تبليغاتX
یادداشت های شبانه

یادداشت های شبانه

یادداشت های شبانه يک محمدحسين بدري

 
فقط حسینه، حسینه، حسینه محتاجم
: -
 

http://www.spa.gov.sa/galupload/normal/19871_T01.jpg

نه واردی قصره علاقه ­م، نه مایل تاجم

فقط حسینه، حسینه، حسینه محتاجم

اگر حسین دیی­ رم کافر اولمیشام یاران

گلون چکون منی داره که من ده حلاجم

حسینین او گوری، عطشان، یانان دوداخلارینا

اولوم جن آغلاماسام، یوسف اوغلی حجاجم

حسینه سجده ­نی رد ادسه عقل، بشدا منی

اوتوز بش ایل دی که عقلین صفین­ نن اخراجم...

 


 
 
براي علي­رضا قزوه و مولايش، كه ويلا نداشت
: -
 

ما را ز سر بريده مي ترسانيد؟

شاعر نخلستان

به ما بگو

دوباره

«كي اعتنا به نيزه و شمشير مي ­كنيم؟»

كه در دل ما هم هلهله حيدر، حيدر است

 ***

اين دوستان

تا از توي ويلاهايشان

حرف­ هايت را بفهمند

- آن ضرب ­المثل چه بود؟...

...دل صاحبش آب شود-


 
 
به فانوس خيابونت چه حاجت؟
: -
 

 محمدجواد میری


 

تقديم به پيشگاه پايمردي شاعرِ "مولا ويلا نداشت" و "از نخلستان تا خيابان"، علي‌رضا قزوه، که چشم در چشمِ طوفان فتنه ایستاده است...

ابوذروار در درگاه مولا

نداري -عين مولا- برج و ويلا

ولي از وارثان ذوالفقاري

به دستي "لا" و ديگر دست، "الّا"

*

لب دريا، به بارونت چه حاجت؟

به هوهوي بيابونت چه حاجت؟

تو نخلستوني و مهتابه شب‌هات

به فانوس خيابونت چه حاجت؟

http://www.palakhmun.blogfa.com/post-105.aspx


 
 
سرودی هر چه را حق دیده بودی
: -
 

مصطفي محدثي خراساني


این دوبیتی تقدیم به آزادگی های قزوه و دوستانی که درباره او خودشان را گرفتار شبهه کرده اند:

نه از تزویرها ترسیده بودی

نه حرفت را به زر سنجیده بودی

شهادت می دهم در محضر عشق

سرودی هر چه را حق دیده بودی


 
 
درددلی با برادر بزرگ‌تر
: -
 

علی‌محمد مؤدب


در هندوستان جهان

که برخی گاوها را می‌پرستند

و برخی آلت دیگران را

همچون آدم در سراندیب

غریب!

ما غریبیم، غریب، برادرم قزوه!

***

باید جواب بدهید!

این همه سال چه می‌کردید؟

در مقامهای مختلف

اگر فیلم‌های تبلیغاتی‌تان دروغ نبود؟

وقتی برادرم قزوه "مولا ویلا نداشت" را می‌گفت

شما چه می‌کردید؟...


 
 
از رای­ ها به شیخ همان یک وجب رسید
: -
 

شعري از عليرضا قزوه


جوحی به حج واجب ماه رجب رسید

همراه شیخنا که به درک رطب رسید

می­ خواست تا شراب طهوری دهد به ما

جوشید آن­ قدر که به آب عنب رسید

صبحی به منبر آمد و فرمود باک نیست

گر واجبات رفت به ما مستحب رسید

از نو صلا زدند که ما را وجب کنند

از رای­ ها به شیخ همان یک وجب رسید

مشت و وجب برای همین آفریده شد

بی­ آن­ که انتخاب شود منتخب رسید!

جمعی وضو نکرده دویدند در صفوف

آخر نمازجمعه نخواندند و شب رسید

صفین و نهروان و جمل نوش جانشان

این کوفیان که مِهر علی­ شان به سب رسید

هر کس که دم زد از ادب مرد حرف بود

هر کس که فحش داد به فیض ادب رسید

بعد از سه ماه شعبده رنگ و ننگ و زنگ

آیینه شکسته­ شان از حلب رسید

شکر خدا که عابد و زاهد به هم شدند

این از جلو درآمد و آن از عقب رسید

دنبال کرسی­ اند بر این سنگ آسیا

دندان کرم خورده­ شان تا عصب رسید

با غرب و شرق مسخره ­بازان یکی شدند

نوبت به ریشخند سران عرب رسید

گوساله ­های سامری از طور آمدند

با سبز اشتری که بر آن بولهب رسید

چیزی نبود حاصل شان از هجوم وهم

جز مشت ریسمان که به کام حطب رسید 

خاموشی­ ام مبین که در این آتش نفاق

روحم به چشم آمد و جانم به لب رسید

آبان ۱۳۸۸

http://ghazveh.blogfa.com/post-222.aspx


 
 
مخاطب ترسناك نيست؛ باور كنيد
: -
 

يك پيشنهاد:

به كجا مربوط مي‎شود؟ در اختيار چه كسي است كه به اين پيشنهاد لااقل فكر كند. همين كه بتوانيم سازمان و نهادي پيدا كنيم كه متولي بررسي پيشنهادها درباره «مديريت مطبوعات» و بقيه رسانه‎ها باشد، هنر كرده‎ايم.مي‎شود از جماعت ريز و درشت مشغول و معطل در مطبوعات هم رأي گرفت و نظرشان را درباره اين پيشنهاد دانست. كاش جايي مثل« اداره كل رزومه‎نويسي و سابقه‎يابي مديران كشور»، لطف كند و اداره كردن يا رييس يك روزنامه و نشريه بودن را از «سوابق مديريتي» رزومه‎هايي كه براي صعود به مديريت‎هاي بزرگ‎تر و مهمتر نوشته مي‎شوند، حذف كند. يا مثلا بخشنامه‎اي صادر شود و در آن اعلام كنند تولي‎گري يك رسانه، از «سوابق مديريتي قبلي» آقاي مدير به حساب نمي‎آيد. بلكه جماعت مديران حرفه‎اي يقه اين شي عجيب را رها كنند و اداره مطبوعات را به اهلش بسپارند.

ممنون مي‎شويم.

اي جذابيت!

درباره شاخص‎هاي جذابيت در مطبوعات حرف‎هاي مختلفي مي‎زنند. ولي انگار ناچاريم خيلي از تعريف‎هاي موجود و پذيرفته شده را مثل بقيه مفاهيم مشهوري كه به اهالي نظر در حوزه رسانه وحي شده، كنار بگذاريم و بر مبناي واقعيت‎هاي اجتماعي موجود به موضوع نگاه كنيم.

اشكال اين‎جاست كه اساسا نمي‎دانيم دليل پرفروش بودن فلان مجله يا روزنامه چيست و بدون اين‎كه به جواب درستي درباره آن برسيم، براي بقيه مطبوعات برنامه‎ريزي مي‎كنيم. حتي نمي‎دانيم فلان نامزد رياست‎جمهوري در سال ۱۳۷۶يا ۱۳۸۴، چرا رأي مردم را به سوي خود جذب كرده و تا به ارزيابي سالمي در اين‎باره نرسيم، برنامه‎ريزي‎هاي تبليغاتي براي هر نظرسنجي و انتخابات ديگر به نتيجه درست و درماني نمي‎رسد. مثال بزنيم؟...

http://www.panjerehweekly.com/main/index.php?Page=definitioncontent&UID=107125


 
 
ما هستيم؛ فقط هم «ما» هستيم!
: -
 

جست‎وجوي درمان براي بيماري روشنفكري در روزنامه‎نگاري انقلاب اسلامي

... راننده تاكسي، پيك موتوري، بقال، قصاب و كارمند فلان اداره، وقتي با فاصله و تكبر با او برخورد كنيد، شغل شما را مي‎پرسد و مي‎گويد: «شما نويسنده‎ايد؟ فيلم‎سازيد؟» اين يعني بله، جماعت اهل هنر و سينما وظيفه تاريخي خود را در آرمان روشنفكري به‎خوبي ايفا كرده‎اند و فاصله قابل‎توجهي با مردم دارند و هيچ جاي نگراني نيست. با كمال مسرت، اولين چيزهايي كه در مدرسه‎هاي سينمايي و دانشكده‎هايي از اين دست به شاگردان منتقل مي‎شود، حفظ همين فاصله است...

http://panjerehweekly.com/main/index.php?Page=definitioncontent&UID=85033


 
 
