها درباره اتفاقهايي كه خودمان ديدهايم، از اين دروغها زياد گفتهاند...

    http://www.panjerehweekly.ir/main/index.php?Page=definitioncontent&UID=343112

    ادامه ...


    : محمدحسين بدري |

    اینجا اسراییل نیست..

    http://images.onset.freedom.com/ocregister/gallery/kxk13d-kxk12803.uciprotest.lo.jpg

    این هفته سخنرانی سفیر رژیم صهیونیستی در دانشگاه ارواین بود..و بعضی از دانشجویان مسلمان اعتراضشون رو نشون دادند..

    ببینید چقدر فضا بسته است که مجبور می شوند به این صورت اعتراض خودشون رو نشون بدهند.
    و معلوم نیست چه بلایی سرشون بیاد.
    ..
    بهترین قسمت ماجرا وقتی است که
    به او می گویند: اینجا اسراییل نیست..
    و او جواب می دهد:
     تهران هم نیست..

    بعد از ۹ دی امسال.
    دومین باری بود که کلمه تهران برایم این قدر غرورانگیز بود.

    من از حوادث اخیر واقعا ممنونم.

    که فضای کشور رو این چنین به حالتی برگرداند که باید باشد.

    http://images.onset.freedom.com/ocregister/gallery/kxk13e-kxk12906.uciprotest.lo.jpg


    بعد التحریر :
    الحمدلله الذی هدانا لهذا و ما کنا لنهتدی لولا ان هدانا الله..

    امام می گفت.
    مطمئنم مردم ما از مسلمانان صدر اسلام بهترند.

    امام همیشه راست می گفت.

    (از یادداشت 22 بهمن وبلاگ آرام دل)

    http://wave.blogsky.com/page/2/

    بقیه عکس ها


    : محمدحسين بدري |

    ما اپوزيسيون هستيم!

    براي احترام به نويسنده «غفلت و رسانههاي فراگير»

    http://tabatabay.persiangig.com/image/masihiat/ghatl.jpg

    «آواز گنجشكها» آخرين فيلم مجيد مجيدي، تازگي به بازار سی­ دی آمده و ميشود با هزار و پانصد تومان يك نسخهاش را خريد و با تخمه و سيگار - اين مظهر بدآموزي - تماشايش كرد. اين، همان فيلم مجيدي است كه وقتي بعد از اهانت مستقيم «عبدالكريم سروش» به پيامبر اعظم (ص) اعتراض كرد، هواداران آزادي و مبارزه با ديكتاتوري هرچه از دهان و زبانشان درآمد، به آن و كارگردان حاضر در اسكار سينماي ايران گفتند كه چرا از ساحت شريفترين انسان روي زمين يعني پيامبر(ص) دفاع كرده است.

    بگذريم كه اتفاق‎هاي سياسي بيرون از توقع ما رخ مي‎دهند و همان سايت‎ها كه اسم فيلم مجيدي را «غارغار گنجشك‎ها» گذاشته بودند، قبل و بعد از انتخابات رياست‎جمهوري امسال، رفيق گرمابه و گلستان جناب مجيدي درآمدند.

    زندگي به سبك تلويزيون

    «خانواده مطلوب تلويزيون» يعني خانواده‎اي كه مرد شيك و خوش‎‎تيپي كنار همسر استانداردي پشت فرمان يك ماشين شاسي‎بلند 70 - 80 ميليوني نشسته و دو تا فرزند سرخ و سفيدشان روي صندلي‎هاي عقب ماشين بالا و پايين مي‎پرند...

    * ميگويند راديو و تلويزيون و بيشتر، تلويزيون به همه جامعه نميپردازد و صداي گروههاي مختلف مردم از آن شنيده نميشود. درست است. سبك زندگي شما يا چيزي شبيه به آن اصلا در تلويزيون رسمي كشور جايي دارد؟

    * تكليف روزنامه‎ها هم كه معلوم است. بيشتر دوستان مشغول در روزنامه‎ها، مخاطب خوب سريال‎هاي تلويزيوني به‎حساب مي‎آيند و شب و روز را در آرزوي پيوستن به «خانواده مطلوب تلويزيون» مي‎گذرانند.

    ادامه ...


