آرزو دارم كه برم يه روزي بينالحرمين...
+ 19:28 یک محمدحسین بدری |
رهبر زمانه ايمان زمانه ما، زمانه جديدي در تاريخ چندصدساله بعد از انقلاب صنعتي و رنسانس است. معمولا از انقلاب صنعتي و رنسانس به عنوان مقطعي از تاريخ همه دنيا استفاده ميكنند، در حالي كه هر دو اتفاقها در اروپا، به عنوان تنها بخشي از همه دنياي جديد است. در دنيايي كه تاريخنگاري كشورهاي مشرقزمين نه در اين نوشته، كه در كتابهاي معتبر تاريخي دنيا براساس اتفاقهاي اروپايي به عنوان غرب جديد محاسبه ميشوند، اتفاق بزرگي رخ داد كه منصفانه يا غيرمنصفانه نميشود از آن گذشت. وقتي مسابقه ساخت آسمانخراشها از دهه 1930 ملاك و معيار پيشرفت شده بودند، در سپهر اطلاعات غرب كه تقريباً همه رسانههاي دنيا را به تبعيت از نظام فكري خود كرده بود و رسانههاي ناراضي و معترض گوشه و كنار جهان هم ناگزير از شيوه و روش امپراتورهاي رسانهاي غرب تبعيت ميكردند، در عالم جديدي كه بياجازه از كدخداهاي دهكده جهاني برگي از ميان ورقهاي اخبار و اطلاعات منتشر شده سراسر زمين جابهجا نميشد، حادثهاي عظيم اتفاق افتاد كه به حكم «الجنس معل الجنس يميلوا» اصحاب و دوستان خود را پيدا كرد. آدمهايي كه مثل حلقههاي يك زنجير طولاني، نه، مثل قطرههايي پراكنده همديگر را كمكم يافتند و از سخن مشتركي كه از گلوي مرد غريبي بيرون ميآمد، خوششان آمد و در آن چيزي ديدند كه از سالها، نه، از قرنها قبل در گلويشان مانده بود...
+ 14:48 یک محمدحسین بدری |
ای علقمه از خروش آن مست بگو از تشنگی و ساقی بی دست بگو دیدی که چنان شکست و آهی نکشید زیباتر از این رشادتی هست؟ بگو!
+ 19:5 یک محمدحسین بدری |
+ 16:31 یک محمدحسین بدری |

يا محول الحول و الاحوال
+ 20:7 یک محمدحسین بدری |
عوارض بیسوادی
هوچیگری از عوارض بیسوادی است و وقتی اوضاع شلوغ و بیسامان میشود، هر تازه به دورانرسیدهای فرصت جولان مییابد. حواس همه به انتخابات انتهای سال است و خیلیها اصلا یادشان نیست كه غوغاسالار مدعی اندیشه، نه به فلان گروه اصولگرا یا اصلاحطلب یا حتی به اساس جمهوری اسلامی و انقلاب، كه به ساحت مقدس قرآن جسارت كرده و هیچكس نیست لااقل به سبك خودش جوابی بدهد و جز چند نفر از دلسوزان حوزه دین، بقیه مشغول كارهای روزمرهاند و اصحاب رسانهها ـ آرمانگرا و غیرآرمانگرا ـ مشغول رفع و رجوع كارهای منتهی به انتخاباتاند یا شاید شب عید است و خرید و خانواده و خانهتكانی فرصت ابراز حساسیت درباره محكمات دین خدا را از خیلی آدمها گرفته است. باز خدا پدر مجید مجیدی را بیامرزد كه در مراسمی سینمایی و در جمع اهالی فرهنگ و هنر یادی از اعراب دوره جاهلیت كرد...
ادامه
+ 11:20 یک محمدحسین بدری |
ما به «قربان» تو رفتیم و همان جا ماندیم...