وسوسه حروف چاپي و دغدغه‎ كيفيت
: -
 

حرف‎هايي درباره روزنامه‎نگاري انقلاب اسلامي

«پرچم‎هاي قلعه كاوه» كه در بخش مسابقه جشنواره فيلم فجر پذيرفته نشد، محمد نوري‎زاد نامه تندي به وزير وقت ارشاد نوشت و علاوه بر گلايه‎هاي فراوان از اتفاقي كه در بخش انتخابي جشنواره افتاده، فيلم خود را مصداق تحول در سينما و بازشدن دريچه‎‎اي جديد به فرهنگ و هنر ايران و چيزهايي در اين قواره خواند. فيلم هنوز جايي به نمايش درنيامده بود و نمي‎شد درباره آن قضاوت كرد، اما پيش از آن نوري‎زاد سريالي ساخته بود با نام «پروانه‎ها مي‎نويسند» كه البته با ضعف‎هايي آشكار همراه بود. اما اين كارگردان اصلي‎ترين دليل ضعف اولين كار داستاني خود را كمبود بودجه اعلام كرد. از قضا چند سال بعد وقتي «چهل سرباز» ساخته شد و به نمايش درآمد، اصلي‎ترين اعتراض منتقدان به صرف هزينه بالا براي مجموعه‎اي بود كه بازيگران مشهور و پروداكشن مفصلي داشت، اما نظر موافق مخاطبان را جلب نكرد. فيلم بعدي نوري‎زاد «پرچم‎هاي قلعه كاوه» كه در بخش خارج از مسابقه جشنواره فيلم فجر به‎نمايش درآمد، كار نسبتا پر خرجي بود، اما در نمايش عمومي اين فيلم هم بسيار كم‎ فروخت – مي‎گفتند پانزده‎ميليون تومان – راستش فيلم، مصداق تحول و نوگرايي و آغاز سبك جديد در سينما و دريچه و پنجره‎اي رو به فرهنگ و هنر نبود، اما نوري‎زاد از آن دفاع مي‎كرد و آن را دوست داشت و نقدهاي جدي به او برمي‎خورد و ناراحتش مي‎كرد. البته اين طبيعي است و خيلي از آدم‎ها از كاري كه كرده‎اند و برايش زحمت كشيده‎اند، دفاع مي‎كنند.

«پرچم‎هاي قلعه كاوه» در شبكه فيلم‎هاي ويديويي هست، شما هم ببينيد و قضاوت كنيد. معلوم است كه با زحمت زيادي ساخته شده، اما نه در ميان فيلم‎هاي تاريخي، نه در مقايسه با بقيه فيلم‎هاي موجود سينماي ايران و نه حتي بين آن‎چه فيلم­سازان منتسب به انقلاب ساخته‎اند، چنان نبود كه به نامه‎نگاري با وزير و اصرار بر يگانگي آن – لااقل در سينماي ايران – منطبق باشد. حتي عده‎اي معتقد بودند ساختن اين فيلم‎ها خاطره خوش مجموعه‎هاي مستندي مثل «شب‎هاي رمضان» و «حماسه خميني» را هم كم‎رنگ كرده است. اما چرا كارگردان، آن‎همه جدي بر كيفيت بالاي آن‎چه ساخته اصرار مي‎كرد؟...


 
 
چرا سازمان بر محتوا غلبه مي‎كند؟
: -
 

حرف‎هايي درباره روزنامه‎نگاري انقلاب اسلامي

آدم‎هايي كه در مطبوعات ايران كار مي‎كنند، دو دسته‎اند. آن‎ها كه روزنامه‎نگارند و آن‎ها كه روزنامه‎نگار نيستند. اين موضوع اختصاصي به روزنامه‎هاي يك جريان سياسي خاص ندارد. اين اتفاق تقريبا در بيشتر مطبوعات ايران افتاده است.

در بيشتر روزنامه‎ها، غير از كساني كه در بخش‎هاي اداري و مالي، پشتيباني و فني، ليتوگرافي، چاپخانه، توزيع و... كار مي‎كنند و طبيعي است كه روزنامه‎نگار نباشند، آدم‎هايي هم پيدا مي‎شوند كه در تحريريه راه مي‎روند، پشت ميزها مي‎نشينند، تلفن مي‎زنند و گاهي وقت‎ها به طرز بامزه‎اي چيزهايي روي كاغذ مي‎نويسند.

اما كاري كه مي‎كنند، روزنامه‎نگاري نيست و بيشتر به كار كارمندان بخش‎هاي بايگاني اداره‎هايي مثل ثبت احوال و دادگستري شباهت دارد. كاري كه كارمندان بايگاني انجام مي‎دهند، اگرچه لازم است و نمي‎توان از نظم و نسقي گذشت كه همين اشخاص به‎وجود مي‎آورند.

اما هرچه هست، «روزنامه‎نگاري» نيست. همكاران مطبوعاتي حتما تصديق مي‎كنند كه معمولا بار اصلي كارهاي مختلف يك مجموعه خبري - مطبوعاتي برعهده تعدادي از كاركنان اين مجموعه‎هاست، نه همه آن‎ها و البته كه گاهي سال‎ها مي‎گذرد و همين وضعيت ادامه پيدا مي‎كند و آب از آب تكان نمي‎خورد.

براي دانستن اين‎كه گاهي چه اتفاق‎هاي بانمكي در روزنامه‎هاي ايراني مي‎افتد، حتما هم لازم نيست در يكي از آن‎ها كار كنيد. از ورق زدن خيلي از اين محصولات فرهنگي و توجه به محتواي صفحه‎هاي مختلف آن‎ها هم مي‎توان ظرافت‎هاي پنهان و پيداي اين قصه را دريافت. در خيلي از روزنامه‎هاي ايراني، صفحه‎هايي هست كه محتواي آن‎ها مثلا از چندسال پيش تا به حال تغيير ويژه‎اي نكرده است. فقط گاهي تغييري در ساختمان صفحه‎ها اتفاق مي‎افتد و اندازه كادرها و عكس‎ها كوچك و بزرگ مي‎شود. اما چيزهايي كه داخل صفحه و كادرها نوشته مي‎شوند و روش و منشي كه براي طبع آن‎ها به كار رفته، غالبا بر همان مهر و نشان است كه هست...

http://panjerehweekly.com/main/index.php?Page=definitioncontent&UID=10981


 
 
كلاه بزرگي به نام «روزنامه‌نگاري حرفه‌اي»
: -
 

حرف‌هايي درباره روزنامه‌نگاري انقلاب اسلامي

«روزنامه‌نگاري حرفه‌اي» عنوان پر سر و صدايي است كه كاركردهاي مختلفي دارد. مي‌گويند «روزنامه‌نگار حرفه‌اي» و منظورشان مرده‌شويي است كه در برابر پول از هر جنازه‌اي پادشاه مي‌سازد. مي‌گويند «روزنامه‌نگار حرفه‌اي» و هر كس رأي و نظري يا معيار و مبنايي براي سنجيدن اخبار و اطلاعات داشته باشد، از اين دايره خارج مي‌كنند. براي اين عنوان ميان گيومه، مصداق‌هايي هم دست و پا كرده‌اند و مثل آيه‌هاي وحي از قداست آن مراقبت مي‌كنند.

تا 10- 15 سال پيش، وقتي به اين عنوان نزديك مي‌شديد، حداكثر چند مصداق مي‌شد يافت، حدود انگشت‌هاي يك دست و هر كس مي‌خواست «روزنامه‌نگار حرفه‌اي» به حساب آيد، بايد از مشرب و رويه آنها پيروي مي‌كرد. اين جماعت حتي حوزه آموزش روزنامه‌نگاري را هم در انحصار خود گرفته بودند و در سال‌هايي كه سخن گفتن از احتمال اشتباه در پروژه فلان سد نزديك تهران، «تضعيف نظام» به حساب مي‌آمد، با كمال ملاحت شاخه‌اي به نام «روزنامه‌نگاري توسعه» تعريف كرده بودند كه كار آن توجيه صددرصد كارهايي بود كه در قالب برنامه‌هاي اول و دوم توسعه اتفاق مي‌افتاد.

سر كلاس اين شاخه جعلي از آموزش روزنامه‌نگاري، مي‌گفتند روزنامه‌نگار حق اجتهاد، اظهار نظر و حتي تشخيص درباره موضوع توسعه ندارد. مي‌گفتند «راه مي‌افتيد و همراه گروهي كه در معيت آقاي فلان براي بريدن روبان پروژه‌هاي مختلف جمع شدند، مي‌‌رويد و از خوبي‌هاي طرح سخن مي‌گوييد» و براي مثال چند گزارش از بولتن‌هاي فلان وزارتخانه سوئد و فنلاند و نروژ را معرفي مي‌كردند و به روزنامه‌هاي ايران و همشهري آن سال‌ها ارجاع مي‌دادند كه روزنامه‌نگاري توسعه يعني اين. همان سال‌ها اگر دانشجويي پيدا مي‌شد كه در اصل اين روش اشكال مي‌كرد، او را فاقد مشخصات روزنامه‌نگاري حرفه‌اي مي‌ناميدند و تقريباً با همين روشي كه امروز هم دارند با او برخورد مي‌كردند؛ تحقير و حذف...