    : محمدحسين بدري |

    واحد شبانه‌روزی انقلاب اسلامی

    أین عمار؟

    http://mojtabi-a.persiangig.com/image/Islamic_Revolution_of_Iran%202/So77.jpg

    ...نكند واقعا تقلب گسترده‌ای صورت گرفته و همین رقم اعلام شده برای كاندیدای دوم انتخابات، حاصل تلاش‌هایی برای پیروزی غیرواقعی او در انتخابات باشد؟ اگرنه، این ١٣ میلیون نفر یا بقیه هواداران فرضی که «رأیشان را دزدیدند» و «دارند باهاش پز می­دند»، همه كه در «تهران شمالی» زندگی نمی‌كنند. می‌كنند؟

    رازهای نهفته تئوری «پسر - داماد»

    هفت - هشت ماه از انتخابات 22 خرداد گذشته و یکی از سؤال‌هایی كه در هیاهوی بعد از انتخابات و تجمع‌ها و بازداشت‌ها و دادگاه‌ها و حمایت‌ها و پاسخ‌ها، بی‌جواب ماند، این سؤال اساسی است كه از كجا می‌شود فهمید مردم كدام استان به پسرهایشان رأی می‌دهند و چه ویروس و آلرژی و سندرمی رأی آنها را به طرف دامادشان سوق می‌دهد؟ این سؤال تاریخی را چه كسی باید پاسخ بدهد كه مردم شریف لرستان، چرا پسر خودشان را می‌گذارند و به دامادشان رأی می‌دهند و آذری‌زبان‌ها این كار را نمی‌كنند؟

    مردم اصفهان و بوشهر و اهواز و زابل و دامغان و جاهای دیگر چطور؟ آنها با کدام تئوری دوره جاهلیت رأی می­دهند؟

    آی جماعت؛ چه كسی باید به سؤال‌های ما جواب بدهد؟ هان؟

    رویكرد مناسبتی به كاریكاتور انقلاب

    ... یكی گفت این حضرات باذوق - بزرگ‌ترهایشان را می‌گفت - خود انقلاب را هم با همین «رویكرد مناسبتی» به این شرایط فرهنگی رسانده‌اند كه رسانده‌اند، حالا این‌كه كاریكاتور آن است. همین دوستان كه می‌گویند دهه اول انقلاب همه كارها به دست ما بود و یك امامی هم بود كه كاری نداشت البته، خود ما انقلاب و جنگ و اسلام و بقیه چیزها را از گزند بچه­مسلمان‌های طرفدار انقلاب امام خمینی حفظ كردیم!

    یک انقلاب شبانه‌روزی

    سیدعباس میرهاشمی، عكاس انقلاب و جنگ كه مسؤول انجمن عكاسانی با همین نام هم هست، می‌گفت توی محله نازی‌آباد دیدیم محله و مسجد و همه‌چیز مال ماست، آن وقت ٤ تا جوجه توده‌ای و چریك فدایی هر روز عصر بساط می‌كنند و كتاب‌هایشان را می‌فروشند و مجله پخش می‌كنند و با مردم حرف می‌زنند، دیدیم نمی‌شود. یك چادر علم كردیم جلو مسجد و كتاب‌های مطهری و بهشتی و دستغیب را آوردیم چیدیم روی میز. به هوای این كتاب‌ها با مردم حرف می‌زدیم و از انقلاب اسلامی بچه‌های جنوب شعر دفاع می‌كردیم. می‌گفت شد كه یك هفته - ده روز خانه نرفته بودم. صبح‌ها می‌رفتیم مدرسه و دبیرستان - و بعضی بعدازظهرها - و با هم شیفت عوض می‌كردیم و شب‌های توی همان چادر می‌ماندیم كه هواداران آزادی اندیشه و بیان آن را از بین نبرند. می‌گفت پدرم یك قابلمه غذا آورده بود برای بچه‌ها. ریختیم و غذا را خوردیم. سلام و علیكی كرد و آفرین و مرحبایی و «مادرت گفت مواظب خودت باش.»

    این فقط یك نمونه از كارهایی است كه بچه مسلمان‌های طرفدار انقلاب امام خمینی، شبانه‌روز برای حفظ و بقای انقلاب اسلامی كرده‌اند. اگرچه مدیرهای تازه به دوران رسیده و بازنشسته‌های به كمین نشسته، «ادامه انقلاب اسلامی» را نشانه سبك‌سری بدانند و از عبارت «انقلابی» به عنوان دشنام استفاده كنند...

    http://www.panjerehweekly.ir/main/index.php?Page=definitioncontent&UID=209467

    ادامه ...