+ 15:29 یک محمدحسین بدری |
سنگهایی برای نزدن ۱) بعضی وقتها اهالی سیاست، در كنار كارهای رایج خود یاد موضوعهای دیگری هم میافتند. بعضی از آنها گاهی یادشان میآید به گستره فرهنگ نیمنگاهی داشته باشند. نگاه اهل سیاست به فرهنگ، در بیشتر مواقع نگاهی انتزاعی است. كسانی پیدا میشوند كه فرهنگ را زاید بر زندگی و پول و سیاست به عنوان بخشهای اصلی یك جامعه به حساب میآورند و عدهای دیگر كه اهمیت بیشتری برای فرهنگ قایلند، این گستره وسیع را فرصتی برای پیگیری هدفهای دیگر خود مییابند! غرض فقط تقبیح رفتار اهالی سیاست درباره فرهنگ نیست. مسأله اصلی این است كه نگاه تفریحی به موضوع فرهنگ باعث میشود مشكلات حوزههای مختلف، اعم از مسایل اقتصادی، اجتماعی و سیاسی، حل نشده باقی بمانند و وقتی حرفی از «فرهنگ» برای حل آنها به میان میآید، عدهای عاقل اندر سفیه مینگرند و از ربط میان فرهنگ و بقیه بخشهای یك نظام كامل میپرسند...

ادامه
+ 21:1 یک محمدحسین بدری |
شعرهای تازهای رسیده، از سه دوست، علی صالحی، مهدی زنگنه و محمدجواد حاجی بنده شعرها را بخوانید و ... یا علی نقاره ها ز اوج مناره وزیدهاند مردم صدای آمدنت را شنیدهاند زیباتر از همیشه شده آستان تو آقا چقدر ریسه برایت کشیدهاند! بوی غذای حضرتی و این همه گدا مهماننوازهای حرم سفره چیدهاند ای کاش در ضیافت تو دعوتم کند امشب خدا نگاه تو را قسمتم کند *** هرگز ز عشق خویش جدایم نمیکنی محتاج بندههای خدایم نمیکنی گفتی سه بار دیدن زوار میرسی یا ایها الرؤوف رهایم نمیکنی دلتنگ روضههای حسین و محرمم راهی خاک کربوبلایم نمیکنی؟ این حرف آخریست که من با تو میزنم مهمان سفره شهدایم نمیکنی؟ خورشید من بتاب و دلم را سفید کن وقت زیارت است، مرا هم شهید کن شده امشب خرابهها آباد گلشن رافت و صفا آباد آمدی، از قدومت ای سلطان کشور ما شده رضا آباد در مسیر مدینه تا مشهد همه جا شد، جدا جدا آباد جذبه تو اگر نبود آقا رفته بودم به ناکجا آباد آنقدر اشک ریختی تا شد مجلس روضههای ما آباد ما به عشق تو سینهزن شدهایم شده این سینه کربلا آباد *** شاعری سطحی ام عمیقم کن مثل دعبل کمی صدیقم کن دست من را بگیر و راه ببر! عاشقم، سالک طریقم کن راست گفتهام که دوستت دارم با خودت بیشتر رفیقم کن عقب افتاده ساعت عشقم در حریم حرم دقیقم کن کفن سرخ عشق کن به تنم روی انگشترت عقیقم کن اسم خود را به روی دل بنویس کاشی روضه عتیقم کن کاش می شد مجاورت باشم ماه ذیقعده زایرت باشم مهدی زنگنه *** شبی خیال خودم را به آستان تو بردم کبوترانه دلم را به آسمان تو بردم منم پرنده تنها که گنبدت وطنم بود هزاربار تنم را به آشیان تو بردم شبیه پیچک مرده... لجن گرفته تنم را گناه نامه خود را به بوستان تو بردم من آن ستاره دورم که با ضمانت چشمت شهاب ناقص جان را به کهکشان تو بردم من از کنار ضریحت پلنگگونه پریدم و آهوانه سرم را به ریسمان تو بردم تو هشتمین غزلی از میان شاه غزلها و شاه بیت غزل را به خانمان تو بردم محمدجواد حاجی بنده