دوهفته نامه پنجره- شماره 5

http://panjerehweekly.com/main/index.php?Page=definitioncontent&UID=1858


 
 
چند روایت معتبر درباره طلوع صبح
: -
 
آینده از آن کیست؟

خمینی(ره) چشم ما بود و روح خدا و اگر چه گفتار و کردارش در میان عده ای فراموش شود، اما راهش هرگز از میان نخواهد رفت.

۱- می‌گویند قنبر غلام و خادم و مولایمان علی(ع) مدتی پس از شهادت مرد یگانه همه عالم زنده بود. او را به دربار معاویه بردند تا مولایش علی(ع) را سبّ و لعنت کند. قنبر که این راه را با پای خود نرفت. قنبر را در یک روز سخت و عجیب به زور تا سرسرای معاویه کشاندند. از او خواستند مولایش علی(ع) را لعن گوید. قنبر وقتی لب گشود، گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم. اشهد ان لا‌اله‌الاالله و اشهد و ان محمداً عبده و رسوله» و پس از آن دایماً گفت آقایم علی است، حیدر علی است، صفدر علی است، قلندر علی است، غضنفر علی است. آتش به جان معاویه افتاده بود. قنبر دست‌هایش را باز کرده بود و می‌چرخید و حیدر حیدر می‌کرد. معاویه دستور داد سرش را در همان حال قطع کنند. مزدور معاویه با ضربه شمشیر سر قنبر را جدا کرد و قنبر همچنان می‌چرخید و خون از رگ‌های گلویش بیرون می‌ریخت...


 
 
حال «فرهنگ» خوب نيست
: -
 

اوضاع و احوال فرهنگ در سرزمين ما ايران، چنان نيست كه بشود با خيال راحت درباره آن حرف زد. حال «فرهنگ» خوب نيست. اين برايند برداشت ما از مطالعه در مؤلفه‌هاي مختلف فرهنگي در كشور است. سياه‌نمايي شد؟ ببخشيد. غرض نااميد كردن مخاطبان فرهنگ و هنر و ادبيات و انديشه و اين‌جور چيزها نيست. ستاره‌هاي كوچك و بزرگي هم در گوشه و كنار اقليم فرهنگي ايران مي‌درخشند، اما كارهاي خوب، معمولاً‌دنباله ندارند و همه اتفاق‌هاي اميدواركننده، حاصل تلاش فرد يا جمعي است كه با انگيزه‌هاي خود وارد ميداني از حوزه‌هاي مختلف فرهنگي شده‌اند...


 
 
حسین سرچشمه خورشید...
: -
 

اول) ابراهیم پیامبر نزد همسرش ‌هاجر آمد و به او گفت پیامی از سوی خداوند آمده که می‌گوید صبح فردا باید با اسماعیل به ملاقات او بروم. لباس‌های نویی بر تن اسماعیل کن و گرامی‌اش بدار و ...

هاجر - همسر پیامبر بود دیگر - اسماعیل را حاضر کرد. شوهرش ابراهیم حرف‌هایی زده بود. از این که خداوند گفته با پسرت به فلان نقطه بیا. ‌هاجر، تسلیم اراده خداوند و گوش به فرمان پیامبر، کارهایی  را که او گفته بود، انجام داد و پسر را اگر چه نه چندان راحت - مادر هم بود دیگر - به دست ابراهیم سپرد.

***

دوم) حسین - علیه‌السلام - با اهل و عیال و خانواده رو به سوی مکه کرد. از مدینه بار سفر بستند و راه افتادند. روزهای حج نزدیک بود و اوضاع، بعد از مرگ معاویه در هم ریخته بود. پسر معاویه حاکم سرزمین‌های اسلامی شده بود و لااقل مثل پدرش ظاهر دین را حفظ نمی‌کرد. در حضور دیگران شراب می‌خورد و مست می‌شد. احترامی برای احکام خداوند قایل نبود و زنان بسیاری با عقد و بی‌عقد در اطراف خود جمع می‌کرد. حالا یزید، خلیفه مسلمانان شده بود و به زور از کوچک و بزرگ بیعت می‌گرفت.

حسین - علیه‌السلام - با اهل و عیال و خانواده رو به سوی مکه کرده بود و حاکم مکه، قرار بود از پسر دوم امیرالمؤمنین(ع) بیعت بگیرد.

روزی امام نزد خانواده‌اش رفت و آن‌ها را از سفر دیگری خبر داد. سفر به سوی عراق و به دعوت هزاران عراقی که از مدت‌ها پیش نامه‌های مفصلی به دعوت امام می‌نوشتند. بار سفر جمع کردند و راهی سرزمینی شدند که کسی از نتیجه سفر به آن، خبر دقیقی نداشت.

اهل و عیال امام جای خود، زینب خواهر امام، خودش فرزند امیرمؤمنان و فاطمه زهرا بود. زینب را حتی قبل از ماجرای کربلا هم عقیله بنی‌هاشم می‌گفتند. کسی بود برای خودش زینب. همه، اسباب سفر جمع کردند و راه افتادند. مگر کسی با امام، با کسی مثل حسین چون و چرا می‌کند؟ کسی نگفت ای پسر رسول خدا! چه می‌شود کوتاه بیایی و بیعت کنی؟ و کسی کار را به توجیه ترس خود از مرگ نکشاند که مثلاً بگوید اگر بمانی، اگر در نهایت بیعت کنی و بمانی چیزی نشده که. عوضش هستی و می‌توانی بعدها تأثیر بیشتری بر امت مسلمان روزگار بگذاری. هیچ کس از این حرف‌ها نزد...


 
 
رمضان عید بزرگ ماست، عید بزرگ همه مسلمانان، عیدتان مبارك
: -
 
 

می­شود از لطف و صفای سفره های افطار گفت، یا از این­كه طبق قانون، روزه­خواری در انظار مردم ممنوع است، یا مثلا از این حرف زد كه قیمت مواد غذایی مورد نیاز مردم در آستانه ماه رمضان گران­تر شده و می­شود به این پرداخت كه هر سال سر دیدن هلال ماه در اول و آخر ماه میهمانی خدا، به مشكلاتی برمی­خوریم. حتی می­توان از این گلایه كرد كه جماعت متولی یا مدعی علوم هیات و نجوم، اصلا به چه كاری مشغولند كه همین یك كار هم، بدون دردسر از آنها سرنمی­زند؟

می­شود دور از دغدغه و دردسری كه گفتن این حرف­ها دارد، از این قصه تكراری حرف زد كه روزه، برای این است كه شما گرسنگی بكشید و از احوال مردم گرسنه باخبر شوید و اگر فرصت شد، ثواب ­نفس­هایی كه در ماه رمضان كشیده­اید و خواب تبركی كه كرده­اید و قرآن­هایی كه خوانده­اید و هر آیه­اش را برایتان به قدر یك ختم قرآن حساب كرده­اند، جمع بزنید. می­شود خوشحال بود از این­كه شیطان در این ماه به غل و زنجیر كشیده شده و افطار دادن به هر روزه­دار، چقدر ثواب و اجر و پاداش دارد...


 
 
به پاسداشت امام خميني كه زندگي و مبارزه را ياد ما داد
: -
 

 رهبر زمانه ايمان

زمانه ما، زمانه جديدي در تاريخ چندصدساله بعد از انقلاب صنعتي و رنسانس است. معمولا از انقلاب صنعتي و رنسانس به عنوان مقطعي از تاريخ همه دنيا استفاده مي‌كنند، در حالي كه هر دو اتفاق‌ها در اروپا، به عنوان تنها بخشي از همه دنياي جديد است.

در دنيايي كه تاريخ‌نگاري كشورهاي مشرق‌زمين نه در اين نوشته، كه در كتاب‌هاي معتبر تاريخي دنيا براساس اتفاق‌هاي اروپايي به عنوان غرب جديد محاسبه مي‌شوند، اتفاق بزرگي رخ داد كه منصفانه يا غيرمنصفانه نمي‌شود از آن گذشت.