    : محمدحسين بدري |

    ما از اول هم ساندیس می خوردیم

    http://img5.tinypic.info/files/clca2pr9etshuijpgoui.jpg
    : محمدحسين بدري |

    أین عمّار؟

    http://img3.tinypic.info/files/w5xqcrronkzzvuly42iv.jpg

    می­‌بینم صحنه را، می­‌بینم تجهیز را، می­‌بینم صف­‌آرایی­‌ها را، می­‌بینم دهان­‌های با حقد و غضب گشوده شده و دندان­‌های با غیظ به هم فشرده شده علیه انقلاب و امام و همه آرمان­‌ها و همه کسانی که به این حرکت، دل­‌بسته­‌اند.

    چه کنم اگر کسی نمی­‌بیند؟

    ...

    در حوادث فتنه­‌گون، شناخت عرصه دشوار است. شناخت اطراف قصه دشوار است. شناخت مهاجم و مدافع، ظالم و مظلوم، دشمن و دوست دشوار است.

    باید گره‌­گشایی کرد. باید حقیقت را باز کرد. گره­‌های ذهنی را باید باز کرد و این تبیین لازم دارد.

    فرمود: «الا و لا یحمل هذا العلم، الا اهل البصر والصبر». می­‌دانید سختی پرچم امیرالمومنین از جهاتی از پرچم پیغمبر بیشتر بود. زیر پرچم امیرالمومنین، دشمن و دوست آن­‌چنان واضح نبودند. دشمن همان حرف­‌هایی را می­‌زد که گاهی دوست می­‌زند.

    همان نماز جماعتی که در اردوگاه امیرالمومنین می­‌خواندند، در اردوگاه طرف مقابل هم در جنگ­‌های جمل و صفین و نهروان می­‌خواندند. حالا شما باشید، چه­‌کار می­‌کنید؟

    ...

    بصیرت خودتان را بالا ببرید. آگاهی خودتان را بالا ببرید. حقیقت را باید فهمید.

    در جنگ صفین، یکی از کارهای مهم جناب عمار یاسر، تبیین حقیقت بود. چون آن جناح مقابل که جناح معاویه بود، تبلیغات گوناگونی داشتند. کسی که از این طرف خودش را موظف دانسته بود در مقابل این جنگ روانی بایستد و مقاومت کند، جناب عمّار یاسر بود.

    یک‌­جا می­‌دید اختلاف پیدا شده، عده­‌ای دچار تردید شده‌­اند، بگومگو بین­‌شان هست، خودش را با سرعت به آنجا می­‌رساند. برایشان حرف می­‌زد، صحبت می­‌کرد­، تبیین می­‌کرد. این گره­‌ها را باز می­‌کرد.

    ...

    نقش نخبگان و خواص این است که بصیرت را نه فقط در خودشان، در دیگران به وجود بیاورند.

    رسا بگویید، روشن بگویید، مبیّن بگویید؛ آن­چه را که می­‌فهمید. هیچ انتظار نیست، حق هم نیست که انتظار باشد کسی بر خلاف فهمیده خودش حرف بزند.

    اما آن­چه را که فهمیدید، بگویید. سعی هم کنید آن­‌چه که فهمیده­‌اید، درست باشد.

    ...

    کجا هستند آن کسانی که، آن شخصیت­‌های بزرگی که پیمان جان­بازی بسته­‌اند؟

    أین عمّار؟...

    http://farsi.khamenei.ir/audio-content?id=8122


    : محمدحسين بدري |

    جدال جمهوری با زنگیان کافوری

    چند روایت معتبر درباره سی‌امین انتخابات در جمهوری اسلامی

    وحید جلیلی


    دروغ­‌گوي بزرگ در رفتاري عجيب دو نقيض را هم‌زمان ادعا مي‌كند:

    از يك سو انتخابات بايد ابطال شود، چرا كه پيروزي رقيب و جلب اكثريت آرا نتیجه تخلفات در فرآيند انتخابات همچون توزیع سيب‌زميني و سهام عدالت و دروغ و فريب­كاري بوده و ارزشي ندارد و راهي جز تجديد انتخابات و برگزاري مجدد آن در فرآيندي سالم (و قاعدتا با حذف فرد متخلف) وجود ندارد.