+ 16:23 یک محمدحسین بدری |
بلیت ماندن است مانده روی دستهای من در این همه مسافر حرم نبود جای من؟ رفیق عازم سفر، فقط «سلام» را ببر سفارش مریض حضرت امام را ببر «سلام نسخه» را ببر ببین دوا نمیدهد؟ از او بپرس این مریض را شفا نمیدهد؟ چقدر تا تو با قطارها سفر کند دلش؟ چقدر بگذرند زایرانت از مقابلش؟ چقدر بادهای دوریات مچالهاش کنند؟ و دوستان به روزهای خوش حوالهاش کنند؟ ... مرا طلای گنبد تو بیقرار میکند کسی مرا به دوش ابرها سوار میکند خیال میکند که دیدن تو قسمتش شده همین کسی که دارد از خودش فرار میکند ... به بادهای آشنای شرق بوسه میدهد به آتش ارادت تو افتخار میکند به این امید، ضامن رؤوف، تا ببیندت هی آهوان بچهدار را شکار میکند هزارتا غروب در مسیر ایستادهام به هر که آمده به پایبوس نامه دادهام من از کبوتران گنبد تو کمترم مگر؟ که بعد سالها نخواندهای مرا به این سفر قطارهای عازم شمال شرق میروند دقیقههای بی تو مثل باد و برق میروند کسی بلیط رفتنی به دست من نمیدهد به آرزوی یک جوان خام تن نمیدهد بلیت ماندن است مانده روی دستهای من در این همه مسافر حرم نبود جای من؟
+ 20:30 یک محمدحسین بدری |
امشب که من ز بند غم آزاد میشوم محتاج لمس پنجره فولاد میشوم
+ 19:27 یک محمدحسین بدری |
شاعری در زمانه عسرت
یكی ـ دو سال پیش در گفتوگویی دوستانه با علی محمد مودب شاعر جوان انقلاب، كار به گفتن و شنیدن این حرفها كشید كه علاقمندی و پرداختن او به ادبیات و فرهنگ از كجا شروع شده است؟ شاعر محجوب خراسانی تا قبل از آن از ماجرای درس خواندنش در مدرسهای كوچك در یكی از روستاهای تربتجام حرف زده بود و از این گفته بود كه غیر از شعرهای حافظ و سعدی كه كتابهایی از آنها در خانه یكی ـ دو تا از روستاییان آن سالها پیدا میشد، سابقه آشناییاش با شعر و ادبیات به كتابهایی برمیگردد كه به طور نسبتا تصادفی از روستایی در شمال خراسان سردرآورده بودند. مودب میگفت چند جوان آن سالهای روستایشان كه به شهر رفت و آمد داشتند و گاهی چند ماهی را در جبهه میگذراندند، هر بار در بازگشت به روستا كتابهایی همراه میآوردهاند كه از قضا یكی ـ دوتا از این كتابها، شعرهای قیصر امینپور بوده است. در جمعی كه این حرفها به میان آمد، نویسندگان و شاعران جوان دیگری هم بودند كه تقریبا همگی با این حرفها موافق بودند. نه این كه همگی اهل همان روستا باشند، همه آنها در سالهایی از كودكی و نوجوانی با شعرهای قیصر امینپور، با «آینههای ناگهان»، با «ظهر روز دهم»، با «بیبال پریدن» و با «تنفس صبح» زندگی كرده بودند و بزرگ شده بودند...