وقتي مسابقه ساخت آسمان‌خراش‌ها از دهه 1930 ملاك و معيار پيشرفت شده بودند، در سپهر اطلاعات غرب كه تقريباً همه رسانه‌هاي دنيا را به تبعيت از نظام فكري خود كرده بود و رسانه‌هاي ناراضي و معترض گوشه و كنار جهان هم ناگزير از شيوه و روش امپراتورهاي رسانه‌اي غرب تبعيت مي‌كردند، در عالم جديدي كه بي‌اجازه از كدخداهاي دهكده جهاني برگي از ميان ورق‌هاي اخبار و اطلاعات منتشر شده سراسر زمين جابه‌جا نمي‌شد، حادثه‌اي عظيم اتفاق افتاد كه به حكم «الجنس معل الجنس يميلوا» اصحاب و دوستان خود را پيدا كرد. آد‌م‌هايي كه مثل حلقه‌هاي يك زنجير طولاني، نه، مثل قطره‌هايي پراكنده همديگر را كم‌كم يافتند و از سخن مشتركي كه از گلوي مرد غريبي بيرون مي‌آمد، خوششان آمد و در آن چيزي ديدند كه از سال‌ها، نه، از قرن‌ها قبل در گلويشان مانده بود...


 
 
ما و رمضان و خدای مرد نعل بند
: -
 

رمضان است. پیرمردی آذری زبان که مغازه كوچكی دارد، به جای حرف زدن از ماه مبارك، حكایتی تعریف می‌كند به همان زبان آذری. پیرمرد می‌گوید: «مرد نعل­بندی بود، در روستایی زندگی می‌كرد و مغازه كوچكی هم داشت. یك روز قشون شاه سراغ پیرمرد آمدند و گفتند ما راهی جنگیم، یا شاید به شكار می‌رویم - تردید از پیرمرد بود - گفتند تا صبح فردا تعداد زیادی نعل لازم داریم و تعداد بیشتری میخ برای نصب نعل‌ها به پای اسب‌ها و... نعل­بند گفت یك روزه كه نمی‌شود این همه نعل و میخ ساخت. گفتند ما كاری به این حرف‌ها نداریم، اگر كار را انجام دادی كه هیچ، اگر نه خودت و زن و بچه‌ات را می‌كشیم و زندگی­ات را به غارت می‌بریم.»

پیرمرد نفسی تازه می‌كند و می گوید: «نعلبند همسرش را صدا زد و همسایه‌ها را خبر كرد كه تا صبح فردا، آن همه نعل و میخ را بسازند. شدنی نبود. هرچه می‌ساختند، كم بود.»

پیرمرد توضیح می‌دهد اگر می‌خواستند مثلا هزار جفت نعل بسازند، تا شب كه كار كردند. به زور به صد جفت رسیده بودند و ادامه می‌دهد: «زن نعل­بند آمد و گفت فلانی، بیا شبانه جمع كنیم و برویم. تا صبح نصف نعل‌ها را هم نمی‌سازیم. خودمان و بچه‌هایمان را می‌كشند. نعل­بند گفت: نترس، نعل­بند هم خدایی دارد.

تا صبح كار كردند و مثلا 200-300 جفت از نعل‌ها را ساخته بودند. اول صبح از قشون شاه آمدند و گفتند چه كردید؟ نعل­بند گفت: ما همین‌ها را ساخته‌ایم، هر كاری می‌خواهید، بكنید. گفتند همین قدر هم كافی است. زود یك تابوت هم بساز كه شاه مرده و... برای تشییع جنازه‌اش همین تعداد نعل و میخ هم كافی است.»

پیرمرد، اشك چشم‌هایش را پاك می‌كند و به آذری شیرینی می‌گوید: «همه زندگی همین است. چه درباره ماه رمضان بپرسید، چه درباره چیز دیگر، جوان‌ها، بروید این حكایت را به دل‌هایتان بسپرید و به كار ببندید.»


 
 
ما گم شده‌ایم...
: -
 

توبه نامه‌ای به محضر نزدیک‌ترین، دوست‌ترین، مهربان‌ترین

۱) هیچ­کس مثل تو نیست. هیچ­کس به قدر تو مهربان نیست. هیچ­کس نیست که بشود با او دردی بگوییم و او، ماجرا را بر سر دست به دوست و دشمن خیرات نکند، هیچ­کس مثل تو نیست. همه ما، برای دوستی و محبت و معرفت و مردانگی و لوطی­گری­مان خط کشی کرده‌ایم. همه ما یک جایی از مسیر رندی را با دیواری بسته‌ایم و پشت آن دیوار، آخر معرفت است.

ما می‌گوییم برای دوست و رفیق و بچه­محل و هم کلاسی می‌میریم. اما این، وقتی است که ‌او هم شرط مردی به­جا آورد و مردانگی پیشه کند. ما جماعت، هر وقت از کسی نامردی بینیم، هر دو دستمان را از هر چه معرفت و رفاقت است، پاک می‌کنیم و دیگر هر چه شود پای حرف­مان برنمی‌گردیم. شوخی که نیست، مردانگی کرده‌ایم و نامردی دیده‌ایم. می‌دانی، نامردی خیلی بد چیزی است، هیچ­کس نامردها را دوست ندارد...


 
 
اعتكاف ماه رجب در مسجد الحرام
: -
 

ماه رجب سال 1384- مكه مكرمه

با چند نفر از دوستان و آشناها به مكه آمده‌ایم؛ سفر عمره. و چند نفر دیگر را اینجا پیدا كرده‌ایم.

كسانی كه در رفت‌وآمد به مسجد‌الحرام و البته بازارهای مكه همدیگر را می‌بینیم و می‌شناسیم، محمدرضا حدادی مدیر «کتاب نیوز» و خانم مجتهدزاده همسر سیدمحسن موسوی كاردار سفارت ایران در لبنان – که سال‌ها است اسیر دست صهیونیست­ها شده – و ... چند نفر دیگر.

همه اینها به علاوه كسان دیگری از دوستان كه به عمره ماه رجب مشرف شده بودند و ما خبر نداشتیم. با یكی از همین‌ها رفتیم مسجدالحرام و از شرطه‌های جلو در پرسیدیم: «حاجی، اعتكاف مسجدالحرام؟»

می‌خواستیم بپرسیم چه‌طور می‌شود اعتكاف را توی مسجد‌الحرام بود؟ كلی طول كشید كه شرطه حرف ما را بفهمد - و ما حرف شرطه را - و بعد از اینكه مطمئن شد به بهانه‌ این سوال نمی‌خواهیم دوربین عكاسی همراه ببریم، خندید و گفت: «اینجا اعتكاف را فقط در ماه رمضان می‌گیرند، رمضان كریم»- ظاهرا این لقب ماه مبارك رمضان در كشورهای مختلف عربی و از جمله عربستان است. شرطه می‌گفت تا رمضان كه زیاد نمانده بمانید و تازه با مهربانی اصرار هم می‌كرد- شرطه مهربان دیده‌اید؟ - و وقتی دید دوست داریم وسط ماه رجب به اعتكاف مسجدالحرام برویم، مهربانی‌اش تمام شد و پرخاش كرد كه: «از خودتان دین درآورده‌اید؟ مگر رجب هم اعتكاف دارد؟» و سر ما داد كشید كه: «شما دیده‌اید پیغمبر(ص) در ماه رجب اعتكاف بگیرد؟»

خب ندیده بودیم و شرطه مهربان! را رها كردیم. همسفر ما كه خیلی توی ذوقش خورده بود، می‌گفت: «دیدی آمدیم مكه، اعتكاف از دستمان رفت؟»

گفتم: «دیدم، دیدم».


 
 
جای علی اینجاست
: -
 

دی ماه سال 1384 است، به دعوت استانداری سیستان و بلوچستان به این استان رفته‌ایم. توی مدرسه پسرانه ابتدایی روستای اسماعیل آباد از توابع شهرستان خاش، بچه‌ها دورمان ریخته‌اند و از سر و کولمان بالا می‌روند.

چند دقیقه بعد مدیر مدرسه که از اهالی همان روستاست، اجازه می‌دهد با معلمان جوان مدرسه حرف بزنیم.

10-12 پسر و دختر جوان که همگی در مرکز تربیت معلم زاهدان درس خوانده‌اند و به دلیل سکونت در خاش، این روستا را برای کار انتخاب کرده‌اند. فارس و بلوچ و سنی و شیعه دور اتاقی می‌نشینند که روی در آن نوشته‌اند: «نمازخانه».