    اما هم‌زمان ادعاي ديگري نيز از سوي همان منبع مطرح مي‌شود: او «با فاصله بسيار» از رقيب برنده شده و تخلفات انتخاباتي نتوانسته اكثريت را به كانديداي رمال متمایل کند و قاعدتا نيازي به ابطال انتخابات به اين بهانه نيست. اما تقلب شده است و آراي برنده قطعي انتخابات (با فاصله بسيار زياد) در مرحله اول اصلا خوانده نشده است!

    پرچم­دار جنبش ضددروغ! هم‌زمان مدعي است كه هم تخلف منجر به ابطال (و جلب كننده اكثريت آرا به رقيب فريب­كار) صورت گرفته و هم تقلب شده و اكثريت آرا (كه با فاصله بسیار به مهندس خردورز داده شده بود) به دريا ريخته شده است! ديگر از مرحوم پوپر و گزاره‌هاي ابطال‌پذيرش خبري نيست!

    شما با گزاره‌اي شهودي مواجهيد كه هر طرفش را رد كنيد، طرف ديگر حي و حاضر است؛ اگرچه طرفين ادعا نقيض هم باشند!

    *** 

    مبناي پذيرش «دلايل احتمالي براي تقلب قطعي» چيزي نيست جز ايمان به شخصيت كاريزماتيك پرچمدار و اطرافيان اخلاق محور و دروغ‌ستيزش. اگرچه براي آدم زنده ختم بگيرند و بر ربودن دختري از پيش چشمان مادر و تجاوز به او و كشتنش و سوزاندنش با اسيد و دفن شبانه‌اش در قطعه 302 بهشت زهرا گواه باشند و سوگواري كنند. دختري كه تنها فرزند يك شهيد شيميايي است و به ادعاي دوستان مهندس ضددروغ و مخالف پرونده‌سازي! توسط بسيجيان به چنين سرنوشتي دچار شده است و البته پس از آن­كه «زنده» ‌مي‌شود! مهندس راستگوي ما به روي مبارك هم نمي‌آورد و با ديگر مجاهدان جنبش ضددروغ مشغول پرونده هفتاد و دو تايي شهدا و... مي‌شود.

    ***

    دروغ­‌گوي بزرگ و اطرافيان اخلاق محورش كه چندي است «دماء مسلمين» برايشان دغدغه‌آفرين شده است، حاضر نيستند به ياد بياورند كه در دوره وزارت كشور عضو ارشد كميته صيانت از آرا یعنی جناب موسوی­‌لاری تظاهرات «رای من کو؟» در شهرستان صدهزار نفری ایذه را با چهار کشته سرکوب کردند و درگیری در شهر سی‌ هزار نفری سمیرم را به هشت قربانی آرام کردند و عملیات آرام‌­سازی سبزوار با سی و پنج زخمی و دوازده شکستگی استخوان و یک کشته به آرامش رسید و به دنبالش محمد خاتمی ابراز امیدواری کرد که سوءتفاهم مردم سبزوار برطرف شده باشد!

    اضافه کنید به اینها آرام­‌سازی درگیری‌های انتخاباتی فیروزآباد فارس با 4 کشته را و... .

    بزرگ اسپانسر جنبش سبز و استوانه مصلحت نیز اغتشاش قزوین را با هشت کشته و اغتشاشات مشابه در اراک و اسلام­شهر و مشهد و شیراز و... را نیز با خون و خشونت‌های کاملا دموکراتیک و قانونی کنترل کرد.