ادامه
+ 23:3 یک محمدحسین بدری |
حرف دل آب را کجا میزد مشک
سرتاسر کربلا صدا میزد مشک
تیری آمد به قلب عباس(ع) نشست
چون طفل رباب دستوپا میزد مشک
+ 17:31 یک محمدحسین بدری |
فرمود: « اللهم ان لم تکن غفرت لنا فیما مضی من شهر رمضان فاغفرلنا فیما بقی منه» یعنی خدایا اگر در مدتی که از ماه رمضان گذشته ما را نبخشیدهای، در بقیه آن ما را ببخش. دوستان ما میگویند دست از سر این ماه رمضان بردار. تمام شد پدرجان، تمام شد. مگر چند روز از ماه مبارک باقی مانده است؟ راست میگویند. هر سه شبی که میگویند یکی از آنها شبهای قدر است، گذشته و شما احیایتان را هم گرفتهاید. حالا افطاریهای باقی مانده را به خانه دوست و آشنا و اقوام میروید یا کسانی را که هنوز فرصت نکردهاید سر سفره افطار خانههایتان بنشانید، به خانههایتان دعوت میکنید. بعضی از ما حتی منتظریم ماه رمضان تمام شود و به برنامههای عادی زندگی روزمرهمان برگردیم. بعضی حتی چک و سفته بیمحل از کسی داریم و منتظریم بعد از ماه مبارک، دودمان طرف را به باد بدهیم. بالاخره ماه رمضان است و طرف لابد زن و بچه دارد و خوبیت! ندارد. این چند روز هم میگذرد و بعد از ماه رمضان درسی به طرف میدهیم که... استاد بزرگواری که حالا در کهولت سختی به سر میبرد، چند سال پیش روایتهایی درباره ماه رمضان میخواند و از عفو و رحمت خداوند میگفت. درباره شب قدر و فضیلتهای آن حرف میزد و وقتی شب قدر میگذشت، نقل میکرد که گفتهاند بعد از شب قدر، در شبها و روزهای پایان ماه مبارک، خداوند هر شب به قدر تمام کسانی که از ابتدای ماه دستشان را گرفته و گناهشان را بخشیده، به عدد آدمهایی که اوضاعشان را سر و سامان داده و به دیده رحمت به آنها نگاه کرده، به بندگان خود توجه میکند. هر شب به اندازه همه شبهای قبل از آن و شب عید که میشود منادی ندا میدهد: «آیا هنوز هم کسی مانده که خدا او را نبخشیده باشد؟» *** «ماه رمضان تمام میشود. این چندمین ماه رمضان شما بود؟ دهمین، بیستمین، ...؟ بچههایی در کوچهها و محلههای اطراف ما زندگی میکنند که امسال، سال اول روزهداری آنهاست. پسربچههای 14 – 15 ساله و دختران معصوم 8 – 9 ساله. اگر دوروبرتان، در خانه خودتان یا اقوامتان، حتی در همسایگی خانه و محل کارتان یکی از این بچهها سراغ دارید، آهسته و آرام دستهایشان را ببوسید و به زور هم که شده، در این باقی مانده ماه رمضان یک افطاری مختصر مهمانشان کنید.» این را هم همان استاد ما میگفت.
+ 17:50 یک محمدحسین بدری |
رمضان است. پیرمردی آذری زبان که مغازه كوچكی دارد، به جای حرف زدن از ماه مبارك، حكایتی تعریف میكند به همان زبان آذری. پیرمرد میگوید: «مرد نعلبندی بود، در روستایی زندگی میكرد و مغازه كوچكی هم داشت. یك روز قشون شاه سراغ پیرمرد آمدند و گفتند ما راهی جنگیم، یا شاید به شكار میرویم - تردید از پیرمرد بود - گفتند تا صبح فردا تعداد زیادی نعل لازم داریم و تعداد بیشتری میخ برای نصب نعلها به پای اسبها و... نعلبند گفت یك روزه كه نمیشود این همه نعل و میخ ساخت. گفتند ما كاری به این حرفها نداریم، اگر كار را انجام دادی كه هیچ، اگر نه خودت و زن و بچهات را میكشیم و زندگیات را به غارت میبریم.» پیرمرد نفسی تازه میكند و می گوید: «نعلبند همسرش را صدا زد و همسایهها را خبر كرد كه تا صبح فردا، آن همه نعل و میخ را بسازند. شدنی نبود. هرچه میساختند، كم بود.» پیرمرد توضیح میدهد اگر میخواستند مثلا هزار جفت نعل بسازند، تا شب كه كار كردند. به زور به صد جفت رسیده بودند و ادامه میدهد: «زن نعلبند آمد و گفت فلانی، بیا شبانه جمع كنیم و برویم. تا صبح نصف نعلها را هم نمیسازیم. خودمان و بچههایمان را میكشند. نعلبند گفت: نترس، نعلبند هم خدایی دارد. تا صبح كار كردند و مثلا 200-300 جفت از نعلها را ساخته بودند. اول صبح از قشون شاه آمدند و گفتند چه كردید؟ نعلبند گفت: ما همینها را ساختهایم، هر كاری میخواهید، بكنید. گفتند همین قدر هم كافی است. زود یك تابوت هم بساز كه شاه مرده و... برای تشییع جنازهاش همین تعداد نعل و میخ هم كافی است.» پیرمرد، اشك چشمهایش را پاك میكند و به آذری شیرینی میگوید: «همه زندگی همین است. چه درباره ماه رمضان بپرسید، چه درباره چیز دیگر، جوانها، بروید این حكایت را به دلهایتان بسپرید و به كار ببندید.»