از حال و هوای تهران می‌پرسند و می‌شنوند. بقیه حرف‌ها به وضعیت مدرسه‌های سیستان و بلوچستان می‌کشد و خاطره‌های مدرسه‌های 3 شیفت سال‌های جنگ ـ در همین تهران ـ زنده می‌شود. یکی از بچه‌ها ـ فاروق نام ـ می‌گوید: «انگشترتان را ببینم؟» روی انگشتر عقیق ساده‌ای که به دست کرده‌ام، نوشته شده: «علی ولی الله». انگشتر را در می‌آورم و روی کاغذی می‌گذارم که جلوی فاروق روی زمین است. نگاه می‌کند و زیر لب می‌گوید: «قشنگ است». بقیه‌اش را هم می‌دانید؛ قابلی ندارد و صاحبش قابل باشد و این حرف‌ها.

به اصرار انگشتر را به فاروق می‌دهم. پسر جوان 20 ساله‌ای که در مدرسه ابتدایی روستای اسماعیل آباد شهرستان خاش، معلم پسربچه‌های کلاس پنجم است. بعد از این همه تازه یادم می‌آید «فاروق» بلوچ است. خودش می‌گوید: «ها، چیه؟ می‌خوای بپرسی واسه چی گرفتم؟ با این که اسم «علی» روش نوشته؟» از صراحتش خنده‌ام می‌گیرد. سر بلند می‌کنم که چیزی بگویم. فاروق می‌گوید: «علی اینجاست برادر، اینجا.» و دستش را می‌گذارد سمت چپ سینه‌اش، روی قفسه سینه.

***

شب سیزده رجب سال 1385، توی مسجدی نشسته‌ایم، رفته‌ایم دیدن بچه‌های اعتکاف، تلفن زنگ می‌خورد. شماره‌ای روی صفحه موبایل افتاده با پیش شماره 0543، از شهرستان خاش. گوشی را برمی‌دارم. فاروق است. زنگ زده بگوید امشب، مراسم عقد دارد. تبریک می‌گویم. به خودش و عروس جوانش. می‌گوید: «با اجازه شما انگشترتان را تقدیم کردم به عروس خانم، جای انگشتر عقد.» می‌پرسم: «انگشتر؟» می‌گوید: «ها، همان که روش نوشته بود: علی ولی­الله.»


 
 
به بهانه درگذشت ميرزا عبدالكريم حق‌شناس
: -
 

باقيمانده اوليا در ميان ما

روزهای نوجوانی و بخشی از جوانی ما در رفت­و­آمد به مسجد و مدرسه‌ علمیه­ای گذشت كه آن طرف كوچه‌های تنگ و باریك بازارچه مولوی بود. غروب جمعه‌ها، میرزا عبدالكریم حق‌شناس در مسجد امین‌الدوله، نماز مغرب و عشا را اقامه می‌كرد و غیر از طلبه‌های دو مدرسه امین‌الدوله و فیلسوف‌الدوله، آدم‌های دیگری مثل ما هم پیدا می‌شدند كه از آن طرف شهر راه بیفتند و بیایند پای صحبت مردی كه دفتری به دست می‌گرفت و روایت‌هایی را كه در آن نوشته بود، برای ما جوان‌ها می‌خواند و از ما می‌خواست به خاطر خدا روی از گناه برگردانیم.

 

از آخر و عاقبت كارمان می‌گفت و هشدارمان می‌داد و وقتی به گفتن از رحمت خداوند می‌رسید، مرد به آن بزرگی و ابهت، اشك‌هایش رها می‌شد و با چه حالی گریه می‌كرد. یك بار مثالی از علم شیمی می‌زد و می‌گفت اگر فلان ماده را با فلان ماده مخلوط كنید، تغییر می‌كند. می‌گفت وقتی نگاهش كنید، هیچ مثل اولش نیست. مثل هیچ یك از دو ماده‌ای كه با هم مخلوط كرده‌اید. بعد چشم‌هایش را از اشك‌های روانش پاك می‌كرد و با لحن مخصوص خود می‌گفت: «داداش من! خودت را، وجودت را با خدا مخلوط كن، ببین با گل وجودت چه كار می‌كند...».

 

حرف می‌زد و گاهی از جوانی‌هایش می‌گفت. از روزهایی كه راه می‌افتاده و می‌رفته سر جاده خاوران ...  دوستی مخصوصی با امام علی‌بن‌موسی‌الرضا(ع) داشت و هر وقت كسی از ما جوان‌ها جلو می‌رفت و می‌خواست حاج‌آقا، دعایش كند، می‌گفت خودت دعا كردی؟ و اگر می‌شنید كه بله حاج‌آقا و مشكل هنوز حل نشده، می‌گفت زیارت حضرت رضا(ع) هم رفتی؟ و با تعجب می‌گفت باز هم نشد؟

 

به آن چه می‌گفت ایمان داشت و... بی‌خود نبود مهرش و مهر حرف‌هایی كه می‌زد، تا عمق جان جوان‌های مشتاقی كه اطرافش جمع می‌شدند، نفوذ می‌كرد.

 

دعا می‌كرد، همه را دعا می‌كرد و توی دعاهایش می‌گفت: «اللهم لا تسلط علینا من لا یرحمنا» و می‌گفت: «خدایا! دنیا را غم و غصه بزرگ ما مكن» و می­گفت: «مشكل و مصیبت ما را در دینمان قرار مده.» و خدا را به عصمت فاطمه زهرا(س) قسم می‌داد و همان‌طور كه دست‌هایش رو به رحمت خدا بود، خدا را به جوان‌های پای منبرش قسم می‌داد و سخت‌ به گریه می‌افتاد و همه ما را از بزرگواری‌اش شرمنده می‌كرد.

 

سر در محفل دیگر داشت و گاهی گوشه‌هایی از آن‌چه به چشم جان شاهد بود، برای اطرافیان می‌گفت. خدایش رحمت كناد و در محفل قرب خود جایش دهاد.


 
 
مگر تو از همه آدم‌ها مهربان­تر نیستی؟
: -
 

می‌خواستم برایت نامه بنویسم. می‌خواستم هزار صفحه بنویسم که بخوانی و شاید باور کنی وقتی نیستی، وقتی کم‌محلی می‌کنی و از گوشه چشم‌هایت دزدکی هم نگاهم نمی‌کنی، این همه جا، دنیا به این بزرگی، برایم تنگ می‌شود و این همه موجودات قد و نیم‌قد... باور کن آدم‌ها موجوداتی هستند که اگر ته دلشان کمی ‌همدیگر را دوست داشته باشند، دلشان می‌گیرد. آدم‌ها خیلی وقت‌ها دلشان می‌گیرد...


 
 
ما را نجات داد؛ همه ما را نجات داد
: -
 

مركز خريد «باوارث» در مكه، جاي شلوغي است و حاجي­هاي ايراني بیشتر سوغاتي­هايشان را از همین جا مي­خرند. بالاخره سفر حج است و نمي شود كه آدم دست خالي برگردد، مي­شود؟ 
توي يك پارچه­فروشي مرد پاكستاني ميان­سالي با سرعت پارچه­هاي خوب و بد را به بهاي بيشتر از قيمت رايج بازار، به ضرب و زور فارسي دست و پا شكسته­اي كه بلد است، به ايراني­ها مي­فروشد. فروشنده پاكستاني موهايش را حنا گذاشته و رنگ جو گندمي سفيد و سياه را يك دست حنايي و قرمز كرده است. دور و بر ما مي چرخد و سعي مي­كند چيزي هم به ما بفروشد. اما ما حرفه­اي­تر از اين حرف­هاييم و تمام بازارهاي مكه و مدينه را گشته­ايم و قيمت هر جنسي، حتي اين پارچه­هاي خوب و بد را مي­دانيم.  
دو مرد سياه­پوست ـ به نظرم آفريقايي ـ داخل مغازه مي­آيند و پارچه­هاي الوان ارزان­­قيمتي را برانداز مي كنند و از هر رنگش سي ـ چهل متر سفارش مي­دهند. قدوقامت بلندي دارند و هيكل بزرگي، شبيه به «جان كافي» بازيگر فيلم دالان سبز، ساخته «فرانك دارابونت» كه بارها از تلويزيون ما هم پخش شده است. دلم مي
­خواهد با دو مرد سياه­پوست حرف بزنم، اما بهانه پيدا نمي­كنم. 

 ***
دو روز قبل، شب ميلاد اميرالمومنين(ع) يك كيف دوشي كوچك را از شكلات پر كرديم و برديم مسجدالحرام. جلو در كه كيف را ديدند، به شرطه­هاي سعودي نفري يك مشت شكلات دادم و همين طور كه «اهلاً و سهلاً» حواله مي كردند، شكلات­ها را توي جيب­هايشان ريختند.
 