    اما باید دید خون کدام دسته از قربانیان ناکارآمدی‌های انتظامی - اطلاعاتی سبزتر است! مردم را اگر در دوره خاتمی و موسوی­لاری و رفسنجانی به خاطر تقاضای استان شدن یا اعتراض به نتایج انتخابات محلی با «اندکی!» خشونت و کشتار آرام کنند، نه مشروعیتی زیر سوال رفته و نه حقوق دموکراتیک زیر پا گذاشته شده و نه قصه خلخال و زن ذمیه تداعی شده، ولی اگر در بزرگ­ترین آشوب بیست و پنج سال اخیر کشور که سرانگشت «بی­بی­سی» و «وی او ای» در آن آشکارتر از راست­گویی مهندس است، همان ناکارآمدی‌ها و تخلف‌ها و جنایت‌ها ظهور کند، سردمداران دولت‌هایی که یک درگیری محلی در شهر 30 هزار نفری را با هشت کشته آرام کرده‌اند، یاد نهج‌البلاغه و منشور حقوق بشر و قانون همورابی و تعلیمات کنفوسیوس و اصول دموکراسی و لوازم جمهوریت و... می‌افتند. گویی تنها چیزی که از لوازم جمهوریت نیست، تمکین به رای اکثریت است. انکار حق 24 میلیون شهروند درجه دو جمهوری اسلامی عین اخلاق و شریعت و قانون و دموکراسی است. چرا که حمایت شیمون پرز و نتانیاهو و رسانه‌های راست­گوی صهیونیستی و وهابی را با خود دارد.

    و هر که با پرز و مسعود رجوی و رضا پهلوی و گوگوش و سروش هم‌آوا نشود و از حق مسلم ایالات متحده تهران شمالی و توابع دفاع نکند و رای کیفی آنها را از اکثریت 24 میلیونی جوات‌ها پس نگیرد، دیکتاتور است.

    رهبری به خاطر آن­که نظارت استصوابی جریان اشرافی درباره نتیجه انتخابات را نمی‌پذیرد و حاضر به وتوی جمهوریت نظام برای حفظ اسلامیت سلطنتی - حکمیتی آنان نمی‌شو،د هدف تیرهای سهم‌آگین قرار می‌گیرد و فریاد «این عمار»ش در هیاهوی سکوت رهروان مخلص عبدالله بن عمر و شریح قاضی و ربیع بن خثیم به تغافل سپرده می‌شود.

    از یک سو فضلای حوزه علمیه در حالی که بارها و بارها هل من ناصر «نایب امام زمان» را با سکوت بی‌معنی و البته بسیار معنادار خود پاسخ گفته‌اند، سرانجام 140 روز بعد از هجوم بی‌امان سرپنجه‌های سرمایه‌داری جهانی و داخلی به جمهوریت نظام با پرستیژی بی­طرفانه! و منصفانه! قبول کرده‌اند که البته تقلبی صورت نگرفته و به هر حال - با کمال تاسف و تاثر - ملت خود به چنین انتخاب غلطی رسیده‌اند و باید دندان سر جگر گذاشت و خود را از «نعمت ولایت!» محروم نکرد و شکر «نعمت ولایت» را با سکوت بی‌طرفانه و غیرخائنانه و فاضلانه ممتد خود به نمایش گذاشت.

    و از دیگر سو مدعیان حرمت دانشگاه و علم­داران فرهیختگی و علم و بی­طرفی علمی و.... بدیهی‌ترین شرط علم را که «مشاهده واقعیت» است، با انکار واقعیت 24 میلیونی انتخابات سی‌ام به نمایش گذاشتند!

    نخبگی اینان نه با مشاهده واقعیت که با انکار آن آغاز می‌شود و علم در دستانی که به خون جمهوریت آلوده است، معنا و کارکردی جدید یافته است: «واقعیت آن­قدر نسبی است که در آن، گاه 24 کوچک­تر از 13 است!»

    ***

    چه چیز انقلاب را به رغم خیانت و رفوزگی «خیل» نخبگان اسراییل‌پسند و آمریکاپسند اعم از سیاسی و حوزوی و دانشگاهی و رسانه‌ای و هنری و.... از این گردنه گمراهی گذراند و امواج نفرتی را که از دهان اژدهای دروغ شعله می‌کشید و می‌کوشید التهاب و تردید و تنفر را در ایران بزرگ (و نه فقط جمهوری گوگوری مگوری تهران شمالی و توابع) بپراکند، مهار کرد؟

    ***

    کدامین اراده در «جمهوری» اسلامی به‌دنبال ‌بر هم زدن قواره قناس رسانه‌هایی است که ملیت‌شان در دو جناح و ایرانیت‌شان در چند ایالت تهران شمالی و توابع خلاصه می‌شود؟