+ 19:16 یک محمدحسین بدری |
هر لحظه برای ما طلوعی تازهست از وبلاگ هیچکس
تكبیر به نیت ركوعی تازهست
آن نقطه پایان كه شما میگویید
انگیزه ساده شروعی تازهست
+ 16:27 یک محمدحسین بدری |
+ 17:22 یک محمدحسین بدری |
گفتم: مامان یه گندی زدم، دعا کن درست شه! وقتی بچه بودم تو کوچه فوتبال بازی میکردیم. شیشه همسایه رو که میشکوندیم، بابام میرفت هم عذرخواهی میکرد، هم شیشه رو میداد عوض کنن. همیشه هم سعی میکرد بهتر از اولش بشه... رفتم پشت بام، رو به قبله ایستادم و بغض کردم: «یا ابانا استغفر لنا انا کنا خاطئین» از وبلاگ مثل یک بید...
گفت: برو پشتبوم!
گفتم: پشتبوم؟
گفت: برو رو به قبله وایسا، به امام حسین سلام کن، بگو:
+ 18:37 یک محمدحسین بدری |
به دور لاله قدح گیر و بیریا میباش به بوی گل نفسی همدم صبا میباش نگویمت که همه ساله میپرستی کن سه ماه می خور و نه ماه پارسا میباش چو پیر سالک عشقت به می حواله کند بنوش و منتظر رحمت خدا میباش گرت هواست که چون جم به سر غیب رسی بیا و همدم جامجهاننما میباش چو غنچه گر چه فروبستگیست کار جهان تو همچو باد بهاری گرهگشا میباش وفا مجوی ز کس ور سخن نمیشنوی به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا میباش مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ ولی معاشر رندان پارسا میباش
+ 16:2 یک محمدحسین بدری |
هنوز هیچ مطلبى راجع به جلال آلاحمد نمىتواند به اندازه آثار خود او معرفىاش کند و براى راه یافتن به جهان ذهن و دل او هیچ منبعى معتبرتر و مفیدتر و روشنتر از نوشتههاى پرشمارش وجود ندارد. اگرچه بعضى خواستهاند بر او محیط شوند و در نهایت در یک مقطع خاص تاریخى - اجتماعى یا ذیل نوعى روشنفکرى وارداتى بومىنما محدودش کنند، اما صداى آلاحمد با همان تازگى و دلنشینى و حرارت و تأثیرگذارى 40 سال پیش به گوش مىرسد و همچنان این اوست که جایگاه دیگران و از جمله راویانش و قد و قدرشان را در نسبتى که با او پیدا مىکنند، روشن مىکند... وحید جلیلى http://www.ketabnews.com/detail-5074-fa-1.html
ادامه
+ 15:33 یک محمدحسین بدری |
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد و سفرهای كه تهی بود، بسته خواهد شد همان غریبه كه قلك نداشت، خواهد رفت و كودكی كه عروسك نداشت، خواهد رفت... محمد کاظم کاظمی
ادامه
+ 17:33 یک محمدحسین بدری |
گفتهاند خودتان را برای ظهور آماده کنید که نزدیک است. این حرف را بیشتر از هزار سال است که به ما میزنند. آیا دروغ میگویند؟ هزار سال است که گفتهاند ظهور نزدیک است و از ما، من و تو و همه ساکنان تهران و همه مردم ایران و ساکنان سرزمین خواستهاند خودمان را برای ظهور آماده کنیم. یعنی اگر همین فردا صبح ـ یا همین امروز ـ صدایی از جانب مکه رسید و دانستیم حیات واقعی زمین شروع شده، کار بر زمین ماندهای نداشته باشیم. خودتان بروید و بقیه روایتهای مشهور و معتبر این ماجرا را بخوانید و اگر خواستید با هم فکر کنیم و ببینیم انتظار کاری است که در رکود و رخوت معنی می شود، یا در جهاد و حرکت؟ آن وقت هر نتیجهای که گرفتیم، به همان میپردازیم. کاری که اگر حجت منتظر مردم در روی زمین بیاید، احتمالاً از آن راضی خواهد بود...