داخل مسجد، به هزار زایر خانه خدا شكلات تعارف كرديم و توضيح داديم كه امشب، شب ميلاد علي­بن­ابي­طالب(ع) است، داماد رسول خدا و ميهمان لبخندشان شديم. 
بعضي از مردم حتي پرسيدند از كجا آمده­ايد و وقتي نام ايران را مي­شنيدند، لبخند دوباره­اي مي­زدند كه «رحم الله امام الخميني».

شب بعد كارمان را دوباره تكرار كرديم. كيفي پر از شكلات و... اين بار جلو در مسجدالحرام گفتند نمي توانيد شكلات­ها را داخل ببريد؛ ممنوع. همه درها را امتحان كرديم، واقعاً ممنوع شده بود و شرطه­اي كه به ضرب و زور دو مشت از همان شكلات­ها صورتش را بوسيدم، شكلات­هايمان را گرفت و كيف خالي را پس داد و اعلام كرد كه مأمور است و معذور و ...  

 ***
دو مرد سياه­پوست كه حالا فهميده­ايم از اتيوپي آمده اند، با هم صحبت مي­كنند و قرار مي­گذارند خودشان به تعداد خانواده و فاميل و دوست و آشنا، پارچه­ها را قسمت كنند و دردسر خريد سوغات مكه را همين­جا تمام كنند.

توي جيب هايم چند شكلات مانده كه به دو مرد اهل اتيوپي و فروشنده پاكستاني و دو ـ سه مشتري ايراني تعارف مي كنم.. بهانه صحبت با زایران سياه پوست مكه فراهم شده، احوال هم را مي­پرسيم و از كشورهايمان. از اتيوپي، آديس­آبابا و من، از ايران «مدينه طهران». مرد سياه­پوست با من دست مي دهد و بغلم مي­كند. مي­رسم تا وسط سينه مرد سياه­پوست. مي­گويد ايراني­ها خوب­اند؛ مردم خوب. و به زحمت توضيح مي­دهد كه شما اسلام را زنده كرديد. كمي بعد حتي نام سلمان فارسي را به زبان مي آورد و... . 
دوستش مي­پرسد مي­رويد؟ حرم مي­رويد؟ حرم «امام­الخميني»؟ مي­گويم بله، گاهي. قواره مرد بيشتر از دو متر است، با اندامي درشت و صورتي سياه و به شدت مردانه و چشم­هايي كه از ديدن يك نفر از اهالي شهري كه «خميني» در آن زيسته، برق مي­زنند. 
گوشه مغازه روي زمين مي­نشينيم و حرف مي­زنيم. به عربي دست و پا شكسته­اي كه بلدم و انگليسي اندكي كه آنها مي­دانند. باور نمي­كنيد با چه دقت و وسواسي حواس­شان به اتفاق­هاي داخل ايران است. مرد مي­گويد اميد ما به شماست. به شما ايراني­ها كه خميني زندگي و مبارزه را يادتان داده است. مكث مي كند و سرش را پايين مي­اندازد. 
فكر نمي­كنم مرد به اين درشتي، با اين رفتار خشن مردانه، بغض كرده باشد، اما كرده است. دست­هايم را مي­گيرد و صاف نگاه مي­كند توي چشم­هايم. دست­هايم، كف دست­هاي بزرگ مرد گم شده­اند. چشم­هايش پر از اشكي است كه پلك مي­زند و مي­ريزد توي صورتش. 
مي­گويد خميني... خميني مرد بزرگي بود. همه ما را نجات داد. مي­خواهم بگويم بله درست مي­گويي كه ادامه مي­دهد خيلي دوستش داشتيم. وقتي از دنيا رفت، گريه كردم و سرش را مي­گذارد روي شانه جواني كه از ايران آمده است، جایی که خمینی سال­ها در آن زندگی می­کرد.                   
خرداد ۱۳۸۵


 
 
آستانه بقيع
: -
 

قبرستان بقيع را در دو نوبت، بعداز نماز صبح و بعد از نماز عصر باز مي­كنند. جابه­جا، شرطه­هاي سعودي ايستاده­اند و نمي­گذارند كسي به قبرها نزديك شود. نزديك قبر چهار معصوم، نزديك قبر فاطمه بنت اسد، مادر اميرالمومنين(ع) و نزديك قبر ام­البنين، مادر حضرت اباالفضل(ع).

غير از شيعيان لبنان و بحرين و عراق و پاكستان و كم و بيش افغانستان تك­وتوك جاهاي ديگر، ايراني­ها دور و بر اين قبرها مي­ايستند. خواندن زيارتنامه در بقيع ممنوع است، پاشيدن گندم روي قبرها ممنوع است و روضه خواندن و زياد ايستادن و زياد نگاه كردن هم در بقيع ممنوع است. شرطه­هاي بقيع، فارسي مي­دانند و دل سير زاير ايراني را اذيت مي­كنند. صبح، بعد از نماز راه مي­افتم طرف بقيع، كفش­هايم را درمي­آورم و مي­گيرم دستم و مي­روم تو. شرطه دم در، اشاره مي­كند كه كفش­هايت را بپوش، ممنوع!

دور قبر ام­البنين، مادر حضرت اباالفضل(ع)، جماعتي ايستاده اند كه از اردبيل آمده­اند. روضه نمي­خوانند، حرف­هاي روضه را خيلي عادي براي هم تعريف مي­كنند. شرطه، آذري نمي­فهمد و كلافه شده. مي­پرسد: چه مي­گويند؟ مي­گويم: نمي­دانم، فارسي حرف نمي­زنند!

هوا كم­كم روشن مي­شود. حرف­هاي روضه را خيلي عادي براي هم تعريف مي­كنند و لب­هايشان را گاز گرفته­اند و چشم­هايشان كم مانده بتركد. اينجا مدينه است، قبرستان بقيع، بالاي سر قبر ام­البنين، مادر حضرت اباالفضل(ع).


 
 
بدرقه تا ایستگاه مترو
: -
 

فکر کردم حرف‌هایم را که گفتم و گفتی قبول، ‌دیگر تمام است. یادت هست گفتی بیش‌تر حرف بزنیم، گفتم باشد، حرف بزنیم. تازه داشتیم حرف می‌زدیم که دیرت شد. گفتی «باید زودتر برسم خانه» و رفتی. خانه‌تان طرف‌های آریاشهر بود، ولی به‌اش می‌گفتید صادقیه. حالا اسم‌اش را بعد عوض کرده باشند یا نه، فرقی نمی‌کرد. خانه‌ی شما آریاشهر بود.
گفتی خیلی سال نبود که آمدید، قبلاً جای دیگر بودید جایی مثل خرمشهر یا اسمی شبیه به همین. بعد جنگ شما را زد، بدجوری هم زد. آن شد که مجبور شدید تا تهران بیایید، تا آریاشهر، همان جا که به‌اش می‌گفتید صادقیه.
http://www.payvand.com/news/08/feb/Tehran-Metro.jpg