    کدامین اراده در «جمهوری» اسلامی به‌دنبال متشکل کردن و تریبون دادن و میدان باز کردن برای جنبش ضداشرافیت، جنبش بازگشت به خمینی، جنبش احیای آرمان‌های مردمی انقلاب اسلامی است؟ مهندس راست­گو و اعوان و انصار خردورز و اخلاق‌گرایش؟ یا جناح فخیمه راست و فضلایش؟ یا جناب رییس‌جمهور که شاید ترجیح بدهد این 24 میلیون نیروی او باشند و نه برعکس؟

    سرمقاله شماره 43 ماهنامه راه

    http://rahmag.blogfa.com/post-48.aspx

    ادامه ...


    : محمدحسين بدري |

    ابزارهای جذابيت و - دور از جان شما - گوسفند!

    از روزنامه‎نگاري عامه‎پسند تا زردهاي مخاطب خاص

    http://www.moeview.com/images/20070407095049_merry%20go%20round.jpg

    روزنامهها و مجلههاي زرد فراواني در ايران چاپ ميشوند، اما فقط بعضي از آنها پرفروش ميشوند و از محل فروش و آگهي، پولي به سازمان منتشر كننده برميگردانند. خيلي از آنها هم فروش و مخاطبي ندارند و كاغذ سهميهاي و فيلم و زينك سوبسيدي مصرف ميكنند...

     

    قرار بوده روزنامهنگار عامهپسند، توجه مخاطب عمومي را جلب كند، نه اينكه صرفاآرزوهاي خودش و خانواده را در صفحههاي روزنامه و مجلهاي كه از محل بودجه عمومي اداره ميشود، پيگيري كند. در بعضي از مطبوعات، جملههاي طلايي بامزهاي گفته ميشود كه حيف است جماعت مردمي كه خودشان و دغدغههايشان در اين رسانهها ناديده گرفته ميشود، از آن بيخبر بمانند...

     http://www.panjerehweekly.ir/main/index.php?Page=definitioncontent&UID=146205

    ادامه ...


    : محمدحسين بدري |

    فقط حسینه، حسینه، حسینه محتاجم

    http://www.spa.gov.sa/galupload/normal/19871_T01.jpg

    نه واردی قصره علاقه ­م، نه مایل تاجم

    فقط حسینه، حسینه، حسینه محتاجم

    اگر حسین دیی­ رم کافر اولمیشام یاران

    گلون چکون منی داره که من ده حلاجم

    حسینین او گوری، عطشان، یانان دوداخلارینا

    اولوم جن آغلاماسام، یوسف اوغلی حجاجم

    حسینه سجده ­نی رد ادسه عقل، بشدا منی

    اوتوز بش ایل دی که عقلین صفین­ نن اخراجم...

     


    : محمدحسين بدري |

    براي علي­رضا قزوه و مولايش، كه ويلا نداشت

    ما را ز سر بريده مي ترسانيد؟

    شاعر نخلستان

    به ما بگو

    دوباره

    «كي اعتنا به نيزه و شمشير مي ­كنيم؟»

    كه در دل ما هم هلهله حيدر، حيدر است

     ***

    اين دوستان

    تا از توي ويلاهايشان

    حرف­ هايت را بفهمند

    - آن ضرب ­المثل چه بود؟...

    ...دل صاحبش آب شود-


    : محمدحسين بدري |

    به فانوس خيابونت چه حاجت؟

     محمدجواد میری


     

    تقديم به پيشگاه پايمردي شاعرِ "مولا ويلا نداشت" و "از نخلستان تا خيابان"، علي‌رضا قزوه، که چشم در چشمِ طوفان فتنه ایستاده است...

    ابوذروار در درگاه مولا

    نداري -عين مولا- برج و ويلا

    ولي از وارثان ذوالفقاري

    به دستي "لا" و ديگر دست، "الّا"

    *

    لب دريا، به بارونت چه حاجت؟

    به هوهوي بيابونت چه حاجت؟

    تو نخلستوني و مهتابه شب‌هات

    به فانوس خيابونت چه حاجت؟

    http://www.palakhmun.blogfa.com/post-105.aspx


    : محمدحسين بدري |


    mh.badri@gmail.com

    اضافه به علاقمندي ها
    خانگي
    ذخيره