ادامه
+ 20:24 یک محمدحسین بدری |
یادداشت وحید جلیلی در پاسخ به مطلب رسول جعفریان آقای جعفریان چشم و گوش خود را بر تفکرات "سرمایه داری + 17 رکعت"(1) که تا عمق استخوان التقاطیون راست مذهبی نما نفوذ کرده بسته و در حالی که فردگرایی و کاپیتالیسم برای بلعیدن جامعه ایرانی دهن باز کرده نگران سر برآوردن "شعارهای مارکسیستی" است... www.adlroom.com/vdcicpap2t1a3.bct.html
ادامه
+ 20:18 یک محمدحسین بدری |
دل از کودکی از فرات آب میخورد و تکلیف شب، آب، بابا، اباالفضل(ع)
+ 19:18 یک محمدحسین بدری |
قدر هزار تا آسمون کبوترات رو دوست دارم ... سوغاتی گندم میآرم
+ 19:49 یک محمدحسین بدری |
۱) هیچکس مثل تو نیست. هیچکس به قدر تو مهربان نیست. هیچکس نیست که بشود با او دردی بگوییم و او، ماجرا را بر سر دست به دوست و دشمن خیرات نکند، هیچکس مثل تو نیست. همه ما، برای دوستی و محبت و معرفت و مردانگی و لوطیگریمان خط کشی کردهایم. همه ما یک جایی از مسیر رندی را با دیواری بستهایم و پشت آن دیوار، آخر معرفت است. ما میگوییم برای دوست و رفیق و بچهمحل و هم کلاسی میمیریم. اما این، وقتی است که او هم شرط مردی بهجا آورد و مردانگی پیشه کند. ما جماعت، هر وقت از کسی نامردی بینیم، هر دو دستمان را از هر چه معرفت و رفاقت است، پاک میکنیم و دیگر هر چه شود پای حرفمان برنمیگردیم. شوخی که نیست، مردانگی کردهایم و نامردی دیدهایم. میدانی، نامردی خیلی بد چیزی است، هیچکس نامردها را دوست ندارد...