يک روز همه‌اش را برایم تعریف کردی. گفتی جنگ آمده بود و شوخی نداشت. گفتی پدرت دو کوچه آن‌طرف‌تر با عراقی‌ها می‌جنگید و مادرت بچه‌ها را آماده می‌کرد که جنگ آن‌ها را نزند. خیلی سال پیش بود، آن وقت‌ها که دست دشمن گیر کرده بود به گریبان ما و ول نمی‌کرد. و چه جالب! این روزها که این‌ها را می‌نویسم، باز هم اوایل خرداد است و روزهایی که خرمشهر آزاد شد و نمی‌دانم چرا تلویزیون بیش‌تر از هر سال دیگر سر و صدا می‌کند. گفتی بالاخره جنگ شما را زد، بدجوری هم زد. آن‌قدر که بیایید تهران، طرف‌های آریاشهر، جایی که شما به‌اش می‌گفتید صادقیه.
***
پدرت تلفن زده بود و نگران مادرت بود که بچه‌ای حمل می‌کرد و از زور جنگ، با دمپایی لنگه به لنگه، خود و بچه‌هایش را از جلوی جنگ کنار کشیده بود. گفتی پدرت پشت تلفن به مادر می‌گفت «می‌توانم همه‌چیز را برایت بیاورم، حتی میخ دیوار» و مادرت گفته بود «اگر جنگ، جنگ حق و باطل است، هیچ نمی‌خواهم، هیچ» و پدرت همه‌چیز را آورده بود، جز میخ دیوار. آدم میخ دیوار می‌خواهد چه کار وقتی جنگ او را زده و با دمپایی لنگه به لنگه جان خودش و بچه‌هایش را برداشته و برده تهران، دور و بر آریاشهر؟ همان‌جا که بعداً وقتی همه آمدند تهران و بازار چیزهای جدیدی سکه شد و رونق گرفت، بعضی آدم‌ها به‌اش می‌گفتند صادقیه.
آن روزها چند سالت بود؟ یک سال، ‌دو سال. اما الان دیگر بزرگ شده‌ای، برای خودت خانمی شده‌ای. آن‌قدر بزرگ و خانم شده‌ای که آتش به جان کسی بیندازی، که داغ پشت دست‌اش را پاک کند و بیاید به تو بگوید «ببین، حال و روز من همین است که می‌بینی. اگر زنده باشم و خدا روزی بدهد، لابد توقع دارد یک فرقی با عوام کالانعام داشته باشم. لابد این آب و هوا و غذایی که حرامم می‌شود، باید جایی به درد بخورد. پس فرق من و آن کسی که گلوله می‌ریخت توی خانه‌ی شما، توی خانه‌های بقیه‌ی مردم خرمشهر، پس فرق من و خیلی‌های دیگر چه؟»
***
گفتی «خب می‌خواستی همان موقع باشی. تو که این حرف‌ها را می‌زنی، تو که خیلی بلدی، آن وقت کجا بودی که ما را همان طوری زار و نزار، پابرهنه و با دمپایی لنگه به لنگه از شهرمان بیرون کرد؟»
گفتم «خوب کاری کرد. اصلاً اگر از شهر بیرون‌تان نکرده بود، الان کجا نشسته بودی روبه‌روی من؟ الان از کجا پیدایت می‌کردم؟»
گفتم «من؟ من هم مثل تو. من هم یک سال، دو سالم بود. اگر بودم مثلاً فکر کردی چه کار می‌کردم؟ ولی خوب شد نبودم، اگر نه، الان کلی از زمین و زمان طلبکار شده بودم. من هم الان زبانم دراز شده بود برای همه که آن روزها کجا بودی؟»
گفتم «ببین، جای داغ پشت دستم پیداست؟»
گفتم «پشت دستم را داغ کرده بودم که این حرف‌ها را نزنم»
***
گفتی «نمی‌خواهم توی زندگی‌ام، مرد رییس باشد و هرچه بگوید همان بشود»
گفتم «زندگی‌ام یا زندگی‌مان؟ چقدر به تو فارسی یاد بدهم؟ هنوز یاد نگرفته‌ای فارسی حرف بزنی؟» گفتم «کی گفته مرد رییس باشد؟ من می‌گویم اگر یک روز،‌ اتفاقی تو حرف درستی زدی، اگر یک وقت حق با تو بود، فکر می‌کنی من بدم می‌آید حرفت را گوش کنم؟»
گفتم «بالاخره که چی؟ بالاخره اگر حق گیر کرده بود بین ما، حرف آخر را کی می‌زند؟»
***
گفتی «نمی‌دانم، شاید هرکس برود دنبال راه خودش». ماتم برده بود. رنگم پرید. یعنی چه که هرکسی برود دنبال راه خودش؟ اگر من نخواستم بروم دنبال راه خودم چه؟ باید کی را ببینم؟»
گفتی «بابام. بابا حرف آخر را می‌زند.»
فکر کردی نرفتم؟ رفتم. اول زنگ زدم که سلام حاج آقا و مخلصیم و به غلامی قبول کنید و از این حرف‌ها. گفت «خانواده‌ی شما از شیراز آمدند؟» گفتم «شیراز کجا بوده؟» خانواده‌ام به عمرشان رنگ شیراز را ندیده‌اند، حتی توی نقشه». گفت «آهان شما همان هستی که مغازه‌داری، ‌لباس‌فروشی تو خیابان سلسبیل؟» گفتم «نه حاج‌آقا. حتماً خواستگار زیاد بوده، اشتباه گرفته‌اید».
اخم‌هایش رفت توی هم. نمی‌دانم این نویسنده جماعت به‌اش چه می‌گویند آهان! سگرمه یا یک همچین چیزی. کلی دست دست کرد و یکی‌اش را گذاشت زیر چانه‌اش و گفت «باید ببینمت. الان می‌آیی؟»
گفتم «الان سر کارم حاج‌آقا». گفت «فردا ساعت 6 صبح» گفتم «چشم!» و پاهایم را محکم زدم به هم، به رسم دوره‌ی سربازی. یادش به خیر! حکایتی داشت این دوره‌ی سربازی ما.
***
گفتی «آخر پشت تلفن، این چیزها را چطوری دیدی؟» گفتم «دیدم دیگر. تو فضولی؟ همان یک نفر اصول دین می‌پرسد بس نیست؟» نه، یادم نرفت. بلند شدم و رفتم. سوار شدم و رفتم طرف های میدان بهارستان. می‌دانی که مثل همیشه دیر شده بود. عجله داشتم و بقیه‌ی راه را دویدم تا رسیدم به محل کارش که یک ساختمان قدیمی بود و سوت و کور. یاد یک فیلم افتادم که همین اواخر توی سینماهای تهران روی پرده بود، یک فیلم با پوستر سیاه و داستان ترسناک و هنرپیشه‌های معروف. خدا را شکر کردم که شب نیست و مجبور نمی‌شوم از ترس بمیرم. از پله‌های ساختمان کهنه بالا رفتم. پیرمرد 65ـ60 ساله‌ای سر راهم ایستاده بود و پرسید «کاری داری؟» خودش بود، ‌حاج آقا. پیرمرد موسفید و قدبلندی که زیرکانه نگاهم می‌کرد و می‌خواست همه‌چیز را با همین نگاه کشف کند که مجبور نباشد اصول دین بپرسد، مجبور نشود سؤال‌های سطحی کودکانه بپرسد که به فلان اعتقاد داری یا نه و نظرت را درباره‌ی بهمان بگو و از این چیزها.
***
گفتم این سؤال‌ها را برای چه می‌پرسد؟ یک‌طوری ازش گفته بودی که فکر کردم عیبی ندارد، هرچه می‌پرسد، مطمئن‌تر می‌شود و نانم می‌افتد توی روغن. گفت که چه کار می‌کنی و چرا این کارها را می‌کنی، مگر عقلت کم شده و...؟ «به من مربوط نیست‌ها، ولی این دوره و زمانه وقت این حرف‌ها نیست. آدم دین‌اش سرجاش، زندگی‌اش هم سرجاش. از دین و خدا و حق و عدالت، ‌برای آدم نان سفره درست نمی‌شود که بگذارد جلوی زن و بچه‌اش. دوره‌ی این حرف‌ها گذشته پسر، گذشته!» و کلی چیز تعریف کرد از آن روز که دشمن به زور فرستادتان تهران، طرف‌های آریاشهر، همان‌جا که به‌اش می‌گفتید صادقیه. اوه که چقدر نصیحت کرد و دست آخر، من ماندم و پیرمرد و «خوش‌حال شدم» و «خوش‌آمدی؛» و حرف‌های دیگری که نه شنیدم و نه حوصله داشتم که بشنوم. آن‌قدر حالم جابه‌جا شده بود که از همان جلوی در ساختمان، راهم را کشیدم و این‌همه راه را پیاده رفتم، دمغ و دلخور.
بعد از آن هم رفتم. آن موقع که به نگهبان گفت راهم ندهد، نگهبان بیچاره شرمنده شده بود و هی سر و رویم را می‌بوسید که آقا من شرمنده‌ام و از این حرف‌ها.
من هم نوشتم روی یک تکه کاغذ که «حاج‌آقا سلام. آمده بودم برای عرض ادب که وقت نداشتید، یعنی نگهبان دم در گفت لابد وقت ندارید. این دفعه را می‌روم، اما بعداً دوباره مزاحم می‌شوم» و چسباندم‌اش روی جعبه‌ی شیرینی، چه می‌دانم شکلات که مثلاً خریدم برای چشم‌روشنی، و راه افتادم بالا، طرف میدان بهارستان، از کنار ساختمان جدید مجلس. فکر کنم کسی نماند که بد و بی‌راه‌اش نگفته باشم.
***
گفتی «دیدی گفتم کار به این راحتی نیست؟ دیدی؟ کم آورده بودی و شده بودی دختر خوب خانه معلوم بود، همه‌چیز معلوم بود». گفتم «این خبرها نیست. کنار می‌کشی، بکش. من هستم. به همه‌شان حالی می‌کنم دنیا دست کیه» و اصلاً دست من نبود. بلوف می‌زدم مثل چی! معلوم بود که کاری از دستم نمی‌آید.
دوباره براق شدم توی چشم‌هایت که داشت ازشان باران می‌آمد.
گفتی «راستی تو چرا هر وقت قصه می‌نویسی، یا آدم‌ها گریه می‌کنند، یا از آسمان قصه‌ات همین‌طور وقت و بی‌وقت باران می‌آید؟»
گفتم «به من چه؟ من چه کار کنم؟ گریه‌ی تو که دست من نیست، می‌خواهی اختیار باران خدا دست من باشد؟ چه حرف‌ها می‌زنی».
***
گفتم «تو چه کار داری؟ من راضی‌شان می‌کنم» گفتی «امکان ندارد. راضی بشو نیستند. اگر بودند که خودم عاجز نبودم». گفتم «دوباره بگو. آدم جز با جنگیدن به حق‌اش نمی‌رسد، می‌رسد؟ اگر همان هم‌شهری‌هایت نایستاده بودند بزنند توی دهن دشمن، اگر باهاش نجنگیده بودند، اگر بابایت نرفته بود میخ دیوار را بکشد برای مادرت که با دمپایی لنگه به لنگه بچه‌هایش را جمع کرده بود و از دست جنگ رفته بود تهران، فکر می‌کنی دشمن می‌گذاشت می‌رفت؟ نمی‌رفت. حق آدم‌ها توی دهن جنگ گیر کرده. اگر حال جنگیدن نداری، بگو». صاف نگاه کردی توی چشم‌هایم. روزه بودی انگار. ماه رمضان نبود، همین‌طوری روزه می‌گرفتی. چشم‌هایت داشت از حال می‌رفت، گوشه‌ی هر کدام‌اشان یک طرفی شده بود. گفتم «افطار نکردی؟» گفتی «مگر می‌گذاری؟» و دست کردی توی کیفت. نمی‌دانم چه بود که پیچیده بودی لای روزنامه، کیکی، ساندویچی، چیزی. گفتی «می‌خوری؟» گفتم «نه. جوابم را بده. اگر نجنگی، همچین حقت را می‌خورند که رنگ‌اش را هم نبینی. حاضر نیستی برای حقت بجنگی؟ برای چیزی که لیاقت‌اش را داری، برای زندگی که دلت می‌خواهد، زندگی به سبک خودت، شیوه‌ی خودت که با زندگی همه‌ی آدم‌ها فرق می‌کند. همه‌ی آدم‌هایی که از چهل سال پیش، سی سال پیش، بیست سال پیش، ده سال پیش خودشان را کشته‌اند که بقیه را مثل خودشان کنند».
فکر کردم حالا که این حرف‌ها را زده‌ام، چه می‌گویی؟ دوباره صاف نگاه کردی توی چشم‌هایم. گفتم «با من، با حرف‌هایم، با کارهایی که ازم سراغ داری، هستی؟»
***
گفتی «نه». گفتی «ببین، همه‌ی حرف‌هایت خوب، خودت عزیز، ولی من می‌خواهم زندگی کنم، نه جنگ». و رفتی توی ایستگاه مترو، همان که هر ده دقیقه یک بار می‌رفت آریاشهر، همان جا که به‌اش می‌گفتید صادقیه.                                                                                           تابستان ۱۳۸۲


 
 
دوستان و دشمنان جلال
: -
 

دوستان جلال آل‌احمد بسيارند؛ همه كساني كه سوادي دارند و چيزي از كارهايش را خوانده اند و بدون توصيه‌هاي ديگران، خود را به آنچه اين استاد مسلم ادبيات فارسي نوشته، سپرده‌اند. همه آنها كه با مدير مدرسه رشد كرده‌اند و با بچه مردم غصه خورده‌اند و گريسته‌اند و با... كساني كه به جلال آل‌احمد و حرف‌ها و نوشته‌هايش و اين‌كه چطور آنچه سال‌ها پيش نوشته، هرچه مي‌گذرد بيشتر نو مي‌شود و رو مي‌آيد و به همه توان نهفته‌اش كه عمر 46 ساله، فرصت بروز آنها را نداد، حسادت نمي‌كنند. اجازه مي‌دهيد جرات بيشتري خرج كنم و بگويم همه مردم عادي كوچه و بازار و بچه مدرسه‌اي ها و كاسب‌ها و دانشجوهاي كتابخوان و ... كه با جلال آل‌احمد روبه‌رو شده اند، همه اينها دوستان او هستند؟

 ***

دشمنان جلال آل‌احمد اما چند دسته‌اند؛ يك دسته روشنفكراني كه مردم داري جلال را تحمل نمي‌كردند و سفر او را به مكه براي حج واجب و حرف‌هايش درباره غربزدگي و روشنفكران و ادعاهاي بوروكرات‌ها و... را تاب نمي‌آوردند؛ كساني كه اگرچه ۳0-۴0 سال پيش از جلال از نان و آب زمين خوردند و چيزهاي فراوان‌تري نوشتند، هيچ وقت به اندازه او كه هيچ، به اندازه جواني‌هاي او هم نشدند. دسته ديگر مدعيان دين‌داري كه هرچه خاك بر صورت جلال مي‌پاشند و از تراشيدن صورتش و حرف‌هاي خودش در سفرنامه‌هاي آمريكا و روس و جاهاي ديگر، پيراهن عثمان مي‌تراشند، نه از قواره جلال چيزي كم مي‌كنند، نه حجم جايي كه در ميدان هنر و فرهنگ و ادبيات اشغال كرده‌اند، بزرگ‌تر مي‌شود.
درباره هر دو دسته، حرف‌هاي ديگري هم مي‌شود نوشت و از اندازه كوچك روح و جانشان سخن گفت و به دسته سوم نرسيد. دسته سوم، به هر دو دسته اول وابسته‌اند؛ نويسندگان روشنفكر و شاگردان نوپاي كلاس‌هاي داستان نويسي نويسندگان مدعي دين‌داري و هر دو دسته از بزرگ‌ترهاي خود، كوچك‌تر و بي‌مايه‌تر.

آل‌احمد را از داخل ويژه‌نامه‌ها و سخنراني‌ها و بزرگداشت‌ها نمي‌توان يافت، از خاطره‌گويي‌هاي دوست و دشمن و حتي از سخنان شمس آل‌احمد برادرش و سيمين دانشور همسرش هم. سيدجلال آل‌احمد بيش از همه توي كتاب‌هايش نشسته و مثل همان روزها كه بود و حرف مي‌زد و سفر مي‌رفت و مي‌نوشت و درس مي‌داد، هست و حرف مي‌زند و سفر مي‌رود و مي‌نويسد و درس مي‌دهد. خواندن يك دوره آثار آل‌احمد، بسيار آسان‌تر از دوره كردن آثار بسياري از نويسندگان ديگر است.

چيزهايي كه آل‌احمد توي قصه‌هايش ياد مي‌دهد، تنها ادبيات و فرهنگ نيست؛ راه و رسم زندگي را هم از همين قصه‌ها مي‌شود آموخت. دل‌زدگي جلال از طبقه روشنفكر مدعي و موجودات متظاهر به دين‌داري سطحي و بي‌پايه در داستان‌هايش شايد به يك اندازه است و چه بانمك است كه هر دو دسته، بر سر زدن و پوشاندن هنرهاي كم‌نظير او با هم توافق كرده‌اند.در ميان روشنفكران، كساني هستند كه او را به خاطر آن‌كه پدرش روحاني مشهوري بود و به اين سبب كه به سفر حج رفت و از آن رو كه به ملاقات امام خميني(ره) مشتاق بود و رفت، هنوز از خود نمي‌دانند و طردش مي‌كنند و در ميان متظاهرهاي مذهبي، كساني كه چون صورتش را مي‌تراشيد و به اين دليل كه رياكاري پيشه نمي‌كرد، عيب و كوتاهي خود را به صداي بلند به همگان مي‌گفت، تكفير مي‌كنند و كتاب‌هايش را با تندي از دست بچه‌هاي مذهبي مي‌گيرند.

جلال زود مرد. هنوز وقتش نشده بود و عدد سنش هنوز چند سالي تا 50 داشت و لابد شنيده‌ايد كه علت مرگش، مرگ طبيعي اعلام شد و ساواك كه جنازه‌اش را از شمال به شهرري مي آورد، اجازه كالبدشكافي يا حتي توقف كوتاه به همراهانش نداد.
جلال آل‌احمد سال‌ها بعد از مرگش، دوستان فراواني دارد و دشمنان اندكي. دوستان فراوان جلال، او را دوست دارند و كتاب‌هايش را بارها و بارها مي‌خوانند و چيزهاي دوباره از او ياد مي‌گيرند و دشمنانش، به هر بهانه‌اي از تريبون‌هايي كه در اختيار دارند، مي‌خواهند خاك به صورت جلال بپاشند و مي‌كوشند نامش را در تاريخ ادبيات ايران كم‌رنگ كنند.


 
 

.::.حالا .::.

فال حافظ