+ 21:23 یک محمدحسین بدری |
ماه رجب سال 1384- مكه مكرمه با چند نفر از دوستان و آشناها به مكه آمدهایم؛ سفر عمره. و چند نفر دیگر را اینجا پیدا كردهایم. كسانی كه در رفتوآمد به مسجدالحرام و البته بازارهای مكه همدیگر را میبینیم و میشناسیم، محمدرضا حدادی مدیر «کتاب نیوز» و خانم مجتهدزاده همسر سیدمحسن موسوی كاردار سفارت ایران در لبنان – که سالها است اسیر دست صهیونیستها شده – و ... چند نفر دیگر. همه اینها به علاوه كسان دیگری از دوستان كه به عمره ماه رجب مشرف شده بودند و ما خبر نداشتیم. با یكی از همینها رفتیم مسجدالحرام و از شرطههای جلو در پرسیدیم: «حاجی، اعتكاف مسجدالحرام؟» میخواستیم بپرسیم چهطور میشود اعتكاف را توی مسجدالحرام بود؟ كلی طول كشید كه شرطه حرف ما را بفهمد - و ما حرف شرطه را - و بعد از اینكه مطمئن شد به بهانه این سوال نمیخواهیم دوربین عكاسی همراه ببریم، خندید و گفت: «اینجا اعتكاف را فقط در ماه رمضان میگیرند، رمضان كریم»- ظاهرا این لقب ماه مبارك رمضان در كشورهای مختلف عربی و از جمله عربستان است. شرطه میگفت تا رمضان كه زیاد نمانده بمانید و تازه با مهربانی اصرار هم میكرد- شرطه مهربان دیدهاید؟ - و وقتی دید دوست داریم وسط ماه رجب به اعتكاف مسجدالحرام برویم، مهربانیاش تمام شد و پرخاش كرد كه: «از خودتان دین درآوردهاید؟ مگر رجب هم اعتكاف دارد؟» و سر ما داد كشید كه: «شما دیدهاید پیغمبر(ص) در ماه رجب اعتكاف بگیرد؟» خب ندیده بودیم و شرطه مهربان! را رها كردیم. همسفر ما كه خیلی توی ذوقش خورده بود، میگفت: «دیدی آمدیم مكه، اعتكاف از دستمان رفت؟» گفتم: «دیدم، دیدم».
+ 20:36 یک محمدحسین بدری |
دی ماه سال 1384 است، به دعوت استانداری سیستان و بلوچستان به این استان رفتهایم. توی مدرسه پسرانه ابتدایی روستای اسماعیل آباد از توابع شهرستان خاش، بچهها دورمان ریختهاند و از سر و کولمان بالا میروند. چند دقیقه بعد مدیر مدرسه که از اهالی همان روستاست، اجازه میدهد با معلمان جوان مدرسه حرف بزنیم. 10-12 پسر و دختر جوان که همگی در مرکز تربیت معلم زاهدان درس خواندهاند و به دلیل سکونت در خاش، این روستا را برای کار انتخاب کردهاند. فارس و بلوچ و سنی و شیعه دور اتاقی مینشینند که روی در آن نوشتهاند: «نمازخانه». از حال و هوای تهران میپرسند و میشنوند. بقیه حرفها به وضعیت مدرسههای سیستان و بلوچستان میکشد و خاطرههای مدرسههای 3 شیفت سالهای جنگ ـ در همین تهران ـ زنده میشود. یکی از بچهها ـ فاروق نام ـ میگوید: «انگشترتان را ببینم؟» روی انگشتر عقیق سادهای که به دست کردهام، نوشته شده: «علی ولی الله». انگشتر را در میآورم و روی کاغذی میگذارم که جلوی فاروق روی زمین است. نگاه میکند و زیر لب میگوید: «قشنگ است». بقیهاش را هم میدانید؛ قابلی ندارد و صاحبش قابل باشد و این حرفها. به اصرار انگشتر را به فاروق میدهم. پسر جوان 20 سالهای که در مدرسه ابتدایی روستای اسماعیل آباد شهرستان خاش، معلم پسربچههای کلاس پنجم است. بعد از این همه تازه یادم میآید «فاروق» بلوچ است. خودش میگوید: «ها، چیه؟ میخوای بپرسی واسه چی گرفتم؟ با این که اسم «علی» روش نوشته؟» از صراحتش خندهام میگیرد. سر بلند میکنم که چیزی بگویم. فاروق میگوید: «علی اینجاست برادر، اینجا.» و دستش را میگذارد سمت چپ سینهاش، روی قفسه سینه. *** شب سیزده رجب سال 1385، توی مسجدی نشستهایم، رفتهایم دیدن بچههای اعتکاف، تلفن زنگ میخورد. شمارهای روی صفحه موبایل افتاده با پیش شماره 0543، از شهرستان خاش. گوشی را برمیدارم. فاروق است. زنگ زده بگوید امشب، مراسم عقد دارد. تبریک میگویم. به خودش و عروس جوانش. میگوید: «با اجازه شما انگشترتان را تقدیم کردم به عروس خانم، جای انگشتر عقد.» میپرسم: «انگشتر؟» میگوید: «ها، همان که روش نوشته بود: علی ولیالله.»
+ 20:47 یک محمدحسین بدری |
گفت: نام علی کلمه رمز خلقت است. و گفت: اسم علی مکتوب علی کل شیئ. و گفت: لا فتی الا علی لا سیف الا ذوالفقار. و گفت: متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را؟ و گفت:
+ 18:1 یک محمدحسین بدری |
باقيمانده اوليا در ميان ما روزهای نوجوانی و بخشی از جوانی ما در رفتوآمد به مسجد و مدرسه علمیهای گذشت كه آن طرف كوچههای تنگ و باریك بازارچه مولوی بود. غروب جمعهها، میرزا عبدالكریم حقشناس در مسجد امینالدوله، نماز مغرب و عشا را اقامه میكرد و غیر از طلبههای دو مدرسه امینالدوله و فیلسوفالدوله، آدمهای دیگری مثل ما هم پیدا میشدند كه از آن طرف شهر راه بیفتند و بیایند پای صحبت مردی كه دفتری به دست میگرفت و روایتهایی را كه در آن نوشته بود، برای ما جوانها میخواند و از ما میخواست به خاطر خدا روی از گناه برگردانیم. از آخر و عاقبت كارمان میگفت و هشدارمان میداد و وقتی به گفتن از رحمت خداوند میرسید، مرد به آن بزرگی و ابهت، اشكهایش رها میشد و با چه حالی گریه میكرد. یك بار مثالی از علم شیمی میزد و میگفت اگر فلان ماده را با فلان ماده مخلوط كنید، تغییر میكند. میگفت وقتی نگاهش كنید، هیچ مثل اولش نیست. مثل هیچ یك از دو مادهای كه با هم مخلوط كردهاید. بعد چشمهایش را از اشكهای روانش پاك میكرد و با لحن مخصوص خود میگفت: «داداش من! خودت را، وجودت را با خدا مخلوط كن، ببین با گل وجودت چه كار میكند...». حرف میزد و گاهی از جوانیهایش میگفت. از روزهایی كه راه میافتاده و میرفته سر جاده خاوران ... دوستی مخصوصی با امام علیبنموسیالرضا(ع) داشت و هر وقت كسی از ما جوانها جلو میرفت و میخواست حاجآقا، دعایش كند، میگفت خودت دعا كردی؟ و اگر میشنید كه بله حاجآقا و مشكل هنوز حل نشده، میگفت زیارت حضرت رضا(ع) هم رفتی؟ و با تعجب میگفت باز هم نشد؟ به آن چه میگفت ایمان داشت و... بیخود نبود مهرش و مهر حرفهایی كه میزد، تا عمق جان جوانهای مشتاقی كه اطرافش جمع میشدند، نفوذ میكرد. دعا میكرد، همه را دعا میكرد و توی دعاهایش میگفت: «اللهم لا تسلط علینا من لا یرحمنا» و میگفت: «خدایا! دنیا را غم و غصه بزرگ ما مكن» و میگفت: «مشكل و مصیبت ما را در دینمان قرار مده.» و خدا را به عصمت فاطمه زهرا(س) قسم میداد و همانطور كه دستهایش رو به رحمت خدا بود، خدا را به جوانهای پای منبرش قسم میداد و سخت به گریه میافتاد و همه ما را از بزرگواریاش شرمنده میكرد. سر در محفل دیگر داشت و گاهی گوشههایی از آنچه به چشم جان شاهد بود، برای اطرافیان میگفت. خدایش رحمت كناد و در محفل قرب خود جایش دهاد.
+ 20:33 یک محمدحسین بدری |